• مارِد •
🔻موکب شهدای دشت مهیار
موکبهای توی مسیر، فارغ از خلوص و خدمت وصفناپذیرشان، در بطن خود، هماهنگکنندهٔ نظام اجتماعی و تسهیلگر روابط انسانی و برقراری آرامش بیشتر بین اعضای تعریفشدهٔ یک جامعهاند. اینها را توی مقاله یا سایتی نخواندهام. همین توی مسیر وقتی که با چشمهای ورمکرده از خستگی تختگاز میرفتیم و هیچ قانون و عامل بازدارندهای جلوی سرعت و سبقت غیرمجاز و رانندگی ناایمنمان را نمیگرفت، فهمیدم. همین موکب بود که باعث شد بزنیم بغل و یکی دو استکان چای دبش بنوشیم و بعد قدمی بزنیم و هوایی بخورد به سر و کلهمان و چند کلام خوش روی زبانمان بیاید و همانجا چند آشنای همشهری ببینیم و آنها سهمی از سفرهٔ شامشان را به ما بدهند و بعد تازه بفهمیم اینجا موکب شهدای دشت مهیار شهررضاست و از قضا امیرشان با اعوان و انصارش برسد و برویم با آنها همصحبت بشویم و از نحوهٔ شهادت این چهارجوان ارتشی برایمان بگوید و ما کیفور بشویم از اینکه همین جوانهای دلیر و سادهدل، موتور جنگندهٔ تیم دلتافورس را با دوشپرتاپ زدهاند و حالا ازشان فقط چند تصویر مانده و به یادشان موکبی بنا کردهاند برای زائران امام شهید...
این موکب و همه موکبهای توی مسیر، به جز چای و شربت، سکون و سکوت صلواتی میدهند تا دمی روی خاک خیسخورده و حصیرهای پلاستیکیاش بیاساییم و دست از سرعت و سبقت غیرمجاز برداریم.
#زینب_عمرانی
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻نفر آخر
سال گذشته، همزمان با امتحانات نوبت دوم، از طرف بسیج با من تماس گرفتند و گفتند قرار است برای دیدار با رهبر انقلاب به مرقد امام برویم و از من هم خواستند به عنوان یکی از اعضای فعال همراهشان باشم.
زمان حرکت را ساعت ۹ صبح اعلام کرده بودند، اما همان روز ساعت ۸ امتحان داشتم. خوشبختانه مدرسه فاصله زیادی با محل حرکت اتوبوسها نداشت و امتحان هم آنقدر ساده بود که مطمئن بودم میتوانم در کمتر از نیم ساعت تمامش کنم و خودم را به اتوبوس برسانم. با این حال، مادرم راضی نشد. میگفت اگر به هر دلیلی دیر برسم، باعث معطلی بقیه میشوم و این کار درستی نیست. با اینکه خیلی دلم میخواست بروم، مخالفتی نکردم؛ چون میدانستم حق با مادرم است. تا آن زمان هیچوقت این توفیق را نداشتم که در مراسمی حضور داشته باشم که رهبر انقلاب هم در آن حضور داشته باشند و از دست دادن این فرصت برایم خیلی سخت بود. تقریباً همه دوستانم رفته بودند؛ حتی بعضی از کسانی که فعالیت چندانی هم نداشتند، اما من جا مانده بودم. جالب اینکه تا آخرین لحظه هم با من تماس گرفتند و گفتند یکی از اتوبوسها دیرتر حرکت میکند و اگر خودم را برسانم، هنوز امکان رفتن هست. اما با توجه به فاصلهای که داشتیم، باز هم نمیتوانستم به موقع برسم و این فرصت هم از دست رفت. امسال شرایط کاملاً متفاوت بود. سهمیه اعزام خیلی محدود شده بود و از بین حدود ۵۰۰ نفر، فقط یک نفر از مجموعه ما میتوانست