✧*خونـهِامنِمآمانـی˖⑅
-
اینجای قسمت ۹ همش یاده خودم میوفتم که تو موقعیت های مختلفی بودم که میخواستم اوضاع و درست کنم ولی نمیدونستم و هیچ کاری از دستم بر نمیومد تک و تنها. . .
دنیا همیشه اون چیزی که ما فکر میکنیم نمیشه همیشه فکر میکردم اگه پدر مادرم جدا بشن یه برادر دارم که حواسش بهم باشه ولی خب نشد نکرد نخواست
ازاینکه این روزا این فکرای بی ارزش ذهنم و درگیر کردن ناراحتم خیلی ناراحت. . دوست ندارم ذهنم درگیر ادمای بی ارزش باشه دوست دارم ذهن و دلم از اونا خالی باشه نه اینکه تا تنها میشم فکر کنم. .
خستم راجب این موضوع خستم. .
ایکاش میشد مهاجرت کرد و رفت دور شد از ادمای سمی که دورت جمع شدن و مثل زالو خونتو میمکن. .