🔻آقا پروفسور بود
قبل از نماز مغرب کنار یک موکب زدیم کنار. لابلای صف آبدوغخیار خودمان را به داخل موکب رساندیم. کولرهای آبی داخل موکب و فرشهای ناهماهنگ و آدمهای خستهای که لابلای رفتوآمد و هیاهوی بقیه، دراز به دراز خوابیده بودند، اربعین و غروب غریب عراق را تداعی میکرد. لم دادم به پتوی گوشهٔ موکب و دنبال لهجهٔ آشنایی میگشتم. زن جوانی با همسفرهاش گرم صحبت بود. اینقدر با تندی از ترافیک توی مسیر میگفت که هر لحظه احتمال میدادم دهن به بیحرمتی مراسم تشییع آقا باز کند. ظاهرش حتی ذرهای شبیه آدمهایی نبود که توی تشییع دیده بودم. یقین داشتم مسافر است و توی ترافیک مسیر، گیر افتاده است و حالا هم آمده اینجا خستگی درکند. یکهو دختر ششهفت سالهاش پرید وسط حرف مادرش. آتشباره بود که. نه بچه. با لهجهٔ شیرازی شیرینی شروع کرد به حرف زدن:
«اما من مطمئنم که آقای توی موکب، خودش بود. عین سیدمجتبی. کپی خودش. رفتمم بهش گفتم تو پسر آقایی خیلی شبیه آقاسیدمجتبایی، شایدم داداششی، اونم گفت خب که چیچی! منم گفتم خب که چیچی؟!!»
دلم ضعف رفت از حرف زدنش
مادربزرگش حرفش را برید:«نه مادر. سیدمجتبی دورش بگردم کجا میاد تو چشم مردم. او حالاحالاها غایبه» زن جوانی که تا چند دقیقه پیش داشت غرولند میکرد با حرفهای دختر و مادر، چشمهاش پر از اشک شد: آره دخترم، لابد یکی شبیهش بوده. تو هم هر کی میبینی میگی این آقاست»
نیمخیز شدم و پرسیدم:«توی ترافیک بعد از تشییع گیر افتادین؟ ما هم همینجور. اصلا قفل شده بود...»
سر درددلش باز شد:
«از شب قبل تو جمکران بودیم منتظر آقا. وسطای تشییع داشت حالم بد میشد سوار ماشین شدیم که بریم یه جا استراحت کنیم هممون گرمازده شده بودیم. سه ساعت تمام تو ترافیک و گرما دست و پا زدیم و راه باز نشد»
آمدم تایید کنم که گفت:«فدای سر سیدعلی و آقامجتبی»
شاخم درآمده بود. معلوم نبود با خودش چندچند است.
تا فهمید بوشهریام، نزدیکتر شد و صحبتمان تازه گل کرد
گفتم:«ما داریم میریم و وقتم کمه بیمقدمه میپرسم و لطفا ناراحت نشو. چطور ایقد عاشق سینهچاک آقا شدی؟! حق بده که باورش سخت باشه»
_شدم؟! من همیشه عاشقش بودم یه سخنرانیشو بگو که نشنیده باشم. وقتی حرف میزد همه تو خونه ساکت میشدن و دوزانو مینشستم نگاهش میکردم.
_مگه چی بود آقا که انقد میخواستیش؟!
چشمهاش برق زد و دنبال کلمه میگشت. مردمک چشمش دور خورد و خواست یک چیزی بگوید که همه چیز داخلش بگنجد. بعد از کلی اهن و اوهون کردن گفت:«آقااا... آقا پروفوسور بود.» با حرفش بی اختیار زدم زیر خنده. انتظار هر صفتی داشتم جز این.
ادامه داد:«آقا، جونم بود سحری که زدنش ایقد جیغ زدم که همسایهها ریختن در خونه. فکر کردن مادرم مرده. از بعد آقا کمرم شکسته. خودم میفهمم.» اشکهاش سرازیر شد. دخترش سرش را زیر انداخت و دیگر نوبت روضهخوانی مادر پیرشان شده بود. یکریز قربانصدقهٔ نوهٔ آقا میرفت. به سختی میفهمیدم چه میگفت. حرف از سفر کربلای آقا میزد و به سینه میکوبید. از اینکه میخواهند پسفردا خاکش میکنند و باید خاک بریزیم روی سرمان. خودش را مچاله کرده بود و نفرین ترامپ میکرد.
بعد از زیارت آقا، بزرگترین رزقم همصحبتی با این مادر و دختر و نوه بود. دلم میخواست ساعتها کنارشان باشم. اینقدر با هم اخت گرفته بودیم که دم آخری مجبور شدم حرفشان را قطع کنم و خداحافظی کنم. داشتم میرفتم که صدای دخترشان به گوشم میخورد با همان لحن آتشبارهاش لج کرده بود و دوباره میگفت:«اما من مطمئنم که آقاسیدمجتبی بود شایدم داداشش بود تو موکب داشت شربت میریخت برای مردم» کمرم خم شد از حرفش. کاش زودتر چشممان به جمالت روشن شود آقاسیدمجتبی. رهبر جوان ما. مولای ما.
