eitaa logo
• مارِد •
263 دنبال‌کننده
264 عکس
54 ویدیو
1 فایل
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر ادمین کانال: @mared_ad
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻متفکر الجزایری: نوه رهبر ایران را تمدن اپستین کُشت. 🔸دکتر یحیی ابوزکریا متفکر الجزایری: آمریکا، دموکراسی، تمدن و حقوق بشر... دختر فرشته‌گونه زهرا، نوه آقای خامنه‌ای را با موشک‌ها، بلکه با چندین تُن‌ موشک کشت. این تمدن شماست ای فرزندان اپستین... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
🔻بنگر که جهان به عشق پابرجاست غزل منتشرنشدۀ رهبر شهید انقلاب در وصف عروس‌شان شهیده زهرا حداد عادل رخشنده و باصفا و زیبایی شایستۀ نام نیک زهرایی موزون و رسا و دلکش و نغزی چون شعر، نکو به لفظ و معنایی خرم چو نسیم نوبهارانی پرشور چو موج جام صهبایی بس راز نگفته در نگاه توست پیدا و نهان، مثال رؤیایی در ناصیه‌ات فروغ خوشبختی‌‌ست مجموعۀ حُسن، چون ثریایی همتای سعیدۀ عزیزی تو دلبند منی، هدی و بشرایی در عید ربیع آمدی، آری فرخنده‌عطای حق‌تعالایی شادی زده خیمه در سرای دل زهرا تو عروس خانۀ مایی پاداش جهاد مجتبایی تو مستوره‌ای از بهشت مأوایی ای نخل امید! شاد زی کاین‌سان پیراسته همچو شاخ طوبایی هان دختر من شنو ز پیران پند اکنون که به عمر و بخت برنایی در جمله‌ جهان به چشم دل بنگر بگشای دو دیده چون که بینایی بنگر که جهان به عشق پابرجاست می‌کوش به عشق تا که برجایی با مهر و صفا و راستی سر کن مشتاق اگر به صید دل‌هایی چون در تو عفاف و عشق و ایمان است در چشم کسان به حُسن یکتایی گر پند «امین» نیوشی و کوشی حقا که به نزد خلق، دانایی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
می‌خواستم راحت گریه کنم. یک دل سیر. بی‌‌آن‌که به هیچ دیالوگی فکر کرده باشم. درست مثل گریه‌های توی خواب که بی‌مقدمه هلم می‌دادند جلوی یک قاب کلوز و صدا می‌زدند: اکشن... 🔻🔻
۱. مدتی بود که مدام یک خواب تکراری و تلخ آزارم می‌داد. بدی‌اش هم این بود که خوابم از وسط قصه شروع می‌شد. نمی‌فهمیدم برای چه گریه می‌کنم. یک‌باره وسط حجمی از اندوه و غصه قرار می‌گرفتم و تا به خودم بیایم می‌دیدم باید زار بزنم و یقه چاک کنم. کار دیگری از دستم برنمی‌آمد. هرچه بود، اتفاقی خارج از اراده‌ی من و اطرافیانم افتاده بود که تنها می‌توانستم برایش گریه کنم. تصویر خیلی گنگ بود. یک قاب کلوز که بی‌مقدمه هلم می‌دادند جلوی دوربین و انگار کارگردان بی‌هوا می‌گفت: اکشن! و من مامور بودم فقط گریه کنم و گریه کنم؛ همین. ۲. روز دهم، حوالی اذان صبح، شیخ‌میثم تماس گرفت. بار اول تماس را رد کردم. دومی را که گرفت یک آن دلشوره در جانم ریشه دواند. گوشی را برداشتم. گفت: بیا جبهه. آقا شهید شده. باید برای مراسم برنامه‌ریزی کنیم. خوابم تعبیر شده بود. دقیقاً همان حال و روز. بی‌مقدمه هلم داده بودند جلو و حالا تنها باید گریه می‌کردم. فقط باید به آسمان نگاه می‌کردم و اشک می‌ریختم. کارگردان بی‌اعتنا به حال من صدا می‌زد: اکشن. با همان قاب کلوز. خودم بودم و خودم. اشک بود و اشک. باید زار می‌زدم. مثل همان خواب. تنها فرقش این بود که حالا دیگر می‌دانستم برای چه گریه می‌کنم. ۳. آفتاب بالا آمده بود. رفتم دنبال فاطمه‌محیا. در ماشین را باز کرد و نشست روی صندلی. امیدوار بودم بی‌خبر باشد. اما خبر داشت. فقط منتظر تلنگر بود. تا چشمم به چشمش افتاد زد زیر گریه و معترضانه گفت: بابا چرا بهم نگفتی آقا شهید شده؟! جوابی نداشتم. هیچ دیالوگی به من نداده بودند. گویی کارگردان یکهو و بی‌مقدمه هلش داده بود توی قاب و به او هم گفته بود: اکشن. بغلش کردم. نه این‌که بخواهم آرام‌اش کنم. می‌خواستم راحت گریه کند. و می‌خواستم راحت گریه کنم. یک دل سیر. بی‌‌آن‌که به هیچ دیالوگی فکر کرده باشم. درست مثل گریه‌های توی خواب که بی‌مقدمه هلم می‌دادند جلوی یک قاب کلوز و صدا می‌زدند: اکشن... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻پدر در غم فراق دختر 🔺تصویری از اقامه نماز حجت‌الاسلام گلپایگانی در پیکر دختر شهیدش ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
