۱- اندک اندک جمع مستان می رسند
سلام. این چند روز مستأصل و کلافه بودم. دلم پیش شما بود. توی «بله» کانال ها را بالا و پایین میکردم تا فیلمهای مصلی را ببینم. نگران بودم همان مربع پنجاه در پنجاه جای نقش سیاهی لشکریِ من خالی مانده باشد. زیر یکی از پست های برنامهٔ تلویزیونی که با علیکم به تهران گفتنش بیشتر آتشممی زد، کامنت گذاشتم: بلیت نیس، چه کنیم؟
ثانیه ای بعد پروفایل مردی با کلاه ایمنی در کارخانه پیام داد: کجا هستید؟
گفتم: بوشهر.
گفت: من یزد هستم. گفتم شاید نزدیکی, با ما بیای.
پروفایل و اسمِ من معلوم نمیکند خانم هستم. پس توضیح دادم: من خانم هستم...
گفت: برید مساجد محل بپرسید ...و شروع کرد به راهنمایی کردن.
تشکر کردم و از گفتگو خارج شدم. خانمی پیام داده بود که با این شماره تماس بگیرید ممکن است کمک کند. کاروانی از شیراز فردا صبح زود حرکت می کرد... یعنی باید خودم را به شیراز برسانم؟
و خانم دیگری از تهران پیام داده بود: ورودی های شهر باز هستند، پارکینگ هم به اندازهٔ کافی هست و... یعنی باید ماشین را بردارم و تا تهران رانندگی کنم؟
برای یک لحظه احساس کردم بله یک پلتفرم نیست. یک اتاق است به وسعت ایران، که ما دور هم نشسته ایم و داریم برای مراسم بابایمان برنامه میریزیم. شما آنطور پدری کردید، که ما اینطور خواهر و برادر شدیم.
دیروز دوباره پرسیدند: بلیت پیدا کردید؟ گفتم بله و برایم خوشحال شدند، بدون اینکه اسمشان را بدانم.
آخر بعد از چند روز بال بال زدن بالاخره خودش جور شد. همینجا کنار گوشم بود. کاروان شرکت انتقال گاز، صبح تقریباً به موقع حرکت کردیم. اتوبوس راحت، خنک و پذیرایی فراهم. تقریباً همه چیز خوب...تقریباً. چون دیگر بعد از شما هیچ چیز کاملاً خوب نخواهدبود.
نشسته ام توی اتوبوس، هنوز مبهوتم و هر چند دقیقه بهخودم می آیم، ما به کجا می رویم؟
میرویم مقاومتمان را دربرابر ناباوری بشکنیم. تمام این روزها توانستیم باور نکنیم. دیگر نمی شود. باید برویم. سخت و سنگین است اما باید همه با هم شانه هایمان را بگیریم تا این بار را تاب بیاوریم. باید برویم...
(ادامهدارد)
#زهرا_روانبد
#روایت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻دستان کوچک
روزها میگذشت و تشییع آقا نزدیکتر میشد. از تب و تاب مردم برای رفتن به مراسم آقا مشخص بود. هر آشنایی که داشتم به نحوی در تلاش بودند تا خود را به مراسم تشییع برسانند. یکی به دنبال کاروان بود و دیگری با بسیج میرفت.
بالعکس، هرگز در ذهن من نمیگنجید که بتوانم به نحوی به مراسم برسم. در ظاهر آرام و بیخیال بودم اما درونم آتشفشانی فعال در حال فوران بود که فقط خودم را میسوزاند. هر خبر اعزام که میرسید، آتش درونی من شعلهورتر میشد.
روز آخر بود که در یکی از گروهها خبر رسید که کاروانی ساعت ۶ عصر حرکت میکند. به پیام خیره شدم. نمیدانستم باید چکار کنم، مثل روزهای گذشته به بیخیالی بگیرم یا تلاشی بکنم. وقتی به مادرم گفتم جواب از قبل مشخص بود؛ نمیتوانستم بروم. با وجود اینکه جواب را میدانستم اما با شنیدنش دیگر توان تحملم را از دست دادم. ویدیویی از نوه شهید رهبر دیگر ضربه آخر را بر تن بیجان من زد. اشک میریختم و صدای موسیقی در گوشم میپیچید.