پانوشت: این عکس را دم آخری از مادربزرگ گرفتم. صورتش به غایت فوتوژنیک بود.
#زینب_عمرانی
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
هدایت شده از مدارصفر || MadarSefr0
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«خونِ تو، گردن ماست... 🚩»
مدارصفر || MadarSefr0
🔻شهر موشکی
دو تا مریم توی زندگی من هستند که همیشه آرزوی دیدنشان را دارم. یکی اهل بجنورد است و یکی گچساران. دلتنگی، برایمان پیشفرض است اما این روزها یعنی این صد و سی و چند شبی که بزرگترمان رفته، دلتنگتر هم شدهایم. آنها مدام دلنگران بوشهرند. پیش ار آنکه خودم خبردار بشوم بوشهر را زدهاند مریم بجنوردی زنگ میزند و میخواهد یقین کند که ما زندهایم. مریم گچسارانی، شبها از فکر و خیال تهدید ترامپ، خواب ندارد. جفتشان هم از آن مبعوثهای تاریخند. یکیشان قرار است همین روزها به قول خودش رزمجامه بپوشد و قسم خورده دانشگاه را هم فقط شهرهای موشکی و درگیر جنگ انتخاب کند.
از اینکه شهرشان سوت و کور است و بمباران نمیشود و تا حالا دلشان از صدای انفجار نلرزیده، عذاب وجدان دارند.
اما مدام دلواپسند. قلب مریم بیشتر از یک شهر موشکی بمباران میشود. نمیدانم چطور آرامشان کنم... تقصیری هم نداریم مشکل از بزرگترهای ماست؛ رهبر شهیدمان، بچههایش را زیادی عاطفی و وابسته به هم، بار آورده است.
پانوشت: منظور مریم از رزمجامه، همان چادر حضرت زهراست.
#زینب_عمرانی
#روایت
ــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻مصلی
عصر روز یکشنبه، راهی مصلی نماز جمعه تهران شدم. به اقتضای مسئولیت شغلیام، در سالهای گذشته، بارها برای حضور در نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران به این مکان آمده بودم.
از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان؛ هر روز که به نمایشگاه کتاب میآمدم، در دل آرزو میکردم شاید آن روز، رهبر انقلاب نیز برای بازدید بیایند و توفیق دیدارشان نصیبم شود؛ آرزویی که هیچگاه رنگ واقعیت به خود نگرفت.
به دلیل حضور چند ساله در نمایشگاههای کتاب، مصلی را مثل کف دستم میشناختم؛ شبستان، غرفههای کتابهای دانشگاهی، باجههای پست، ایستگاههای راهنما و حتی فست فودی و غذافروشی های موقتی که گاهی از خودِ کتابفروشیها شلوغتر بودند. مصلی برای من همیشه سرشار از عطر کتاب، شور دانستن و خاطرههای خوش بود.
اما این بار، مصلی چهرهای دیگر داشت؛ غریب، سنگین و اندوهگین. با بغضی که راه گلویم را بسته بود، وارد شدم. درهای ورودی مملو از جمعیت بود و مأموران، افراد را در بدو ورود بازرسی میکردند. پس از دقایقی انتظار و ازدحام، سرانجام وارد شدم.
بالگردی بر فراز مصلی و خیابانهای اطراف می چرخید و از آن دریای انسان فیلمبرداری میکرد؛ اما مگر میشد عظمت آن سیل خروشان را در قاب دوربین گنجاند؟ مگر میشد بغض فروخورده مردم، اشکهای بیصدا و عزم راسخ آنان برای ادامه راه امام شهید را به تصویر کشید؟
چند پله بالا رفتم و به صحن اصلی رسیدم. همان صحنی که پیکر امام شهید و شهدای خانواده ایشان در آنجا بود. با خود گفتم: «خدایا… امروز اینجا چه حال و هوای دیگری دارد.»
از دور، تابوت مطهر رهبر شهید و شهدای خانوادهاش را دیدم. نوحهخوان مراسم با لحنی جانسوز مرثیه میخواند و مردم، در حالی که پرچمهای سرخ خونخواهی را در هوا میچرخاندند، همصدا و یکدل زمزمه میکردند: «زیر بیرق ابالفضل». اشاره امام شهید به جمله معروف ستارخان که گفته بودند: «من زیر بیرق ــ به تعبیر او «بیدق» ــ اباالفضلالعبّاسم؛ من زیر بیرق هیچ کس دیگر نمیروم.»
