۵ مهمونم با پسر کوچولوش اومد خونمون دیگه اول چون گرم بود شربت آوردم بعد یکم دیگه میوه آوردم با بچه ها میوه خوردیم تخمه و شکلاتم خوردیم بعد رفتم چایی آوردم هی حرف زدیم از همه جااااا بعد بچه ها بازی کردن دعوا کردن هم و زدن اشتی کردن بستنی اوردم برای بچه ها چ خودمون خوردیم آشپزی یاد هم دادیم البته بیشتر من تا یکم پیش که ساعت ۱۰ ربع شوهرش اومد دنبالش رفت
کل خونه اسباب بازی شده بود نمیشد راه رفت سریع همشون جمع کردم ظرفارو شستم ( خیلی شد ) فسقلی و تمیز کردم شامشو دادم نمازم و خوندم حالام خاموشی زدم که فسقلی بخوابه از ۱۰.۹ صبح بیداره عصرم نخوابیده
خیلی بهم خوش گذشت اون ساعت از روزی که دیوارای خونه دارن خفم میکنن امروز خبری ازشون نبود و خوش گذشت خداروشکر برای همین دلخوشی های کوچیک :)))))✨
تموم روز و سعی میکنم که خوشحال باشم پرانرژی باشم به پسرم عشق بدم به شوهرم محبت کنم حالم خوب باشه ولی. . ولی وقتی میخوام بخوابم تموم رگ های خونی تموم ماهیچه هام پر میشن از غم های کهنه. . دلم میخواد زار بزنم برای تک تکشون ولی فقط چشام نم دار میشه. . ایکاش از ذهن و وجودم کنده بشن برن این حجم بزرگ از کثافت های چسبیده به من . .
ولم کنید. .
#مامان.