همه برای ادامه دادن نیاز به نور خودشون دارن، و من حالا دیگه هیچ نوری انتهای این سیاهی نمیبینم.
و حتی اگه قبلاً به دلایلی دنبال نورهای چشمک زن میکردم و سعی میکردم مسیر کج و معوج اون ها رو دنبال کنم الان دیگه هیچ نور چشمک زنی هم نمیبینم.
ترسیدم و نمیدونم چطور میشه بدون هیچ روشنایی یک مسیر رو طی کرد.
در نهایت که وسط سیاهی ایستادن هیچ فایده ای نداره، ولی من میترسم که سیاهی تهی نداشته باشه، میترسم که شاید من دیگه هیچوقت روشنی رو پیدا نکنم، میترسم که ما آدم ها اونقدر کور شده باشیم که هیچوقت نتونیم روشنی رو دوباره ببینیم.
با چشمات کل وجودمو میخونی و نمیدونی که من چقدر از این میترسم.
رشته های غمم رو بین دستات میکشی و من میترسم که تو به جای درست کردنش بیشتر گرهش بزنی.
خستگی هام رو از گوشه گوشه وجودم درمیاری و میبوسی و من نمیدونم این یه آسیبه یا یک لطف؟
نیاز رو پشت پلکام حس میکنم، که تقلا میکنه برای رهایی، ولی آیا من اجازه دارم خودم رو نیازمند نشون بدم؟
سعی دارم همه پروانه های مرده رو بالا بیارم ولی اصلا پروانه ای وجود نداره.
"توی خلع دست و پا میزنم"
منِمن
کاش بزاری دوست داشته باشم، کاش بزارم دوسم داشته باشی.
"فراموش کردم عزیزم، فراموشی زیادی دووم نداره"