eitaa logo
• مارِد •
263 دنبال‌کننده
264 عکس
54 ویدیو
1 فایل
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر ادمین کانال: @mared_ad
مشاهده در ایتا
دانلود
• مارِد •
🔻رواق دارالذکر محل تدفین پیکر رهبر شهید انقلاب ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔺آماده‌سازی آرامگاه ابدی رهبر شهید انقلاب در رواق دارالذکر ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
یکی روی کاغذ آچار، یکی روی پاکت پیتزا، آن یکی روی مقوای اشتنباخ، روی جعبه کفش. روی پارچه، پشت لباس، روی شیشه‌های ماشین هرجا نگاه می‌کنی یک kill می‌رود توی چشمت. 🔻🔻
🔻kill یکی روی کاغذ آچار، یکی روی پاکت پیتزا، آن یکی روی مقوای اشتنباخ، روی جعبه کفش. روی پارچه، پشت لباس، روی شیشه‌های ماشین هرجا نگاه می‌کنی یک kill می‌رود توی چشمت. از اینکه این سال‌ها حتی لحظه‌ای عمرم را توی کلاس‌های زبان انگلیسی حرام کرده‌ام از خودم بیزار می‌شوم. همین تک‌جمله را هر جوری بود یاد می‌گرفتیم دیگر. kill، همان قتال لله خودمان است. همان قصاصی که عین حیات است. اما kill اگر اول جمله بیاید، جمله را امری می‌کند، اگر نیاید و قبلش فاعل بیاید یعنی، اگر نزنید خودمان کار را تمام می‌کنیم. اگر آی اِن جی بگیرد، مصدر می‌شود و می‌خواهد بیانیه بدهد. اگر ing با فعل اَم و ایز و آر بیاید یعنی همین حالا در حال کشتن هستیم. ناگفته پیداست که شخص و عددِ فاعل و زمان، تعیین‌کننده نوع فعل است. حالا این دوست‌مان ترجیحش اینست که ما خودمان می‌کشیم، ما یعنی تک‌تک این‌هایی که دسته‌جمعی یتیم شده‌ایم و ماه‌هاست توی خیابان‌، روزگار می‌گذرانیم. این یکی دلش خواسته فعل kill را اینطوری صرف کند. سر که می‌چرخانی و کاغذهای توی دست مردم را می‌بینی حس نمی‌کنی توی خیابان پیامبر اعظم قم به سرم حرم مطهر و پشت به جمکران حرکت می‌کنی. انگار لابلای جنبش وال استریت نیویورک گیرافتاده‌ای. اکثرا کاغذنوشته‌هایی به زبان انگلیسی. با یک کلیدواژه ثابت kill و با این تفاوت که مردی روی دست ملیون‌ها نفر، توی تابوتش هنوز همه دنیا را روی انگشت می‌چرخاند و همه جنبش‌های آزادی‌خواه جهان از شرق تا غرب عالم را رهبری می‌کند. سرتان را درد نیاورم. ما می‌کُشیم. وقتی می‌گوییم می‌کُشیم یعنی حتما می‌کُشیم. زمانش را تو از فعل ما در بیاور. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
• مارِد •
۱- اندک اندک جمع مستان می رسند سلام. این چند روز مستأصل و کلافه بودم. دلم پیش شما بود. توی «بله» کا
۲. ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود. رسیدیم اصفهان. موکب های چای و شربت، سقف های موقت، موکت و کولرآبی در فضای آزاد. چقدر زودتر از موعد همه چیز شبیه اربعین است. بین بولوارها چند جوان با پرچم های خیلی بزرگ ایستاده اند که به ما خیر مقدم و خدا قوت بگویند.مسئولان راهور و هلال احمر هم روی صندلی های سفتشان، آماده نشسته اند نکند یکی از زوار شما توی مسیر خلقش تنگ شود. ناز ما را همیشه می کشیدید. چه بد ادا بودیم ما و چه صبور شما. صدایتان هنوز به گوش می‌رسد که به مردم رشت می‌گویید: درست نیست من زیر سایبانم و شما زیر باران. تا کی شما را زیر باران نگه دارم؟ تا ابد آقا! تا ابد! دو روز گذشته مه پاش های مصلی را رصد می‌کردم، که یک لحظه هم خاموش نمی شدند. همین مردم، هرجایی می‌توانستند باشند، بدون مه پاش. اما حالا که اینجا هستند نباید گرما اذیتشان کند. شنیده ام همهٔ بوستان ها استراحتگاه زائران شده و هر منطقهٔ تهران قرار است از یک استان پذیرایی کند و خیلی تمهیدات دیگر. می‌توانم حدس بزنم سرچشمهٔ این دلواپسی و مراقبت آشنا، از کجاست. یکی هست که خیلی شبیه شماست و صاحب مجلس است و از حالا دیگر او مراقب ماست... ( ادامه دارد) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
