eitaa logo
• مارِد •
263 دنبال‌کننده
264 عکس
54 ویدیو
1 فایل
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر ادمین کانال: @mared_ad
مشاهده در ایتا
دانلود
سرم را با گلایه و قدری اخم بلند کردم تا چهره‌ پسرک را ببینم. همین که متوجه نگاهم شد لبخند زد و پیکان‌وانت اسباب‌بازی‌اش را توی دست بالا آورد. «ببین ماشین دارم...». 🔻🔻
🔺مهدی‌یار خسته و کوفته از تشییع برگشتیم. هوای گرم و خشک قم برای مایی که تن‌مان به شرجی‌ عادت دارد آزاردهنده‌ست. ساعت حدود دوازده است. نوجوانی سر کوچه ایستاده و زوّار را برای استراحت در حسینیه ترغیب می‌کند. ترجیح می‌دهم چندساعتی توقف کنم. ماشین را پارک می‌کنم و وارد حسینیه می‌شوم. جایی که در مسیر خنکای باد کولر باشد دراز می‌کشم. خیلی زود چشمم گرم می‌شود اما پیش از بسته‌ شدن کامل چشم‌هایم پسرکی با پدرش وارد می‌شوند. صدای تیز و ریز شیطنت‌هایش زیر سقف می‌پیچد. پدرش بی‌حوصله فقط دنبال یک گُله جا برای استراحت است. حتی سر برنمی‌گرداند تا یک کلمه پسرش را دعوت به سکوت کند. سرم را با گلایه و قدری اخم بلند کردم تا چهره‌ پسرک را ببینم. همین که متوجه نگاهم شد لبخند زد و پیکان‌وانت اسباب‌بازی‌اش را توی دست بالا آورد. «ببین ماشین دارم...». چشم‌هایش برق می‌زد. اخمم باز شد و لبخند زدم: قشنگه. از کجا خریدی؟! با عجله و بی‌اعتنا به پدر به سمتم آمد و بی‌مقدمه شروع کرد به حرف زدن. نیم‌خیز شدم و دستم را دراز کردم تا ماشینش را ببینم. خوشحال شد و تندتر شروع کرد به توضیح دادن. هنوز کامل زبان باز نکرده است. نمی‌فهمم چه می‌گوید. گوشه پتوی زیر سرم را شبیه به طاق کردم و گفتم: بیا. اینم پارکینگ ماشینت... از خداخواسته ماشین را هل داد داخل پارکینگ. پدرش سر از صفحه گوشی بلند کرد و صدایش زد: «بابا بذار عمو بخوابه. خسته‌ست» و دوباره محو گوشی شد. پسرک اعتنا نکرد و دوباره حرف زد و حرف زد. خواب از سرم پرید. اسمش را پرسیدم: - مهدی‌یار. رفته بودم تشییع... ببین اینم باز میشه! و اتاق آبی‌رنگ وانت را از جا کشید و درآورد. نیم ساعت بعد خادمین سفره ناهار را پهن کردند. ناهار را خوردم و پیش از این‌که مهدی‌یار متوجه شود خودم را به بالش رساندم. دوباره با پدرش سر رسید. این‌بار سر بلند نکردم. ناامید و معترض رو به پدرش کرد و گفت: بابا؛ عمو چرا خوابیده؟! تکان نخوردم و سعی کردم لبخندم را پنهان کنم. یک‌ساعت‌ بعد که خواستم حرکت کنم دیدم ماشینش را پارک کرده و کنار پدر خوابش برده است. یکهو دلم برایش تنگ شد. بی‌اجازه یک عکس برای یادگاری گرفتم و حرکت کردم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
همین که لام الصّلات مکبّر توی خیابان پیچید، آه از نهاد همه بلند شد. به سفارش آقا، واو به واو نماز را با علامه تکرار کردیم: «اللهم، اللهم، اللهم إنه نزل عندک شهیداً»، «اللهم إنه نزل عندک قتیلاً للإسلام، قتیلاً لأمة مسلمه» 🔻🔻
• مارِد •
همین که لام الصّلات مکبّر توی خیابان پیچید، آه از نهاد همه بلند شد. به سفارش آقا، واو به واو نماز را
