منِمن
شب تولد الناز بود، من ساعت سه از مدرسه رسیدم خونه، افسردگی سگی، با یه نفر دعوام شده بود پریود هم بودم دیشبش هم نخوابیدم بودم
عین بغض یاکریم نشسته بودم رو مبلشون =)
این بچه هی دست میزد آهنگ میزاشت منو بگو انگار برام روضه میخوندن، فقط میخواستم بزنم زیر گریه.
تولد بچه رو زهر کردم خلاصه🙁
البته بچه سرحالم آورد آخرش باهم پیتزا پختیم و پیتزا بر هر دردی دواست
منِمن
شب تولد الناز بود، من ساعت سه از مدرسه رسیدم خونه، افسردگی سگی، با یه نفر دعوام شده بود پریود هم بود
آها راستی لباسشم داد بهم، انقدر بچه خوبیه💘
اینجا جنگ بود، میترسیدیم ولی خنده دار بود که انقدر همه چیز یهوییه، اینترنتا قطع بود ماهم رفتیم از روبیکا عشق ابدی دیدیم "جاجشون"کردیم که غیبت نکنیم🙁