نمیدونم
اینجوری نیست که نتونم خوشحال باشم یا بخندم، یا اینجوری نیست که کسی که امن باشه رو نداشته باشم، اینجوری نیست که تنها باشم، اینجوری نیست که زندگی خیلی مزخرفی داشته باشم یا آرزوی مرگ کنم. و دقیقا همینه که روی اعصابمه، همه چیز خیلی معمولیه، نه خیلی خوب و نه خیلی بد، فقط انگار از همه چیز فاصله گرفته باشم و توان برگشتن نداشته باشم، حتی در مورد خودم. مثل کسی که مدام از نگاه کردن خودش توی آینه سرباز میزنه، اما همهی نشونهها بدون اینکه لازم باشه به آینه نگاه کنه خودش رو بهش نشون میدن، اما اون حتی نشونهها رو هم نادیده میگیره. من دارم فرار میکنم، از حقیقتی که نمیدونم چیه، اما اون توی هر فرصتی توی مغزم راه میره و نمیذاره هیچ چیز خوب بمونه.
فقط میترسم، از اینکه همه چیز همینطور بمونه.
اگه زندگیم تا آخرش همینقدر حوصلهسربر موند چی؟
اگه من نتونستم از فاصلهها رد شم و دوباره مثل قبل نزدیکت باشم چی؟ اگه فقط یه دلتنگی اذیتکننده بمونه؟
اگه یه روز واقعا از ته قلبم باور کنم هیچچیز بهتر نمیشه چی؟
اگه حتی دیگه نتونم اشک بریزم چی؟
اگه دیگه خورشید بهم حس زندگی نده، یا اگه دیگه دلم نخواد شیرینی بپزم، یا اگه دیگه دوستام در مورد چیزایی که واقعا براشون مهمه برام حرف نزنن، یا اگه دیگه آرایش کردن خوشحالم نکنه، اگه هیچ چیز نتونه قلبم رو قلقلک بده چی؟
قراره تا ابد توی این سایه، بلاتکلیفی، بیحسی، و وسط بودن زندگی کنم؟
واقعا قراره اینجوری بمیرم؟
اگه دلم نخواد زیر آفتاب چشمام رو ببندم، اگه دلم نخواد روتین پوستی انجام بدم، اگه موقع کتاب خوندن هبچی حس نکنم، اگه شیرینی نپزم، اگه لباسای رنگی نپوشم، اگه از همه چیز زیر نور خورشید عکس نگیرم، اگه لاکای خوشگل نزنم، اگه آهنگ گوش ندم، اگه ننویسم، اگه از کسی که همهی زندگیمه دور بشم، اگه زندگیم دیگه هیچ چیز جالبی برای تعریف کردن واسه فرشتهم نداشته باشه، اگه واقعا هیچ چیز زندگی رو گرم و روشن نکنه چی؟
هدایت شده از _meat in spring_
our best ~
- You are the most beautiful bread on earth:)
thank you for trying your best to be the best. You are enough.
Thank you for being the best and safest person for us and thank you for being born to create the sweetest moments for us 🤍
'HBD' I.N day 🌟
حس میکنم چیزی که الان واقعا بهش نیاز دارم، اینکه که تابستون باشه و من و فرگل روی صندلیای بوفهی کلاس تابستونی درحال خوردن چیپس و دلستر باشیم.
"خونه"
حس میکنم چیزی که الان واقعا بهش نیاز دارم، اینکه که تابستون باشه و من و فرگل روی صندلیای بوفهی کلا
و بعد برگردم خونه،
منظورم جایی که توش زندگی میکنم نیست، منظورم خونهست.