🔻سایهٔ سر همین که لام الصّلات مکبّر توی خیابان پیچید، آه از نهاد همه بلند شد. به سفارش آقا، واو به واو نماز را با علامه تکرار کردیم: «اللهم، اللهم، اللهم إنه نزل عندک شهیداً»، «اللهم إنه نزل عندک قتیلاً للإسلام، قتیلاً لأمة مسلمه» تا حالا بغض سنگین علامه جوادی را ندیده بودم. صدای ضجه‌های مردم لابلای جمعیت بلند شد. این روزها عینهو نارنج چلانده شده‌ام و با دوگانهٔ اشک و حماسه دست به گریبانم. خواستم بگویم این هم از جنس تناقض باطل دیپلماسی _میدان است، بعد گفتم ولش کن شر می‌شود و اصلا حوصله جر و جنگ ندارم. این چه تئوری بی‌پایه و اساسی است آخر. پیامبر بعد از جنگ احد به انصار مدینه فرمود به زنان‌تان بگویید برای حمزه گریه کنند. نه برای باد زدن دل‌شان، نه. گریه، کارکردهای سیاسی داشت و دارد. حمزه را مغرضانه و عامدانه داشتند به فراموشی می‌سپردند و قلب روایت می‌کردند... با همین اشک‌ها هنوز حمزه مانده و با نامش قلب‌مان چاک‌چاک می‌شود. اشک بر اباعبدالله چه؟ خدای نکرده دشمن‌شادمان نمی‌کند؟ امروز دختربچه‌ای را دیدم که با همهٔ وجودش ضجه می‌زد.«آقا جونم کجایی؟! آقا جونم برگرد.» یک لحظه فکر کردم بابابزرگش را گم کرده. از بس که بچه گمشده دیدم امروز... تا نگو... یا پسر نوجوانی که حاشیهٔ جدول، بین هیاهوی تشییع، سرش را روی زانوهاش گذاشته و هنوز، جوان نشده، عارف پیری شده بود... محبت، اساس خلقت است. وگرنه گمان نمی‌کنم آن جوانکی که زنجیر کارتیر طلا توی گردن انداخته یا آن یکی با خالکوبی‌های شلوغ پشت گردن و آن دختر با ناخن‌های کاشته، آنچنان صنمی با منظومهٔ فکری آقا داشته‌اند. علی ای حال جای درست تاریخ ایستاده‌اند و خار شده‌اند توی چشم دشمن ساعت از ۹ گذشته. هوا آنقدر گرم است که انگار خورشید، روی سرمان رنده می‌زنند. روی آسفالت داغ، زیر سایهٔ درخت‌های زیتون بلوار، جایی پیدا می‌کنم. بد نیست. اینجا همه چیز پیدا می‌شود. جز سایه. زن و مردی توی پیاده‌رو از خستگی خوابشان برده. چند رهگذر بالای سرشان پرچم گرفته‌اند که زهر آفتاب، حلاوت خواب‌شان را خراب نکند. مردی آنطرف‌تر سایه شده برای زنش. پدری، چفیه خیسش را روی سر کودکش می‌اندازد. سایه بودن از پدر به ارث برده‌ایم. اینجا همه چیز خوب است آقا. فقط سایهٔ خنکی نیست. منتظریم زودتر برسی سایهٔ سر ما. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻سلام ای زائر شهید؛ مشهد به این‌گونه آمدنت عادت ندارد 🔺حال و هوای خاصِ کنترلر مراقبت پرواز فرودگاه مشهد هنگام ورود هواپیمای حامل پیکر مطهر آقای شهید ایران ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
۱- اندک اندک جمع مستان می رسند سلام. این چند روز مستأصل و کلافه بودم. دلم پیش شما بود. توی «بله» کانال ها را بالا و پایین می‌کردم تا فیلم‌های مصلی را ببینم. نگران بودم همان مربع پنجاه در پنجاه جای نقش سیاهی لشکریِ من خالی مانده باشد. زیر یکی از پست های برنامهٔ تلویزیونی که با علیکم به تهران گفتنش بیشتر آتشم‌می زد، کامنت گذاشتم: بلیت نیس، چه کنیم؟ ثانیه ای بعد پروفایل مردی با کلاه ایمنی در کارخانه پیام‌ داد: کجا هستید؟ گفتم: بوشهر. گفت: من یزد هستم‌. گفتم شاید نزدیکی, با ما بیای. پروفایل و اسمِ من معلوم نمی‌کند خانم هستم. پس توضیح دادم: من خانم هستم... گفت: برید مساجد محل بپرسید ...و شروع کرد به راهنمایی کردن. تشکر کردم و از گفتگو خارج شدم. خانمی پیام داده بود که با این شماره تماس بگیرید ممکن است کمک کند. کاروانی از شیراز فردا صبح زود حرکت می کرد... یعنی باید خودم را به شیراز برسانم؟ و خانم دیگری از تهران پیام داده بود: ورودی های شهر باز هستند، پارکینگ‌ هم‌ به اندازهٔ کافی هست و... یعنی باید ماشین را بردارم و تا تهران رانندگی کنم؟ برای یک‌ لحظه احساس کردم بله یک‌ پلتفرم نیست. یک اتاق است به وسعت ایران، که ما دور هم‌ نشسته ایم و داریم برای مراسم بابایمان برنامه‌ می‌ریزیم. شما آنطور پدری کردید، که ما اینطور خواهر و برادر شدیم. دیروز دوباره پرسیدند: بلیت پیدا کردید؟ گفتم بله و برایم خوشحال شدند، بدون اینکه اسمشان‌ را بدانم. آخر بعد از چند روز بال بال زدن بالاخره خودش جور شد. همینجا کنار گوشم بود. کاروان شرکت انتقال گاز، صبح تقریباً به موقع حرکت کردیم. اتوبوس راحت، خنک و پذیرایی فراهم. تقریباً همه چیز خوب...تقریباً. چون دیگر بعد از شما هیچ چیز کاملاً خوب نخواهدبود. نشسته ام توی اتوبوس، هنوز مبهوتم و هر چند دقیقه به‌خودم می آیم، ما به کجا می رویم؟ می‌رویم مقاومتمان را دربرابر ناباوری بشکنیم. تمام این روزها توانستیم باور نکنیم. دیگر نمی شود. باید برویم. سخت و سنگین است اما باید همه با هم شانه هایمان را بگیریم تا این بار را‌ تاب بیاوریم. باید برویم... (ادامه‌دارد) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
🔻دستان کوچک روزها می‌گذشت و تشییع آقا نزدیک‌تر می‌شد. از تب و تاب مردم برای رفتن به مراسم آقا مشخص بود. هر آشنایی که داشتم به نحوی در تلاش بودند تا خود را به مراسم تشییع برسانند. یکی به دنبال کاروان بود و دیگری با بسیج می‌رفت. بالعکس، هرگز در ذهن من نمی‌گنجید که بتوانم به نحوی به مراسم برسم. در ظاهر آرام و بی‌خیال بودم اما درونم آتشفشانی فعال در حال فوران بود که فقط خودم را می‌سوزاند. هر خبر اعزام که می‌رسید، آتش درونی من شعله‌ور‌تر می‌شد. روز آخر بود که در یکی از گروه‌ها خبر رسید که کاروانی ساعت ۶ عصر حرکت می‌کند. به پیام خیره شدم. نمی‌دانستم باید چکار کنم، مثل روز‌های گذشته به بی‌خیالی بگیرم یا تلاشی بکنم. وقتی به مادرم گفتم جواب از قبل مشخص بود؛ نمی‌توانستم بروم. با وجود اینکه جواب را می‌دانستم اما با شنیدنش دیگر توان تحملم را از دست دادم. ویدیویی از نوه شهید رهبر دیگر ضربه آخر را بر تن بی‌جان من زد. اشک می‌ریختم و صدای موسیقی در گوشم می‌پیچید. 《بابا به موهای دخترش حساسه الان بیاد اینجا منو نمی‌شناسه》 انگار تمام دنیا دست رد به سینه‌ام زده بود. دست به دامان دختر سه ساله اباعبدالله(ع) بردم. به بی‌بی التماس می‌کردم که کمکم کند تا بتوانم پدرم را قبل از رفتنش ببینم. از گریه خسته شده بودم. ساعت ۵ و ۲۲ دقیقه بود. توان تحمل این را نداشتم که تا ساعت ۶ بیدار بمانم. آن هم در حالی که می‌دانستم گروهی در حال آماده شدن برای رفتن به مراسم هستند. خوابیدم. اما چه خوابی، ۵ و ۴۰ دقیقه با تماس گوشی بیدار شدم. بعد از اتمام صحبت ساعت را که دیدم با حالت ترکیبی از غم و عصبانیت گله کردم که چرا ساعت نمی‌گذرد. همینطور که در حال گله بودم، ناگهان دوباره تلفن زنگ خورد. در طول صحبت فقط یک جمله را خوب به یاد دارم، شخص پشت تلفن گفت، میای بریم مراسم تشییع؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻رواق دارالذکر محل تدفین پیکر رهبر شهید انقلاب ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
• مارِد •
🔻رواق دارالذکر محل تدفین پیکر رهبر شهید انقلاب ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔺آماده‌سازی آرامگاه ابدی رهبر شهید انقلاب در رواق دارالذکر ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