اعزام شود. وقتی با من تماس گرفتند و گفتند آن یک نفر من هستم، حس کردم خدا بعد از حسرت سال گذشته، این بار این فرصت را برایم جبران کرده است. احساس کردم رهبرم صدایم را شنیده و گفته بیا. توفیق دیدار بهت دادم. طلبیدمت. در طول مسیر اتفاق خاصی نیفتاد و بعد از چند ساعت به قم رسیدیم. هوا گرم بود، اما برای من که به گرمای بوشهر عادت داشتم، قابل تحملتر بود. بخشی از زائرها از کاروان جدا شدند و هرکدام به سمتی رفتند. کاروان ما هم آماده شد تا وارد جمعیت شود، اما فرمانده پایگاه ما به خاطر حساسیتی که به گرما داشت، تصمیم گرفت وارد ازدحام نشود؛ چون احتمال میداد حالش بد شود. من هم کنار ایشان ماندم و در سایه کنار خیابان نشستیم. از ابتدا هدفم از حضور در این مراسم فقط این بود که جزئی از این جمعیت باشم. جایی خوانده بودم که وقتی میخواهند عظمت یک اجتماع را نشان دهند، دوربین را به انتهای جمعیت میبرند تا امتداد آدمها را نشان بدهد. با خودم فکر میکردم حتی اگر من همان نفر آخر آن تصویر باشم، باز هم بخشی از این عظمت هستم و همین برایم ارزش داشت.
در همان ساعتی که زیر سایه نشسته بودیم، هیچکس دقیق نمیدانست پیکر شهدا از کدام خیابان عبور خواهد کرد. خانمی کنار ما نشست و گفت از ساعت یازده شب گذشته آنجا منتظر است و هرچه پرسیده، کسی نتوانسته مسیر دقیق تشییع را به او بگوید. فقط آرزو داشت بتواند لحظه عبور را از نزدیک ببیند. هنوز صحبتش تمام نشده بود که ناگهان صدای «اللهاکبر» از میان جمعیت بلند شد. همان خانم بیاختیار اشک ریخت و از جا بلند شد. ما هم بلند شدیم. کاروان تشییع درست از همان مسیری عبور میکرد که ما ایستاده بودیم.
اطرافمان پر از صدای گریه و زمزمه «یا حسین» بود. آن لحظه، نخستین باری بود که به من توفیق حضور داده شده بود. فضای مراسم سرشار از اندوه بود، اما این اندوه تنها چیزی نبود که در جمعیت دیده میشد. چند لحظه بعد، با عبور کاروان، فریاد «انتقام، انتقام» از میان مردم بلند شد. عزاداری مردم با روحیه خونخواهی درهم آمیخته بود و پرچمهای سرخی که در سراسر جمعیت دیده میشد، این پیام را پررنگتر میکرد.
#فاطمهزهرا_دادفر
#روایت
| @mared_bu | 🇮🇷
• مارِد •
۴-پرده برانداختی، کار به اتمام رفت. از ایستگاه مترو تا میدان آزادی حدود ۱۰ کیلومتر راه آمده بودیم.
۵- ما را سری ست با تو...
خداحافظ آقای بزرگوار و مهربان. حالا در مسیر بازگشت هستیم. باید به خانه هایمان برگردیم، اما نه به روزمرگی. همیشه به زندگی ایرانی مان فکر میکنم، به خانههای خنک و یخچالهای پر و زندگی بی دغدغه اما پر از غرولندمان. به چیزهایی که برای نداشتنش افسوس میخوریم، چیزهایی که هرگز در برنامهٔ زندگی شما نبوده. و حالا شما نیستید که دوباره برای ما از عدم اسراف و مصرف گرایی و تجمل پرستی بگویید و از خسته نشدن، ناامید نشدن و تلاش کردن همیشگی. باید یادمان بماند فقط دوست داشتن شما کافی نیست.
