🔻اولین و آخرین نماز در محضر حضرت ماه
🔺بعضی لحظهها فقط یک خاطره نیستند؛ تا پایان عمر در جان آدمی میمانند.
حدود سی سال پیش، در آذرماه ۱۳۷۵ و در روزهای پرشور دانشجویی، به مناسبت ۱۶ آذر، همراه جمعی از دانشجویان برای شرکت در همایشی راهی تهران شدیم. در برنامه، دیدار با رهبر معظم انقلاب نیز پیشبینی شده بود و قرار بود ساعت ۱۱ صبح روز ۱۵ آذرماه در بیت رهبری باشیم.
اما بر اثر ناهماهنگی مسئولان همایش، حملونقل و… حدود ساعت ۱۲ به بیت رسیدیم. همه نگران بودیم؛ با خود میگفتیم دیدار با شخص اول کشور، آن هم با نزدیک به یک ساعت تأخیر، حتماً لغو شده است.
تعدادی دانشجوی جوان با یک ساعت تاخیر خدمت آقا رسیدیم، اما دیدار لغو نشد؛ فقط جای سخنرانی و نماز جابجا شد.
نخست نماز ظهر و عصر را به امامت ولیامر اقامه کردیم و پس از نماز، معظمله سخن را آغاز کردند. در همان ابتدای سخنانشان، با همان ظرافت و مهربانی همیشگی، به تأخیر برنامه اشاره کردند و فرمودند:
«شما که جوان هستید و به اندازه ما ارزش وقت و زمان را متوجه نمیشوید، اما این دلیل نمیشود که من شوق دیدار شما را از دست بدهم… البته تعویق سخنرانی به بعد از نماز یک حسن هم دارد و آن اینکه تا هر وقت بخواهیم صحبت میکنیم…» (نقل به مضمون)
آن روز، بیش از آنکه تذکری درباره وقتشناسی بشنوم، بزرگواری، سعهصدر و مهر یک رهبر نسبت به جوانان را با تمام وجود احساس کردم؛ تذکری که دل را نیازرد، اما تا امروز در ذهن و جانم مانده است.
سال ها گذشت اما من دیگر هیچگاه توفیق حضور در نماز جماعت یا دیدارهای ایشان را پیدا نکردم.
و امروز یکشنبه ۱۴ تیرماه ۱۴۰۵ پس از نزدیک به سی سال، بار دیگر در نمازی دیگر در محضر امام شهید ایستادم. این بار بر خلاف دفعه قبل به موقع رسیدم، اما با این سیل جمعیت نتوانستم وارد مصلی شوم. نماز را با خیل عزاداران و خونخواهان امام شهید در خیابان اقامه کردیم. افسوس که این بار نماز ظهر و عصر نبود، بلکه نماز میت بر پیکر مطهر امام شهید؛ نمازی که تلخ و سنگین!
چه تقدیر شگفتی؛ اولین نمازم در محضر حضرت ماه، نماز زندگی و امید بود و آخرین نمازم، نماز وداع با امام شهید امت.
وقتی امام جماعت گفت «اللهم لانعلم منه الا خیرا» بغض جمعیت و خیابان ترکید.
بعضی نمازها فقط یک عبادت نیستند؛ نقطه عطف یک عمرند. یکی آغاز خاطرهای شد که سی سال در دلم ماند و دیگری، مُهر وداعی شد که تا همیشه بر جانم خواهد ماند.
#یحیی_یحیایی
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻برو و این خبر را به گوش داغداران حسین(ع) برسان...
🔺اقدام خلاقانه و درخور تحسین شبکه آیفیلم در پخش همزمان مختارنامه و تصاویر مراسم وداع با رهبر شهید انقلاب
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻دلارام کشور دوست، خداحافظ
من شاعری نوپردازم. در سینهام غوغاست. نامت شعرم را بلندمرتبه میکند. من بدون وزن میسرایم. شأن تو به شعرم وزن میبخشد. سوگواریم. من و تمام واژههایی که با هجران تو زاده شدند. سردرگم و کلافه، هجای شریف نامت را در صدر شعر خواب زدهام مینشانم.
از پنجرهی اندوهم، ستارههایی را به تماشا نشستهام که از آغوش آسمان سُر میخورند و زیر تابوت تو را میگیرند. خیلی تلخ است که شیرینی کلام تو را زین پس باید در خاطرات جُست. ابرهای غم و دلتنگی روی ماه را پوشاندهاند. اما یأس نه. که امید، کلید واژهی همیشگی گفتار تو بود.