بعضی لحظه‌ها فقط یک خاطره نیستند؛ تا پایان عمر در جان آدمی می‌مانند. 🔻🔻
🔻اولین و آخرین نماز در محضر حضرت ماه 🔺بعضی لحظه‌ها فقط یک خاطره نیستند؛ تا پایان عمر در جان آدمی می‌مانند. حدود سی سال پیش، در آذرماه ۱۳۷۵ و در روزهای پرشور دانشجویی، به مناسبت ۱۶ آذر، همراه جمعی از دانشجویان برای شرکت در همایشی راهی تهران شدیم. در برنامه، دیدار با رهبر معظم انقلاب نیز پیش‌بینی شده بود و قرار بود ساعت ۱۱ صبح روز ۱۵ آذرماه در بیت رهبری باشیم. اما بر اثر ناهماهنگی مسئولان همایش، حمل‌ونقل و… حدود ساعت ۱۲ به بیت رسیدیم. همه نگران بودیم؛ با خود می‌گفتیم دیدار با شخص اول کشور، آن هم با نزدیک به یک ساعت تأخیر، حتماً لغو شده است. تعدادی دانشجوی جوان با یک ساعت تاخیر خدمت آقا رسیدیم، اما دیدار لغو نشد؛ فقط جای سخنرانی و نماز جابجا شد. نخست نماز ظهر و عصر را به امامت ولی‌امر اقامه کردیم و پس از نماز، معظم‌له سخن را آغاز کردند. در همان ابتدای سخنانشان، با همان ظرافت و مهربانی همیشگی، به تأخیر برنامه اشاره کردند و فرمودند: «شما که جوان هستید و به اندازه ما ارزش وقت و زمان را متوجه نمی‌شوید، اما این دلیل نمی‌شود که من شوق دیدار شما را از دست بدهم… البته تعویق سخنرانی به بعد از نماز یک حسن هم دارد و آن اینکه تا هر وقت بخواهیم صحبت می‌کنیم…» (نقل به مضمون) آن روز، بیش از آنکه تذکری درباره وقت‌شناسی بشنوم، بزرگواری، سعه‌صدر و مهر یک رهبر نسبت به جوانان را با تمام وجود احساس کردم؛ تذکری که دل را نیازرد، اما تا امروز در ذهن و جانم مانده است. سال ها گذشت اما من دیگر هیچ‌گاه توفیق حضور در نماز جماعت یا دیدارهای ایشان را پیدا نکردم. و امروز یکشنبه ۱۴ تیرماه ۱۴۰۵ پس از نزدیک به سی سال، بار دیگر در نمازی دیگر در محضر امام شهید ایستادم. این بار بر خلاف دفعه قبل به موقع رسیدم، اما با این سیل جمعیت نتوانستم وارد مصلی شوم. نماز را با خیل عزاداران و خونخواهان امام شهید در خیابان اقامه کردیم. افسوس که این بار نماز ظهر و عصر نبود، بلکه نماز میت بر پیکر مطهر امام شهید؛ نمازی که تلخ‌ و سنگین‌! چه تقدیر شگفتی؛ اولین نمازم در محضر حضرت ماه، نماز زندگی و امید بود و آخرین نمازم، نماز وداع با امام شهید امت. وقتی امام جماعت گفت «اللهم لانعلم منه الا خیرا» بغض جمعیت و خیابان ترکید. بعضی نمازها فقط یک عبادت نیستند؛ نقطه عطف یک عمرند. یکی آغاز خاطره‌ای شد که سی سال در دلم ماند و دیگری، مُهر وداعی شد که تا همیشه بر جانم خواهد ماند. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻برو و این خبر را به گوش داغداران حسین(ع) برسان... 🔺اقدام خلاقانه و درخور تحسین شبکه آی‌فیلم در پخش همزمان مختارنامه و تصاویر مراسم وداع با رهبر شهید انقلاب ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