باید به خانههایمان برگردیم و هر روز به این فکر کنیم، من چه میتوانم بکنم؟ تا کجای کار از دست من برمیآید؟ برای ایران قوی، که آرزو و هدف شما بود.
سفر برای تلخکامی بود، پر از بغض و اشک بود و شگفت اینکه کنار همهٔ سفرهای خوب و راحتی که داشتم، این سفرِ فشردهٔ پر از کوفتگی یکی از بهترین سفرهای زندگی من شد. از خدا، شما و هرکسی قدمی برای این کار برداشت تشکر میکنم.
به خانه برمیگردیم خسته، غمگین اما مصمم و امیدوار.
ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم برآن سریم.
پایان
#زهرا_روانبد
#روایت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻آقا پروفسور بود
قبل از نماز مغرب کنار یک موکب زدیم کنار. لابلای صف آبدوغخیار خودمان را به داخل موکب رساندیم. کولرهای آبی داخل موکب و فرشهای ناهماهنگ و آدمهای خستهای که لابلای رفتوآمد و هیاهوی بقیه، دراز به دراز خوابیده بودند، اربعین و غروب غریب عراق را تداعی میکرد. لم دادم به پتوی گوشهٔ موکب و دنبال لهجهٔ آشنایی میگشتم. زن جوانی با همسفرهاش گرم صحبت بود. اینقدر با تندی از ترافیک توی مسیر میگفت که هر لحظه احتمال میدادم دهن به بیحرمتی مراسم تشییع آقا باز کند. ظاهرش حتی ذرهای شبیه آدمهایی نبود که توی تشییع دیده بودم. یقین داشتم مسافر است و توی ترافیک مسیر، گیر افتاده است و حالا هم آمده اینجا خستگی درکند. یکهو دختر ششهفت سالهاش پرید وسط حرف مادرش. آتشباره بود که. نه بچه. با لهجهٔ شیرازی شیرینی شروع کرد به حرف زدن:
«اما من مطمئنم که آقای توی موکب، خودش بود. عین سیدمجتبی. کپی خودش. رفتمم بهش گفتم تو پسر آقایی خیلی شبیه آقاسیدمجتبایی، شایدم داداششی، اونم گفت خب که چیچی! منم گفتم خب که چیچی؟!!»
دلم ضعف رفت از حرف زدنش
مادربزرگش حرفش را برید:«نه مادر. سیدمجتبی دورش بگردم کجا میاد تو چشم مردم. او حالاحالاها غایبه» زن جوانی که تا چند دقیقه پیش داشت غرولند میکرد با حرفهای دختر و مادر، چشمهاش پر از اشک شد: آره دخترم، لابد یکی شبیهش بوده. تو هم هر کی میبینی میگی این آقاست»
نیمخیز شدم و پرسیدم:«توی ترافیک بعد از تشییع گیر افتادین؟ ما هم همینجور. اصلا قفل شده بود...»
سر درددلش باز شد:
«از شب قبل تو جمکران بودیم منتظر آقا. وسطای تشییع داشت حالم بد میشد سوار ماشین شدیم که بریم یه جا استراحت کنیم هممون گرمازده شده بودیم. سه ساعت تمام تو ترافیک و گرما دست و پا زدیم و راه باز نشد»
آمدم تایید کنم که گفت:«فدای سر سیدعلی و آقامجتبی»
شاخم درآمده بود. معلوم نبود با خودش چندچند است.
تا فهمید بوشهریام، نزدیکتر شد و صحبتمان تازه گل کرد
گفتم:«ما داریم میریم و وقتم کمه بیمقدمه میپرسم و لطفا ناراحت نشو. چطور ایقد عاشق سینهچاک آقا شدی؟! حق بده که باورش سخت باشه»
_شدم؟! من همیشه عاشقش بودم یه سخنرانیشو بگو که نشنیده باشم. وقتی حرف میزد همه تو خونه ساکت میشدن و دوزانو مینشستم نگاهش میکردم.