من شاعری نوپردازم، اما دلتنگی من قدیمیست. مثل دلتنگی ماهی کوچکی برای زلال اقیانوس.
موسی دوران!
عصایت را بر زمین بزن. و ای کاشها و یا خداهای ما را، به رود نیل بریز
ای کاش که آرزوی دیدار دوبارهات حتی از قاب مصنوعی تلویزیون، تکه گلی بود که چون مرغی آزاد بال پریدن میگرفت.
ای راست گفتارِ مردمدار!
درود بر محبّتی که از محمد امین ارث بردهای. ای امین مردم ایران!
میبینی! راست گفتم که نوپردازم. آخر چگونه میشود با واژههایی تازه از راه رسیده، گنگ، بدون آهنگ، از قدمهای آهنگین نگاه متین و لبخندی نجیب، شعر جاودانهی خداحافظی سرود...؟
#مرضیه_آرامش
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻تصویری از حاج محمود کریمی که به دنبال ماشین تشییع پیکر آقای شهید برای آخرین وداع میدود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔺مهدییار
خسته و کوفته از تشییع برگشتیم. هوای گرم و خشک قم برای مایی که تنمان به شرجی عادت دارد آزاردهندهست. ساعت حدود دوازده است. نوجوانی سر کوچه ایستاده و زوّار را برای استراحت در حسینیه ترغیب میکند.
ترجیح میدهم چندساعتی توقف کنم. ماشین را پارک میکنم و وارد حسینیه میشوم. جایی که در مسیر خنکای باد کولر باشد دراز میکشم. خیلی زود چشمم گرم میشود اما پیش از بسته شدن کامل چشمهایم پسرکی با پدرش وارد میشوند. صدای تیز و ریز شیطنتهایش زیر سقف میپیچد. پدرش بیحوصله فقط دنبال یک گُله جا برای استراحت است. حتی سر برنمیگرداند تا یک کلمه پسرش را دعوت به سکوت کند.
سرم را با گلایه و قدری اخم بلند کردم تا چهره پسرک را ببینم. همین که متوجه نگاهم شد لبخند زد و پیکانوانت اسباببازیاش را توی دست بالا آورد. «ببین ماشین دارم...». چشمهایش برق میزد. اخمم باز شد و لبخند زدم: قشنگه. از کجا خریدی؟!
با عجله و بیاعتنا به پدر به سمتم آمد و بیمقدمه شروع کرد به حرف زدن.
نیمخیز شدم و دستم را دراز کردم تا ماشینش را ببینم. خوشحال شد و تندتر شروع کرد به توضیح دادن. هنوز کامل زبان باز نکرده است. نمیفهمم چه میگوید. گوشه پتوی زیر سرم را شبیه به طاق کردم و گفتم: بیا. اینم پارکینگ ماشینت...
از خداخواسته ماشین را هل داد داخل پارکینگ. پدرش سر از صفحه گوشی بلند کرد و صدایش زد: «بابا بذار عمو بخوابه. خستهست» و دوباره محو گوشی شد.
پسرک اعتنا نکرد و دوباره حرف زد و حرف زد. خواب از سرم پرید. اسمش را پرسیدم:
- مهدییار. رفته بودم تشییع... ببین اینم باز میشه!
و اتاق آبیرنگ وانت را از جا کشید و درآورد.
نیم ساعت بعد خادمین سفره ناهار را پهن کردند. ناهار را خوردم و پیش از اینکه مهدییار متوجه شود خودم را به بالش رساندم. دوباره با پدرش سر رسید. اینبار سر بلند نکردم. ناامید و معترض رو به پدرش کرد و گفت: بابا؛ عمو چرا خوابیده؟!
تکان نخوردم و سعی کردم لبخندم را پنهان کنم.
یکساعت بعد که خواستم حرکت کنم دیدم ماشینش را پارک کرده و کنار پدر خوابش برده است. یکهو دلم برایش تنگ شد. بیاجازه یک عکس برای یادگاری گرفتم و حرکت کردم.
