وقتی بعد از خواستن های متعدد بلاخره چیزی که میخوامو میگیرم بهسرعت پا پس میکشم، انگار هیچوقت نمیخواستمش.
و حتی نمیدونم چرا؟ فقط میدونمخستهم و بیکفایت.
نمیدونم این نخواستن یهویی و ترس از بهدست آوردن چی هست که به جونم افتاده ولی دیگه حتی جرئت ندارم بخوام.
انگار دیگه لایق خواستن هم نیستم، بیثباتی کل وجودم رو گرفته و من از بازی های زندگی باهام حالم بهم میخوره.
بار ها میشه که از ته دل میخوام، مثل مرگم میخوام و زمانی که قراره بگیرمش وحشت زده فرار میکنم، یا شبیه بیمیل و رغبت ترین انسان دنیا میشم، انگار که زندگی یک تکه سنگ بهم داده باشه.
و این ترسناکه؟ دیگه امیدی برای رسیدن نمیمونه، و من با این بیثباتیم به همه چیز آسیب میزنم.
انگار ته مونده وجودم رو یکی خالی کرده باشه دیگه چیزی برام نمونده، شور اشتیاقم دوست داشتن توجه و احساسم همگیشون دیگه وجود خارجی ندارن و من در یک خلعی بهسر میبیرم که من رو شناور نگه میداره.
در برابر عزیزانی که دارم دچار عذابوجدان میشم، که نمیتونم چیزی که لایقشن رو بهشون بدم، و در مقابل چیزهایی که ندارم حسرت. چون میدونم که اگر اون ها باشن هم من نمیتونم چیزی بهشون بدم، چون از خالی هم خالی ترم.
و اگر کسی بخواد سعی کنه من رو پر کنه من فقط مجبورم چند قدم عقبتر برم، چون حتی نمیتونم مسئولیت سپاسگزاری بعدش رو بپذیرم.
حرفامو شبا به جای شام میخورم و میام که لااقل براتون آهنگ بفرستم ولی یادم میاد که ایرانی درست نمیشه و اینجا حتی نمیتونم آهنگ بفرستم.