_مگه چی بود آقا که انقد میخواستیش؟!
چشمهاش برق زد و دنبال کلمه میگشت. مردمک چشمش دور خورد و خواست یک چیزی بگوید که همه چیز داخلش بگنجد. بعد از کلی اهن و اوهون کردن گفت:«آقااا... آقا پروفوسور بود.» با حرفش بی اختیار زدم زیر خنده. انتظار هر صفتی داشتم جز این.
ادامه داد:«آقا، جونم بود سحری که زدنش ایقد جیغ زدم که همسایهها ریختن در خونه. فکر کردن مادرم مرده. از بعد آقا کمرم شکسته. خودم میفهمم.» اشکهاش سرازیر شد. دخترش سرش را زیر انداخت و دیگر نوبت روضهخوانی مادر پیرشان شده بود. یکریز قربانصدقهٔ نوهٔ آقا میرفت. به سختی میفهمیدم چه میگفت. حرف از سفر کربلای آقا میزد و به سینه میکوبید. از اینکه میخواهند پسفردا خاکش میکنند و باید خاک بریزیم روی سرمان. خودش را مچاله کرده بود و نفرین ترامپ میکرد.
بعد از زیارت آقا، بزرگترین رزقم همصحبتی با این مادر و دختر و نوه بود. دلم میخواست ساعتها کنارشان باشم. اینقدر با هم اخت گرفته بودیم که دم آخری مجبور شدم حرفشان را قطع کنم و خداحافظی کنم. داشتم میرفتم که صدای دخترشان به گوشم میخورد با همان لحن آتشبارهاش لج کرده بود و دوباره میگفت:«اما من مطمئنم که آقاسیدمجتبی بود شایدم داداشش بود تو موکب داشت شربت میریخت برای مردم» کمرم خم شد از حرفش. کاش زودتر چشممان به جمالت روشن شود آقاسیدمجتبی. رهبر جوان ما. مولای ما.
پانوشت: این عکس را دم آخری از مادربزرگ گرفتم. صورتش به غایت فوتوژنیک بود.
#زینب_عمرانی
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
هدایت شده از مدارصفر || MadarSefr0
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«خونِ تو، گردن ماست... 🚩»
مدارصفر || MadarSefr0
🔻شهر موشکی
دو تا مریم توی زندگی من هستند که همیشه آرزوی دیدنشان را دارم. یکی اهل بجنورد است و یکی گچساران. دلتنگی، برایمان پیشفرض است اما این روزها یعنی این صد و سی و چند شبی که بزرگترمان رفته، دلتنگتر هم شدهایم. آنها مدام دلنگران بوشهرند. پیش ار آنکه خودم خبردار بشوم بوشهر را زدهاند مریم بجنوردی زنگ میزند و میخواهد یقین کند که ما زندهایم. مریم گچسارانی، شبها از فکر و خیال تهدید ترامپ، خواب ندارد. جفتشان هم از آن مبعوثهای تاریخند. یکیشان قرار است همین روزها به قول خودش رزمجامه بپوشد و قسم خورده دانشگاه را هم فقط شهرهای موشکی و درگیر جنگ انتخاب کند.
از اینکه شهرشان سوت و کور است و بمباران نمیشود و تا حالا دلشان از صدای انفجار نلرزیده، عذاب وجدان دارند.
اما مدام دلواپسند. قلب مریم بیشتر از یک شهر موشکی بمباران میشود. نمیدانم چطور آرامشان کنم... تقصیری هم نداریم مشکل از بزرگترهای ماست؛ رهبر شهیدمان، بچههایش را زیادی عاطفی و وابسته به هم، بار آورده است.
پانوشت: منظور مریم از رزمجامه، همان چادر حضرت زهراست.