پسربچه‌ای سر خیابان به ماشین‌ها اشاره می‌کرد؛ نسخهٔ کپی شدهٔ اربعین. ما را به موکب‌دار تحویل داد و رفت سراغ شکار بعدی‌اش 🔻🔻
🔻به قصد مشایه خستگی و ضعف و گرما و گرسنگی بهم غالب شده بود. زنگ زدم سامانه 137 قم که آدرس زائرسراها را بپرسم. اپراتور انگار از من خسته‌تر بود. کمی حوالی آدرس، جست‌وجو کرد و گفت:«از مساجد محل بپرسین.» تلفن را قطع نکرده بودم که پسربچه‌ای سر خیابان به ماشین‌ها اشاره می‌کرد؛ نسخهٔ کپی شدهٔ اربعین. ما را به موکب‌دار تحویل داد و رفت سراغ شکار بعدی‌اش. توی یک باشگاه ورزشی، استراحت‌گاهی آماده کرده بودند. دور تا دورش، آینه بود و دمبل و کیسه‌بکس و وزنه و توپ و تور و طناب. دم در آمدند استقبال. کولهٔ خاکی‌ام را ازم گرفتند و گرم، خوش‌آمد گفتند. خادم جوان موکب ازم پرسید:«معلومه خیلی خسته‌ای.» گفتم:«خسته غم نباشی خدا رو شکر رسیدیم به تشییع.» برایم آب آورد و راهنماییم کرد به سالن. تقریبا ده‌نفری آنجا خوابیده بودند. سکوت و آرامش و بهداشت آنجا نویدبخش خوابی شیرین بود. کافی بود اراده کنم و چشم‌هام را ببندم. اما نه... جملهٔ حضرت امیر توی ذهنم آمد که:«خداوند سبحان را به درهم شكستن عزمها و فرو ريختن تصميم‌ها و برهم خوردن اراده‌ها شناختم.» بله. نشد که بشود. پسرکی با مادرش ورود کرد به سالن، بسان پاندای کونگ‌فو کار. توی این سه‌ساعت طلایی استراحت، سه‌دقیقه هم خواب به چشمم نرفت از جیغ و داد و بدو بدو کردنش. عین اربعین، اولش کمی سخت بود و بعد سازگاری پیشه کردم و با خانم‌ها گعده گرفتیم. ناهار آوردند برای‌مان. مثل فرشته‌های مقرب، حول عرش عظیم دور ما زائران خسته و خاکی می‌گشتند. به جز ناهار، که پلوقیمه بود، لقمهٔ سیب‌زمینی هم گرفتند برای توی مسیرمان. الله اکبر. پای سفره، خانم‌ها با لهجه‌های کرمانی و یزدی و ترکی و اصفهانی، از تشییع روز قبل تهران می‌گفتند و امروز قم و برنامه‌شان برای تشییع مشهد. بعضی‌شان چشم‌شان به تابوت هم نخورده بود. خانم شیرازی که بغل‌دستم نشسته بود با لهجهٔ غلیظ و شیرینش گفت: «دیدی پرچما رو دختر؟ همه یه دست پرچم سرخ؟!» بی‌رمق، سری تکان دادم. چندخانم گوشهٔ سفره به زبان ترکی و تندتند حرف می‌زدند. یکی‌شان تا غذاش را خورد، با لحن سوزناک ترکی‌اش بلند گفت:«برای شادی روح آگای شهیدمون صلوات» صدای صلوات توی سالن پیچید. خانمی که روبرویم نشسته بود، چشم‌هاش به اشک نشست و دیگر دلش به غذا نرفت خانم شیرازی ادامه داد: جنگ اصلی از بعد علی‌الاصول آقا شروع شد. پشت‌بندش یکی با لهجهٔ یزدی دلم را برد:«بایستی ترور رو شروع کنن. سقط کنن سران‌شون رو» دیگر همه غذا خورده بودند و جان گرفته بودند برای تحلیل. یکی از خانم‌ها که قدری هم مسن بود با صدای آرامی که انگار بخواهد یک حرف شرم‌آوری را بگوید رو به بغل دستی کرد. گوش تیز کردم.