#مصعب_يحيایی
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
• مارِد •
همین که لام الصّلات مکبّر توی خیابان پیچید، آه از نهاد همه بلند شد. به سفارش آقا، واو به واو نماز را
🔻سایهٔ سر
همین که لام الصّلات مکبّر توی خیابان پیچید، آه از نهاد همه بلند شد. به سفارش آقا، واو به واو نماز را با علامه تکرار کردیم:
«اللهم، اللهم، اللهم إنه نزل عندک شهیداً»،
«اللهم إنه نزل عندک قتیلاً للإسلام، قتیلاً لأمة مسلمه»
تا حالا بغض سنگین علامه جوادی را ندیده بودم. صدای ضجههای مردم لابلای جمعیت بلند شد.
این روزها عینهو نارنج چلانده شدهام و با دوگانهٔ اشک و حماسه دست به گریبانم. خواستم بگویم این هم از جنس تناقض باطل دیپلماسی _میدان است، بعد گفتم ولش کن شر میشود و اصلا حوصله جر و جنگ ندارم. این چه تئوری بیپایه و اساسی است آخر.
پیامبر بعد از جنگ احد به انصار مدینه فرمود به زنانتان بگویید برای حمزه گریه کنند. نه برای باد زدن دلشان، نه. گریه، کارکردهای سیاسی داشت و دارد. حمزه را مغرضانه و عامدانه داشتند به فراموشی میسپردند و قلب روایت میکردند... با همین اشکها هنوز حمزه مانده و با نامش قلبمان چاکچاک میشود. اشک بر اباعبدالله چه؟ خدای نکرده دشمنشادمان نمیکند؟
امروز دختربچهای را دیدم که با همهٔ وجودش ضجه میزد.«آقا جونم کجایی؟! آقا جونم برگرد.»
یک لحظه فکر کردم بابابزرگش را گم کرده. از بس که بچه گمشده دیدم امروز... تا نگو...
یا پسر نوجوانی که حاشیهٔ جدول، بین هیاهوی تشییع، سرش را روی زانوهاش گذاشته و هنوز، جوان نشده، عارف پیری شده بود... محبت، اساس خلقت است. وگرنه گمان نمیکنم آن جوانکی که زنجیر کارتیر طلا توی گردن انداخته یا آن یکی با خالکوبیهای شلوغ پشت گردن و آن دختر با ناخنهای کاشته، آنچنان صنمی با منظومهٔ فکری آقا داشتهاند. علی ای حال جای درست تاریخ ایستادهاند و خار شدهاند توی چشم دشمن
ساعت از ۹ گذشته. هوا آنقدر گرم است که انگار خورشید، روی سرمان رنده میزنند. روی آسفالت داغ، زیر سایهٔ درختهای زیتون بلوار، جایی پیدا میکنم. بد نیست. اینجا همه چیز پیدا میشود. جز سایه.
زن و مردی توی پیادهرو از خستگی خوابشان برده. چند رهگذر بالای سرشان پرچم گرفتهاند که زهر آفتاب، حلاوت خوابشان را خراب نکند. مردی آنطرفتر سایه شده برای زنش. پدری، چفیه خیسش را روی سر کودکش میاندازد. سایه بودن از پدر به ارث بردهایم. اینجا همه چیز خوب است آقا. فقط سایهٔ خنکی نیست. منتظریم زودتر برسی سایهٔ سر ما.
#زینب_عمرانی
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻سلام ای زائر شهید؛ مشهد به اینگونه آمدنت عادت ندارد
🔺حال و هوای خاصِ کنترلر مراقبت پرواز فرودگاه مشهد هنگام ورود هواپیمای حامل پیکر مطهر آقای شهید ایران
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
۱- اندک اندک جمع مستان می رسند
سلام. این چند روز مستأصل و کلافه بودم. دلم پیش شما بود. توی «بله» کانال ها را بالا و پایین میکردم تا فیلمهای مصلی را ببینم. نگران بودم همان مربع پنجاه در پنجاه جای نقش سیاهی لشکریِ من خالی مانده باشد. زیر یکی از پست های برنامهٔ تلویزیونی که با علیکم به تهران گفتنش بیشتر آتشممی زد، کامنت گذاشتم: بلیت نیس، چه کنیم؟
ثانیه ای بعد پروفایل مردی با کلاه ایمنی در کارخانه پیام داد: کجا هستید؟
گفتم: بوشهر.
گفت: من یزد هستم. گفتم شاید نزدیکی, با ما بیای.
پروفایل و اسمِ من معلوم نمیکند خانم هستم. پس توضیح دادم: من خانم هستم...
گفت: برید مساجد محل بپرسید ...و شروع کرد به راهنمایی کردن.