《بابا به موهای دخترش حساسه
الان بیاد اینجا منو نمیشناسه》
انگار تمام دنیا دست رد به سینهام زده بود. دست به دامان دختر سه ساله اباعبدالله(ع) بردم. به بیبی التماس میکردم که کمکم کند تا بتوانم پدرم را قبل از رفتنش ببینم.
از گریه خسته شده بودم. ساعت ۵ و ۲۲ دقیقه بود. توان تحمل این را نداشتم که تا ساعت ۶ بیدار بمانم. آن هم در حالی که میدانستم گروهی در حال آماده شدن برای رفتن به مراسم هستند. خوابیدم. اما چه خوابی، ۵ و ۴۰ دقیقه با تماس گوشی بیدار شدم. بعد از اتمام صحبت ساعت را که دیدم با حالت ترکیبی از غم و عصبانیت گله کردم که چرا ساعت نمیگذرد. همینطور که در حال گله بودم، ناگهان دوباره تلفن زنگ خورد.
در طول صحبت فقط یک جمله را خوب به یاد دارم، شخص پشت تلفن گفت، میای بریم مراسم تشییع؟
#یسنا_زندهبودی
#روایت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻رواق دارالذکر محل تدفین پیکر رهبر شهید انقلاب
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
• مارِد •
🔻رواق دارالذکر محل تدفین پیکر رهبر شهید انقلاب ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔺آمادهسازی آرامگاه ابدی رهبر شهید انقلاب در رواق دارالذکر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻kill
یکی روی کاغذ آچار، یکی روی پاکت پیتزا، آن یکی روی مقوای اشتنباخ، روی جعبه کفش. روی پارچه، پشت لباس، روی شیشههای ماشین هرجا نگاه میکنی یک kill میرود توی چشمت. از اینکه این سالها حتی لحظهای عمرم را توی کلاسهای زبان انگلیسی حرام کردهام از خودم بیزار میشوم. همین تکجمله را هر جوری بود یاد میگرفتیم دیگر. kill، همان قتال لله خودمان است. همان قصاصی که عین حیات است. اما kill اگر اول جمله بیاید، جمله را امری میکند، اگر نیاید و قبلش فاعل بیاید یعنی، اگر نزنید خودمان کار را تمام میکنیم. اگر آی اِن جی بگیرد، مصدر میشود و میخواهد بیانیه بدهد. اگر ing با فعل اَم و ایز و آر بیاید یعنی همین حالا در حال کشتن هستیم. ناگفته پیداست که شخص و عددِ فاعل و زمان، تعیینکننده نوع فعل است. حالا این دوستمان ترجیحش اینست که ما خودمان میکشیم، ما یعنی تکتک اینهایی که دستهجمعی یتیم شدهایم و ماههاست توی خیابان، روزگار میگذرانیم.
این یکی دلش خواسته فعل kill را اینطوری صرف کند. سر که میچرخانی و کاغذهای توی دست مردم را میبینی حس نمیکنی توی خیابان پیامبر اعظم قم به سرم حرم مطهر و پشت به جمکران حرکت میکنی. انگار لابلای جنبش وال استریت نیویورک گیرافتادهای. اکثرا کاغذنوشتههایی به زبان انگلیسی. با یک کلیدواژه ثابت kill و با این تفاوت که مردی روی دست ملیونها نفر، توی تابوتش هنوز همه دنیا را روی انگشت میچرخاند و همه جنبشهای آزادیخواه جهان از شرق تا غرب عالم را رهبری میکند.
سرتان را درد نیاورم. ما میکُشیم. وقتی میگوییم میکُشیم یعنی حتما میکُشیم. زمانش را تو از فعل ما در بیاور.
#زینب_عمرانی
#روایت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
• مارِد •
۱- اندک اندک جمع مستان می رسند سلام. این چند روز مستأصل و کلافه بودم. دلم پیش شما بود. توی «بله» کا
۲. ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود.