یکی روی کاغذ آچار، یکی روی پاکت پیتزا، آن یکی روی مقوای اشتنباخ، روی جعبه کفش. روی پارچه، پشت لباس، روی شیشه‌های ماشین هرجا نگاه می‌کنی یک kill می‌رود توی چشمت. 🔻🔻
🔻kill یکی روی کاغذ آچار، یکی روی پاکت پیتزا، آن یکی روی مقوای اشتنباخ، روی جعبه کفش. روی پارچه، پشت لباس، روی شیشه‌های ماشین هرجا نگاه می‌کنی یک kill می‌رود توی چشمت. از اینکه این سال‌ها حتی لحظه‌ای عمرم را توی کلاس‌های زبان انگلیسی حرام کرده‌ام از خودم بیزار می‌شوم. همین تک‌جمله را هر جوری بود یاد می‌گرفتیم دیگر. kill، همان قتال لله خودمان است. همان قصاصی که عین حیات است. اما kill اگر اول جمله بیاید، جمله را امری می‌کند، اگر نیاید و قبلش فاعل بیاید یعنی، اگر نزنید خودمان کار را تمام می‌کنیم. اگر آی اِن جی بگیرد، مصدر می‌شود و می‌خواهد بیانیه بدهد. اگر ing با فعل اَم و ایز و آر بیاید یعنی همین حالا در حال کشتن هستیم. ناگفته پیداست که شخص و عددِ فاعل و زمان، تعیین‌کننده نوع فعل است. حالا این دوست‌مان ترجیحش اینست که ما خودمان می‌کشیم، ما یعنی تک‌تک این‌هایی که دسته‌جمعی یتیم شده‌ایم و ماه‌هاست توی خیابان‌، روزگار می‌گذرانیم. این یکی دلش خواسته فعل kill را اینطوری صرف کند. سر که می‌چرخانی و کاغذهای توی دست مردم را می‌بینی حس نمی‌کنی توی خیابان پیامبر اعظم قم به سرم حرم مطهر و پشت به جمکران حرکت می‌کنی. انگار لابلای جنبش وال استریت نیویورک گیرافتاده‌ای. اکثرا کاغذنوشته‌هایی به زبان انگلیسی. با یک کلیدواژه ثابت kill و با این تفاوت که مردی روی دست ملیون‌ها نفر، توی تابوتش هنوز همه دنیا را روی انگشت می‌چرخاند و همه جنبش‌های آزادی‌خواه جهان از شرق تا غرب عالم را رهبری می‌کند. سرتان را درد نیاورم. ما می‌کُشیم. وقتی می‌گوییم می‌کُشیم یعنی حتما می‌کُشیم. زمانش را تو از فعل ما در بیاور. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
• مارِد •
۱- اندک اندک جمع مستان می رسند سلام. این چند روز مستأصل و کلافه بودم. دلم پیش شما بود. توی «بله» کا
۲. ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود. رسیدیم اصفهان. موکب های چای و شربت، سقف های موقت، موکت و کولرآبی در فضای آزاد. چقدر زودتر از موعد همه چیز شبیه اربعین است. بین بولوارها چند جوان با پرچم های خیلی بزرگ ایستاده اند که به ما خیر مقدم و خدا قوت بگویند.مسئولان راهور و هلال احمر هم روی صندلی های سفتشان، آماده نشسته اند نکند یکی از زوار شما توی مسیر خلقش تنگ شود. ناز ما را همیشه می کشیدید. چه بد ادا بودیم ما و چه صبور شما. صدایتان هنوز به گوش می‌رسد که به مردم رشت می‌گویید: درست نیست من زیر سایبانم و شما زیر باران. تا کی شما را زیر باران نگه دارم؟ تا ابد آقا! تا ابد! دو روز گذشته مه پاش های مصلی را رصد می‌کردم، که یک لحظه هم خاموش نمی شدند. همین مردم، هرجایی می‌توانستند باشند، بدون مه پاش. اما حالا که اینجا هستند نباید گرما اذیتشان کند. شنیده ام همهٔ بوستان ها استراحتگاه زائران شده و هر منطقهٔ تهران قرار است از یک استان پذیرایی کند و خیلی تمهیدات دیگر. می‌توانم حدس بزنم سرچشمهٔ این دلواپسی و مراقبت آشنا، از کجاست. یکی هست که خیلی شبیه شماست و صاحب مجلس است و از حالا دیگر او مراقب ماست... ( ادامه دارد) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