تشکر کردم و از گفتگو خارج شدم. خانمی پیام داده بود که با این شماره تماس بگیرید ممکن است کمک کند. کاروانی از شیراز فردا صبح زود حرکت می کرد... یعنی باید خودم را به شیراز برسانم؟
و خانم دیگری از تهران پیام داده بود: ورودی های شهر باز هستند، پارکینگ هم به اندازهٔ کافی هست و... یعنی باید ماشین را بردارم و تا تهران رانندگی کنم؟
برای یک لحظه احساس کردم بله یک پلتفرم نیست. یک اتاق است به وسعت ایران، که ما دور هم نشسته ایم و داریم برای مراسم بابایمان برنامه میریزیم. شما آنطور پدری کردید، که ما اینطور خواهر و برادر شدیم.
دیروز دوباره پرسیدند: بلیت پیدا کردید؟ گفتم بله و برایم خوشحال شدند، بدون اینکه اسمشان را بدانم.
آخر بعد از چند روز بال بال زدن بالاخره خودش جور شد. همینجا کنار گوشم بود. کاروان شرکت انتقال گاز، صبح تقریباً به موقع حرکت کردیم. اتوبوس راحت، خنک و پذیرایی فراهم. تقریباً همه چیز خوب...تقریباً. چون دیگر بعد از شما هیچ چیز کاملاً خوب نخواهدبود.
نشسته ام توی اتوبوس، هنوز مبهوتم و هر چند دقیقه بهخودم می آیم، ما به کجا می رویم؟
میرویم مقاومتمان را دربرابر ناباوری بشکنیم. تمام این روزها توانستیم باور نکنیم. دیگر نمی شود. باید برویم. سخت و سنگین است اما باید همه با هم شانه هایمان را بگیریم تا این بار را تاب بیاوریم. باید برویم...
(ادامهدارد)
#زهرا_روانبد
#روایت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻دستان کوچک
روزها میگذشت و تشییع آقا نزدیکتر میشد. از تب و تاب مردم برای رفتن به مراسم آقا مشخص بود. هر آشنایی که داشتم به نحوی در تلاش بودند تا خود را به مراسم تشییع برسانند. یکی به دنبال کاروان بود و دیگری با بسیج میرفت.
بالعکس، هرگز در ذهن من نمیگنجید که بتوانم به نحوی به مراسم برسم. در ظاهر آرام و بیخیال بودم اما درونم آتشفشانی فعال در حال فوران بود که فقط خودم را میسوزاند. هر خبر اعزام که میرسید، آتش درونی من شعلهورتر میشد.
روز آخر بود که در یکی از گروهها خبر رسید که کاروانی ساعت ۶ عصر حرکت میکند. به پیام خیره شدم. نمیدانستم باید چکار کنم، مثل روزهای گذشته به بیخیالی بگیرم یا تلاشی بکنم. وقتی به مادرم گفتم جواب از قبل مشخص بود؛ نمیتوانستم بروم. با وجود اینکه جواب را میدانستم اما با شنیدنش دیگر توان تحملم را از دست دادم. ویدیویی از نوه شهید رهبر دیگر ضربه آخر را بر تن بیجان من زد. اشک میریختم و صدای موسیقی در گوشم میپیچید.
《بابا به موهای دخترش حساسه
الان بیاد اینجا منو نمیشناسه》
انگار تمام دنیا دست رد به سینهام زده بود. دست به دامان دختر سه ساله اباعبدالله(ع) بردم. به بیبی التماس میکردم که کمکم کند تا بتوانم پدرم را قبل از رفتنش ببینم.
از گریه خسته شده بودم. ساعت ۵ و ۲۲ دقیقه بود. توان تحمل این را نداشتم که تا ساعت ۶ بیدار بمانم. آن هم در حالی که میدانستم گروهی در حال آماده شدن برای رفتن به مراسم هستند. خوابیدم. اما چه خوابی، ۵ و ۴۰ دقیقه با تماس گوشی بیدار شدم. بعد از اتمام صحبت ساعت را که دیدم با حالت ترکیبی از غم و عصبانیت گله کردم که چرا ساعت نمیگذرد. همینطور که در حال گله بودم، ناگهان دوباره تلفن زنگ خورد.
در طول صحبت فقط یک جمله را خوب به یاد دارم، شخص پشت تلفن گفت، میای بریم مراسم تشییع؟
#یسنا_زندهبودی
#روایت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