رسیدیم اصفهان. موکب های چای و شربت، سقف های موقت، موکت و کولرآبی در فضای آزاد. چقدر زودتر از موعد همه چیز شبیه اربعین است. بین بولوارها چند جوان با پرچم های خیلی بزرگ ایستاده اند که به ما خیر مقدم و خدا قوت بگویند.مسئولان راهور و هلال احمر هم روی صندلی های سفتشان، آماده نشسته اند نکند یکی از زوار شما توی مسیر خلقش تنگ شود. ناز ما را همیشه می کشیدید. چه بد ادا بودیم ما و چه صبور شما.
صدایتان هنوز به گوش میرسد که به مردم رشت میگویید: درست نیست من زیر سایبانم و شما زیر باران. تا کی شما را زیر باران نگه دارم؟
تا ابد آقا! تا ابد!
دو روز گذشته مه پاش های مصلی را رصد میکردم، که یک لحظه هم خاموش نمی شدند. همین مردم، هرجایی میتوانستند باشند، بدون مه پاش. اما حالا که اینجا هستند نباید گرما اذیتشان کند. شنیده ام همهٔ بوستان ها استراحتگاه زائران شده و هر منطقهٔ تهران قرار است از یک استان پذیرایی کند و خیلی تمهیدات دیگر. میتوانم حدس بزنم سرچشمهٔ این دلواپسی و مراقبت آشنا، از کجاست. یکی هست که خیلی شبیه شماست و صاحب مجلس است و از حالا دیگر او مراقب ماست...
( ادامه دارد)
#زهرا_روانبد
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
پسربچهای سر خیابان به ماشینها اشاره میکرد؛ نسخهٔ کپی شدهٔ اربعین. ما را به موکبدار تحویل داد و رفت سراغ شکار بعدیاش
🔻🔻
🔻به قصد مشایه
خستگی و ضعف و گرما و گرسنگی بهم غالب شده بود. زنگ زدم سامانه 137 قم که آدرس زائرسراها را بپرسم. اپراتور انگار از من خستهتر بود. کمی حوالی آدرس، جستوجو کرد و گفت:«از مساجد محل بپرسین.» تلفن را قطع نکرده بودم که پسربچهای سر خیابان به ماشینها اشاره میکرد؛ نسخهٔ کپی شدهٔ اربعین. ما را به موکبدار تحویل داد و رفت سراغ شکار بعدیاش. توی یک باشگاه ورزشی، استراحتگاهی آماده کرده بودند. دور تا دورش، آینه بود و دمبل و کیسهبکس و وزنه و توپ و تور و طناب. دم در آمدند استقبال. کولهٔ خاکیام را ازم گرفتند و گرم، خوشآمد گفتند. خادم جوان موکب ازم پرسید:«معلومه خیلی خستهای.» گفتم:«خسته غم نباشی خدا رو شکر رسیدیم به تشییع.» برایم آب آورد و راهنماییم کرد به سالن. تقریبا دهنفری آنجا خوابیده بودند. سکوت و آرامش و بهداشت آنجا نویدبخش خوابی شیرین بود. کافی بود اراده کنم و چشمهام را ببندم. اما نه... جملهٔ حضرت امیر توی ذهنم آمد که:«خداوند سبحان را به درهم شكستن عزمها و فرو ريختن تصميمها و برهم خوردن ارادهها شناختم.» بله. نشد که بشود. پسرکی با مادرش ورود کرد به سالن، بسان پاندای کونگفو کار. توی این سهساعت طلایی استراحت، سهدقیقه هم خواب به چشمم نرفت از جیغ و داد و بدو بدو کردنش. عین اربعین، اولش کمی سخت بود و بعد سازگاری پیشه کردم و با خانمها گعده گرفتیم. ناهار آوردند برایمان. مثل فرشتههای مقرب، حول عرش عظیم دور ما زائران خسته و خاکی میگشتند. به جز ناهار، که پلوقیمه بود، لقمهٔ سیبزمینی هم گرفتند برای توی مسیرمان. الله اکبر.