«کاش یه فکری هم به حال برهنگی توی خیابونا می‌کردن. اینا دزد غیرت و ناموسن.» این وسط بچه‌ها هم با وسایل توی سالن بساط عیش‌شان به راه بود. با مادر بچهٔ مذکور که خواب از چشمم گرفته بود، همکلام شدیم. صاحب‌سالن برای‌مان چای دبش هم آورد و واقعا الان وقتش بود. پرسیدم:«لهجهٔ شما کرمانی‌ها خیلی به ما شبیهه. اول فکر کردم بوشهری هستی» تا فهمید اهل بوشهرم چشم‌هاش برق زد. پرسید:«تنگسیری مال شماست؟» چند تا از خانم‌ها با شنیدن اسم تنگسیری برگشتند و نگاهم کردند گفتم:«تنگسیری بوشهریه اما آبادان دفنش کردن.» انگار قد کشیدم با این سؤال. فیر شدم. اما دوباره غم رفتن سردارمان نشست توی دلم. خواستم فضا را عوض کنم، گفتم:«شما هم همشهری حامد عسکری هستی. شاعر بی‌نظیریه. لهجه‌اش هم به ما می‌زنه.» نیم ساعتی از حرف زدن‌مان گذشت و باید می‌رفتم. کوله‌ام را برداشتم و با چند نفری که هنوز بیدار بودند خداحافظی کردم. همه به هم زیارت قبول و التماس دعا می‌گفتند. دقیقا مثل لحظه‌ای که از موکب نجف به قصد مشایه، کوله‌مان را برمی‌داریم و همه یکریز می‌خواهند که سلام‌شان را به آقا برسانیم و التماس می‌کنند که یادمان نرود دعای‌شان کنیم. دوست کرمانی‌ام نیم‌خیز شد و متفاوت از بقیه و با استیصال گفت:«رفتی پیش شهیدتنگسیری به یاد ما هم باش» دستم را به سمتش دراز کردم و گفتم: «حتما عزیزم. حتما.» و رفتم. دم در موکب از خادم‌ها هم یک دل سیر تشکر کردم و زبان ریختم. عقدهٔ این سال‌ها که جلوی خادم‌های عراق، گنگ می‌شوم و بعد از صد تا تته و پته فقط یک شکراً می‌گویم را از دلم در آوردم. سوار ماشین که شدم یکهو برقم گرفت. ای وای چرا یادم رفته بود حاج قاسم اهل کرمان است چطور تا گفت کرمان، چشم‌هام برق نزد و نگفتم تو همشهری حاج قاسمی؟! زدم پشت دستم و دیگر دیر شده بود. هر چند می‌دانستم حاج‌قاسم حالا بغل‌دست شهید شهر ما نشسته و با لهجه شیرین کرمانی‌اش می‌گوید: «بی‌سلام هم عزیزی» | @mared_bu | 🇮🇷
🔻مزار مطهر رهبر شهید انقلاب اسلامی و شهدای خانواده ایشان در رواق دارالذکر حرم امام رضا علیه‌السلام. ۱۴۰۵/۴/۱۹ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
مردی را دیدم که با گوشی در دستش نشسته بود و خوابش برده بود، سرش مثل آونگ ساعت می‌آمد و می‌رفت، اما صفحهٔ گوشی‌اش روشن بود و در پس‌زمینه آن عکس رهبر شهید خودنمایی می‌کرد. 🔻🔻
🔻دیوانگی از بوشهر تا قم حدود ۱۰ تا ۱۲ ساعتی راه بود، هر کس می‌شنید که برای تشییع می‌رویم فقط یک سوال می‌پرسید: مطمئنید الان برید می‌رسید؟ حرفاشون من را هم می ترساند، اگر نمی رسیدیم چیکار می کردم. بیشتر مسیر را ذکر می‌گفتم، چندان اهل ذکر گفتن نبودم، هر چه به ذهنم می‌رسید می‌گفتم، از دعا برای ظهور امام زمان(عج)گرفته تا صدا زدن حضرت زینب. نزدیک به ساعت چهار صبح رسیدیم جمکران. نتوانستم منتظر بقیه بمانم تا پا به پای آنها مسیر را بروم، وقت راه رفتن نبود. باید می‌دویدم و سریعتر خودم را می‌رساندم. راه را بلد نبودم، اما با اطمینانی که نمی‌دانم از کجا آمده بود پشت سر بقیه مردم در آن تاریکی زدم به جاده خاکی. زمین پر از خار و سنگ و خاک بود. فقط می‌دانم تا رسیدم به مسجد، کفش سیاهم تغییر رنگ داده بود. در ورودی آنقدری شلوغ بود که بازرس‌ها به سرعت کیف‌ها را بازرسی کردند و راهی‌مان می‌کردند به داخل مسجد. نگران بودم نکند دشمن از این شلوغی تفتیش سواستفاده کند وارد حیاط که شدم کل این فکر و خیال‌ها از سرم افتاد. جمعیت مردم حیرت آور بود، شاید کلمهٔ حیرت‌آور هم نتواند آن جمعیت را توصیف کند. مردی