#زینب_عمرانی
#روایت
ــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻مصلی
عصر روز یکشنبه، راهی مصلی نماز جمعه تهران شدم. به اقتضای مسئولیت شغلیام، در سالهای گذشته، بارها برای حضور در نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران به این مکان آمده بودم.
از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان؛ هر روز که به نمایشگاه کتاب میآمدم، در دل آرزو میکردم شاید آن روز، رهبر انقلاب نیز برای بازدید بیایند و توفیق دیدارشان نصیبم شود؛ آرزویی که هیچگاه رنگ واقعیت به خود نگرفت.
به دلیل حضور چند ساله در نمایشگاههای کتاب، مصلی را مثل کف دستم میشناختم؛ شبستان، غرفههای کتابهای دانشگاهی، باجههای پست، ایستگاههای راهنما و حتی فست فودی و غذافروشی های موقتی که گاهی از خودِ کتابفروشیها شلوغتر بودند. مصلی برای من همیشه سرشار از عطر کتاب، شور دانستن و خاطرههای خوش بود.
اما این بار، مصلی چهرهای دیگر داشت؛ غریب، سنگین و اندوهگین. با بغضی که راه گلویم را بسته بود، وارد شدم. درهای ورودی مملو از جمعیت بود و مأموران، افراد را در بدو ورود بازرسی میکردند. پس از دقایقی انتظار و ازدحام، سرانجام وارد شدم.
بالگردی بر فراز مصلی و خیابانهای اطراف می چرخید و از آن دریای انسان فیلمبرداری میکرد؛ اما مگر میشد عظمت آن سیل خروشان را در قاب دوربین گنجاند؟ مگر میشد بغض فروخورده مردم، اشکهای بیصدا و عزم راسخ آنان برای ادامه راه امام شهید را به تصویر کشید؟
چند پله بالا رفتم و به صحن اصلی رسیدم. همان صحنی که پیکر امام شهید و شهدای خانواده ایشان در آنجا بود. با خود گفتم: «خدایا… امروز اینجا چه حال و هوای دیگری دارد.»
از دور، تابوت مطهر رهبر شهید و شهدای خانوادهاش را دیدم. نوحهخوان مراسم با لحنی جانسوز مرثیه میخواند و مردم، در حالی که پرچمهای سرخ خونخواهی را در هوا میچرخاندند، همصدا و یکدل زمزمه میکردند: «زیر بیرق ابالفضل». اشاره امام شهید به جمله معروف ستارخان که گفته بودند: «من زیر بیرق ــ به تعبیر او «بیدق» ــ اباالفضلالعبّاسم؛ من زیر بیرق هیچ کس دیگر نمیروم.»
از مصلی که بیرون آمدم، حس عجیبی داشتم. حس اینکه دیگر مصلی، شاهد خطبههای جمعه و نماز جمعه رهبر شهید نخواهد بود. دیگر در روزهای برگزاری نمایشگاه کتاب، میزبان قدمهای آرام او، ورق زدن کتابها و گفتوگوهای صمیمانه او با ناشران نخواهد بود.
یاد نوحههای دوران کودکی و ایام شهادت شهید محراب آیتالله دستغیب افتادم:
دیدهها بارد، سینهها نالد
دستغیب صد پاره شد، دیگر نمیآید
خطبههای جمعه را، دیگر نمیخواند…
«امروز آخرین روز حضور رهبر شهید در مصلی است.» فکری که هر بار از ذهنم میگذشت، بغض فروخوردهام را سنگینتر میکرد.
اما در همان حال، با نگاه به چهرههای استوار و مصمم مردم، به این باور میرسیدم که شهادت، پایان خامنهای بزرگ نیست؛ آغاز مسئولیت دوستداران خامنهای و رهروان راه سرخ اوست. خامنهای شهید فردا از تهران میرود، اما راه خامنهای شهید، همچنان ادامه دارد.
#یحیی_یحیایی
#روایت
ــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