پای سفره، خانمها با لهجههای کرمانی و یزدی و ترکی و اصفهانی، از تشییع روز قبل تهران میگفتند و امروز قم و برنامهشان برای تشییع مشهد. بعضیشان چشمشان به تابوت هم نخورده بود. خانم شیرازی که بغلدستم نشسته بود با لهجهٔ غلیظ و شیرینش گفت: «دیدی پرچما رو دختر؟ همه یه دست پرچم سرخ؟!»
بیرمق، سری تکان دادم. چندخانم گوشهٔ سفره به زبان ترکی و تندتند حرف میزدند. یکیشان تا غذاش را خورد، با لحن سوزناک ترکیاش بلند گفت:«برای شادی روح آگای شهیدمون صلوات»
صدای صلوات توی سالن پیچید. خانمی که روبرویم نشسته بود، چشمهاش به اشک نشست و دیگر دلش به غذا نرفت
خانم شیرازی ادامه داد:
جنگ اصلی از بعد علیالاصول آقا شروع شد. پشتبندش یکی با لهجهٔ یزدی دلم را برد:«بایستی ترور رو شروع کنن. سقط کنن سرانشون رو»
دیگر همه غذا خورده بودند و جان گرفته بودند برای تحلیل. یکی از خانمها که قدری هم مسن بود با صدای آرامی که انگار بخواهد یک حرف شرمآوری را بگوید رو به بغل دستی کرد. گوش تیز کردم.«کاش یه فکری هم به حال برهنگی توی خیابونا میکردن. اینا دزد غیرت و ناموسن.»
این وسط بچهها هم با وسایل توی سالن بساط عیششان به راه بود. با مادر بچهٔ مذکور که خواب از چشمم گرفته بود، همکلام شدیم. صاحبسالن برایمان چای دبش هم آورد و واقعا الان وقتش بود. پرسیدم:«لهجهٔ شما کرمانیها خیلی به ما شبیهه. اول فکر کردم بوشهری هستی» تا فهمید اهل بوشهرم چشمهاش برق زد. پرسید:«تنگسیری مال شماست؟» چند تا از خانمها با شنیدن اسم تنگسیری برگشتند و نگاهم کردند
گفتم:«تنگسیری بوشهریه اما آبادان دفنش کردن.»
انگار قد کشیدم با این سؤال. فیر شدم. اما دوباره غم رفتن سردارمان نشست توی دلم.
خواستم فضا را عوض کنم، گفتم:«شما هم همشهری حامد عسکری هستی. شاعر بینظیریه. لهجهاش هم به ما میزنه.»
نیم ساعتی از حرف زدنمان گذشت و باید میرفتم. کولهام را برداشتم و با چند نفری که هنوز بیدار بودند خداحافظی کردم. همه به هم زیارت قبول و التماس دعا میگفتند. دقیقا مثل لحظهای که از موکب نجف به قصد مشایه، کولهمان را برمیداریم و همه یکریز میخواهند که سلامشان را به آقا برسانیم و التماس میکنند که یادمان نرود دعایشان کنیم. دوست کرمانیام نیمخیز شد و متفاوت از بقیه و با استیصال گفت:«رفتی پیش شهیدتنگسیری به یاد ما هم باش»
دستم را به سمتش دراز کردم و گفتم: «حتما عزیزم. حتما.»
و رفتم.
دم در موکب از خادمها هم یک دل سیر تشکر کردم و زبان ریختم. عقدهٔ این سالها که جلوی خادمهای عراق، گنگ میشوم و بعد از صد تا تته و پته فقط یک شکراً میگویم را از دلم در آوردم.
سوار ماشین که شدم یکهو برقم گرفت. ای وای چرا یادم رفته بود حاج قاسم اهل کرمان است چطور تا گفت کرمان، چشمهام برق نزد و نگفتم تو همشهری حاج قاسمی؟!
زدم پشت دستم و دیگر دیر شده بود. هر چند میدانستم حاجقاسم حالا بغلدست شهید شهر ما نشسته و با لهجه شیرین کرمانیاش میگوید:
«بیسلام هم عزیزی»
#زینب_عمرانی
#روایت
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻مزار مطهر رهبر شهید انقلاب اسلامی و شهدای خانواده ایشان در رواق دارالذکر حرم امام رضا علیهالسلام. ۱۴۰۵/۴/۱۹
#باید_برخاست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