فقط پشت سرهم کلید های کیبورد رو بدون دقت لمس میکنم و سعی بر ساختن واژه ها دارم تا ذره ای از صداهای تو سرم رو بالا بیارم و وقتی به خودم میام دستم رفته رو کلید حذف.
صداهای تو سرم یکی بلند تر از دیگری جیغ میزنن و هرکدوم خودشون رو بیشتر لایق دیده شدن میدونن، انگار میخوان از باتلاق من فرار کنن و من حتی نمیتونم اولویت بندی کنم، گوش هام رو میگیرم و جیغ های کر کننده رو خفه میکنم شاید که هیچکدوم لایق نباشن.
منِمن
کل دیشب رو داشتم از ظلم و جنایت های جهان به خدا گله میکردم و الان یه جوری قطره های بارون با ناز از آسمون پایین میریزن که آدم فقط میخواد دست بزاره زیر چونش و بشینه نگاه کنه و تیک تیکش رو گوش کنه.
انگار نه انگار که صدای جنگنده و انفجار وقت و بیوقت توی سرمون سوت میکشه، انگار نه انگار که فریاد ظالمان گوش جهان رو کر کرده و انگار نه انگار که جنگه.
یادمه الناز میگفت هر وقت بارون میاد یعنی خدا داره بغلمون میکنه، روی گونه هامونو میبوسه، بهمون خسته نباشید میگه، فکر کنم امروز هم همینطور باشه.
"انگار که فقط چهارشنبه، پنج فروردین هزار و چهارصد و پنجه"
خسته شدم از اینکه ایرانی هنوز درگیر جنگ شناختیه _جنگ خوب است یا بد؟_ وقتی میتونه چشمش رو بچرخونه تا هموطنش رو درحال گشتن به دنبال عزیزش زیر آوار خونهش، خون تازه ای که درحال جوشیدنه و اضطرار آدم ها برای زندگی عزیزشون ببینه.