eitaa logo
گاهی وقت‌ها
4.1هزار دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
2.7هزار ویدیو
86 فایل
گاه‌نوشت‌های «نظیفه سادات مؤذّن» سطح چهار (دکترا) حکمت متعالیه از جامعةالزهرا، مدرّس فلسفه، نویسنده و پژوهشگر.
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🔹️ علامه حسن زاده آملی خیلی نسبت به اساتیدشان متواضع بودند. خودشان تعریف می‌کنند که روزی محضر حاج میرزا مهدی الهی قمشه‌ای نشسته بودم، خم شدم و کف پای ایشان را بوسیدم، ایشان برگشتند و به من فرمودند: چرا این کار رو کردی؟ گفتم: من لیاقت ندارم که دست شما رو ببوسم. برای بنده خیلی مایه‌ی مباهات است، خب چرا این کار را نکنم؟ 📚 به نقل از مجله‌ی حوزه، ش۲۱، ص۲۸ 🌸🔹 🌸🔹@mangenechi
💠🌿 شهيد محراب آيت الله دستغيب: «هركس می‌خواهد بداند که اگر امام زمان‌(عج) ظهور فرمايد، نسبت به ايشان چه موضعی خواهد داشت، ببيند الان با نائب برحقش چگونه است. اگر توانست مطيع ايشان باشد، اطاعت از امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف هم می‌تواند بكند.» 💠🌿 🌿 @mangenechi
🌺🍃 اولین باری که بین دوراهی قانون و اخلاق قرار گرفتم، مربوط به زمانی بود که قاضی بودم و به پرونده‌های تخلفات رانندگی رسیدگی می‌کردم. پروندهٔ دوست پدرم را برایم آوردند. کسی که من و خانواده‌ام مدتی در خانهٔ آن‌ها مهمان بودیم تا برای خودمان خانهٔ جدید پیدا کنیم. اخلاق اقتضا می‌کرد که او را جریمه نکنم؛ ولی ندای درونم می‌گفت باید قانون را رعایت کنم. بالاخره تصمیم گرفتم: او را جریمه کردم؛ اما برگ جریمه‌اش را خودم پرداختم. ☺️ - دکتر امیر ناصر کاتوزیان (پدرعلم حقوق) 🌺🍃 @mangenechi
🌟 🔹 چه خوب است زحمت شب‌بیداری به ذکر و یاد تو! چه شیرین است تحمل گرسنگی و تشنگی برای جلب رضای تو! و چه شورانگیز است صبر بر سختی‌های آخرالزمانی در غیبت ولیِّ تو... وقتی ایمان داریم تمام این رنج‌ها در راه تو برای رسیدن به خود توست! 🌟🔹 ╔═.🌟🔹.═════╗ @mangenechi ╚═════.🌟🔹.═╝
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
┄┅◈🍃🌺🍃◈┅┄ مولاجان! غم‌انگیز‌تر از ندیدنت یادآوری خاطراتی است که رنجیده شدی از من و هیچ نگفتی، سکوت کردی و در دل دعایم کردی. چه آتشی بر دل می‌زند این ناسپاسی‌هایم! و باز من به امید احسان تو هر روز سلامت می‌دهم. ┄┅◈🍃🌺🍃◈┅┄ 🔗 ╔═🌺🍃◈═════╗ @mangenechi ╚═════🌺🍃◈═╝
•••❈❂🌿🌼🌿❂❈••• پنج‌شنبه‌ها با شهدا 💛
چند تا سرباز، از قرارگاه ارتش مهمات آورده‌اند. دو ساعت گذشته و هنوز یک سوم تریلی هم خالی نشده، عرق از سر و صورتشان می‌ریزد. یک بسیجی لاغر و کم سن و سال می‌آید طرفشان. خسته نباشیدی می‌گوید و مشغول می‌شود. ظهر است که کار تمام می‌شود. سربازها پی فرمانده می‌گردند تا رسید را امضا کند. همان بنده خدا، عرق دستش را با شلوار پاک می‌کند، رسید را می‌گیرد و امضا می‌کند. 📚یادگاران، جلد ده، شهید زین‌الدین، ص ۴۳ ┄┅◈✨🍀✨◈┅ 🔗 ╔═🍀✨◈═══╗ @mangenechi ╚═══🍀✨◈═╝
🌸🍃 کوتاه‌نوشت‌های شهدایی 🌸🍃 @mangenechi