را دیدم که با گوشی در دستش نشسته بود و خوابش برده بود، سرش مثل آونگ ساعت می‌آمد و می‌رفت، اما صفحهٔ گوشی‌اش روشن بود و در پس‌زمینه آن عکس رهبر شهید خودنمایی می‌کرد. خستگی را می‌توانستی از چشمان همه آنها بخوانی، البته اگر می‌توانستند چشمان‌شان را باز نگه دارند. کوچک‌تر ها که توان بیدار ماندن نداشتند کف زمین ولو شده بودند. بعضی ها که باکلاس تر بودند زیر پایشان پارچه‌ای پهن بود، اما اکثریت تشریفات را کنار گذاشته و روی آسفالت دراز به دراز افتاده بودند. اگر کسی که عشق امام را درک نکرده بود در میان آنها بود، قطعا می‌گفت که دیوانه هستند. در وسط تابستان این همه راه را کوبیده‌اند، تا روی آسفالت ولو شوند؟ وقتی آنقدری شلوغ است که حتی راهشان نداده‌اند داخل، چرا اصلا آمده‌اند؟ راست می‌گفت، عشق رهبر شهید همه ما را دیوانه خودش کرده بود. همین دیوانگی باعث شد که این همه راه را بیاییم فقط برای اینکه لحظه‌ای از دور، دست دراز کنیم و بگوییم: بابا جان، خسته نباشی، سفرت بخیر. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
🔻چگونه برایتان نماز بخوانم؟! زیاد اهل خواب دیدن نیستم ولی در عالم رویا دو بار توفیق دیدارتان نصیبم شده است. اولین بار زمان دانشجویی بود، بعد از انتخابات دوم خرداد. شبی خواب دیدم که در نمازخانه دانشگاه منتظرتان هستیم. نمازخانه دانشگاه شبیه حسینیه امام خمینی(ره) بود، همان مدلی که شما بالا می‌نشستید و مردم پایین حسینیه بودند و لذت می‌بردند که زیر سایه شما هستند. نمازخانه دانشگاه قسمت آقایان پایین بود و قسمت خانم‌ها بالا که تا یک سوم قسمت آقایان جلو می‌آمد و نرده‌ و حصاری هم نداشت. راه ورود به آن هم راه پله‌ای بود که داخل قسمت آقایان قرار داشت. در رویا دیدم که دانشجوها همه چه دختر و چه پسر در قسمت آقایان منتظر آمدن شما هستند و یک صندلی هم در قسمت خانم‌ها رو به جمعیت گذاشته شده بود برای نشستن شما. من به تنهایی روی پله دوم نشسته بودم و منتظرتان بودم. وارد شدید در حالی که سر تا پا سبز پوشیده بودید، من مبهوت زیبایی و معنویت شما شده بودم، از کنارم رد شدید و بالا رفتید به گونه‌ای که عبای سبزتان باز شد و کامل روی سر من کشیده شد. شور و شعفم به بی‌نهایت رسیده بود که بیدار شدم. دومین بار هم همین یکی دو سال قبل بود که خواب دیدم با جمعی انگشت‌شمار که حدودا هفت هشت نفر می‌شدیم به خدمتتان شرفیاب شده‌ام و دیداری بسیار خودمانی و دوستانه داریم. خیلی برایم لذت بخش بود! ولی افسوس و هزاران افسوس که این رویاها به واقعیت تبدیل نشدند. اکنون در صحن و سرای مسجد جمکران منتظر شما هستم. قرار است برایتان نماز میت بخوانم. عمری آرزویم این بود که به دیدارتان بیایم و پشت سرتان نماز بخوانم. چقدر در سال‌های مختلف در روز عید فطر آه می‌کشیدم که باز بهره‌ای نصیبم نشد. چقدر به حال نمازگزاران پشت سرتان غبطه می‌خوردم. چگونه برایتان نماز بخوانم؟! منی که سراسر تقصیر و کوتاهی و گناه هستم چطور برای شمایی که سراسر پاکی و معنویت و اخلاص هستید نماز بخوانم؟! با خود فکر می‌کنم این نماز شاید برای رهبر شهیدم ذره‌ای در جهان خوبی‌ها و پاکی‌هایش حساب شود ولی می‌تواند برای خودم در اوج قله اعمالم قرار بگیرد. و چه بهتر از این! از خدا مدد می‌خواهم که به پاهایم توان دهد تا بتوانم نماز را ایستاده بخوانم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