🔻دلارام کشور دوست، خداحافظ من شاعری نوپردازم. در سینه‌ام غوغاست. نامت شعرم را بلندمرتبه می‌کند. من بدون وزن می‌سرایم. شأن تو به شعرم وزن می‌بخشد. سوگواریم. من و تمام واژه‌هایی که با هجران تو زاده شدند. سردرگم و کلافه، هجای شریف نامت را در صدر شعر خواب زده‌ام می‌نشانم. از پنجرهی اندوهم، ستاره‌هایی را به تماشا نشسته‌ام که از آغوش آسمان سُر می‌خورند و زیر تابوت تو را می‌گیرند. خیلی تلخ است که شیرینی کلام تو را زین پس باید در خاطرات جُست. ابرهای غم و دلتنگی روی ماه را پوشانده‌اند. اما یأس نه. که امید، کلید واژه‌ی همیشگی گفتار تو بود. من شاعری نوپردازم، اما دلتنگی من قدی‌میست. مثل دلتنگی ماهی کوچکی برای زلال اقیانوس. موسی دوران! عصایت را بر زمین بزن. و ای کاش‌ها و یا خداهای ما را، به رود نیل بریز ای کاش که آرزوی دیدار دوباره‌ات حتی از قاب مصنوعی تلویزیون، تکه گلی بود که چون مرغی ‌آزاد بال پریدن می‌گرفت. ای راست گفتارِ مردم‌دار! درود بر محبّتی که از محمد امین ارث برده‌ای. ای امین مردم ایران! می‌بینی! راست گفتم که نوپردازم. آخر چگونه می‌شود با واژه‌هایی تازه از راه رسیده، گنگ، بدون آهنگ، از قدم‌های آهنگین نگاه متین و لبخندی نجیب، شعر جاودانه‌ی خداحافظی سرود...؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻تصویری از حاج محمود کریمی که به دنبال ماشین تشییع پیکر آقای شهید برای آخرین وداع می‌دود. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
سرم را با گلایه و قدری اخم بلند کردم تا چهره‌ پسرک را ببینم. همین که متوجه نگاهم شد لبخند زد و پیکان‌وانت اسباب‌بازی‌اش را توی دست بالا آورد. «ببین ماشین دارم...». 🔻🔻
🔺مهدی‌یار خسته و کوفته از تشییع برگشتیم. هوای گرم و خشک قم برای مایی که تن‌مان به شرجی‌ عادت دارد آزاردهنده‌ست. ساعت حدود دوازده است. نوجوانی سر کوچه ایستاده و زوّار را برای استراحت در حسینیه ترغیب می‌کند. ترجیح می‌دهم چندساعتی توقف کنم. ماشین را پارک می‌کنم و وارد حسینیه می‌شوم. جایی که در مسیر خنکای باد کولر باشد دراز می‌کشم. خیلی زود چشمم گرم می‌شود اما پیش از بسته‌ شدن کامل چشم‌هایم پسرکی با پدرش وارد می‌شوند. صدای تیز و ریز شیطنت‌هایش زیر سقف می‌پیچد. پدرش بی‌حوصله فقط دنبال یک گُله جا برای استراحت است. حتی سر برنمی‌گرداند تا یک کلمه پسرش را دعوت به سکوت کند. سرم را با گلایه و قدری اخم بلند کردم تا چهره‌ پسرک را ببینم. همین که متوجه نگاهم شد لبخند زد و پیکان‌وانت اسباب‌بازی‌اش را توی دست بالا آورد. «ببین ماشین دارم...». چشم‌هایش برق می‌زد. اخمم باز شد و لبخند زدم: قشنگه. از کجا خریدی؟! با عجله و بی‌اعتنا به پدر به سمتم آمد و بی‌مقدمه شروع کرد به حرف زدن. نیم‌خیز شدم و دستم را دراز کردم تا ماشینش را ببینم. خوشحال شد و تندتر شروع کرد به توضیح دادن. هنوز کامل زبان باز نکرده است. نمی‌فهمم چه می‌گوید. گوشه پتوی زیر سرم را شبیه به طاق کردم و گفتم: بیا. اینم پارکینگ ماشینت... از خداخواسته ماشین را هل داد داخل پارکینگ. پدرش سر از صفحه گوشی بلند کرد و صدایش زد: «بابا بذار عمو بخوابه. خسته‌ست» و دوباره محو گوشی شد. پسرک اعتنا نکرد و دوباره حرف زد و حرف زد. خواب از سرم پرید. اسمش را پرسیدم: - مهدی‌یار. رفته بودم تشییع... ببین اینم باز میشه! و اتاق آبی‌رنگ وانت را از جا کشید و درآورد. نیم ساعت بعد خادمین سفره ناهار را پهن کردند. ناهار را خوردم و پیش از این‌که مهدی‌یار متوجه شود خودم را به بالش رساندم. دوباره با پدرش سر رسید. این‌بار سر بلند نکردم. ناامید و معترض رو به پدرش کرد و گفت: بابا؛ عمو چرا خوابیده؟! تکان نخوردم و سعی کردم لبخندم را پنهان کنم. یک‌ساعت‌ بعد که خواستم حرکت کنم دیدم ماشینش را پارک کرده و کنار پدر خوابش برده است. یکهو دلم برایش تنگ شد. بی‌اجازه یک عکس برای یادگاری گرفتم و حرکت کردم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