از مصلی که بیرون آمدم، حس عجیبی داشتم. حس اینکه دیگر مصلی، شاهد خطبههای جمعه و نماز جمعه رهبر شهید نخواهد بود. دیگر در روزهای برگزاری نمایشگاه کتاب، میزبان قدمهای آرام او، ورق زدن کتابها و گفتوگوهای صمیمانه او با ناشران نخواهد بود.
یاد نوحههای دوران کودکی و ایام شهادت شهید محراب آیتالله دستغیب افتادم:
دیدهها بارد، سینهها نالد
دستغیب صد پاره شد، دیگر نمیآید
خطبههای جمعه را، دیگر نمیخواند…
«امروز آخرین روز حضور رهبر شهید در مصلی است.» فکری که هر بار از ذهنم میگذشت، بغض فروخوردهام را سنگینتر میکرد.
اما در همان حال، با نگاه به چهرههای استوار و مصمم مردم، به این باور میرسیدم که شهادت، پایان خامنهای بزرگ نیست؛ آغاز مسئولیت دوستداران خامنهای و رهروان راه سرخ اوست. خامنهای شهید فردا از تهران میرود، اما راه خامنهای شهید، همچنان ادامه دارد.
#یحیی_یحیایی
#روایت
ــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔹«کارگاه آموزشی داستان و تاریخ شفاهی دفاع مقدس»
🔸«ویژه خواهران»
✔️ زمان: پنجشنبه - ۲۵ تیرماه
(۹ تا ۱۱ و ۱۶ تا ۱۸)
➖ مکان: اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس
➕ مدرس: مصعب یحیایی
📋جهت نامنویسی با شماره ۰۹۱۷۳۷۷۲۵۱۶ تماس بگیرید.
ــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚩 تیتر:«مرگِ عدالتهای کاغذی!»
🎙️ سخنران: دکتر احمد محتشم
📍 مکان: فرودگاه بین المللی بوشهر
🔻بازتاب برگزاری نشست اصحاب اندیشه، هنر و رسانه در کنار ساختمان آسیبدیده فرودگاه بینالمللی بوشهر که توسط آمریکا و اسرائیل مورد اصابت قرار گرفت.
«کاری از گروه رسانهای مدارصفر || @MadarSefr0»
ــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
• مارِد •
🔻دیوانگی از بوشهر تا قم حدود ۱۰ تا ۱۲ ساعتی راه بود، هر کس میشنید که برای تشییع میرویم فقط یک سوا
🔻حسرت
نمیتوانستم با این موضوع که اجازه ورود ندارم کنار بیام. این همه راه نیامده بودم که با یه بار اجازه ندادن پشیمان شوم. تو حیاط مسجد راه افتادم، بالاخره دری پیدا میشد که از آن وارد شوم. اما گویا به آن آسانی هم نبود. در ورودی شماره یک، حسابی ازدحام شده بود. اجازه ورود نمیدادند، چون آنقدری شلوغ بود که کسی داخل جا نمیشد.
به سختی از سیل جمعیتی که برای اعتراض جمع شده بودند، رد شدم و خودم را به سمت چپ مسجد رساندم.
مانیتوری نسبتا کوچک برای آن جمعیت بزرگ را بالای سکوها گذاشته بودند و موجی از سرها به آن مانیتور خیره شده بود. همه آنها افرادی بودند که از ورود ناامید شده و به دیدن آقا از درون صفحه دیجیتالی مانیتور راضی شده بودند. تصویر روی تابوت آقا ماند، اشکها از دیدگان تماشاگران جاری شد. هر کسی به گونهای عمق غم درون قلبش را ابراز می کرد. یکی با گریه، یکی با خیره شدن به تصویر آقا. هیچکس باور نمی کرد، برای اکثر آدمهای آنجا این اولین و آخرین دیدارشان با آقا بود.
کمی آن طرفتر کنار نردهها نشستم. من هم دیگر از وارد شدن ناامید شده بودم. اما گویا کسانی بودند که ناامیدی در دلشان جایی نداشت. در آن شلوغی ناگهان جرقهای زده شد، نمیدانم اولین نفر کی بود. اما ناگهان متوجه شدم سیلی از جمعیت مردان به سمت نردهها حملهور شدند. از جوان ۲۰ ساله گرفته تا پیرمرد ۸۰ ساله از نردهها آویزان شده، گویا با دور دیدن چشم نیروهای امنیتی راهی برای ورود یافته بودند. در آن بین حاجآقایی با عمامه روی سرش خیلی توجهم را جلب کرد، با خودم فکر کردم آیا او هم قرار است از نردهها بالا برود؟ اما سیل جمعیت آنقدری زیاد شد که در آن گم شد. آنها واقعا هم توانستند وارد بشوند.
من در بین جمع خانمها ایستاده بودم و آقایان آویزان از نرده را تماشا میکردم که بالا میرفتند و با پرشی در آن طرف فرود میآمدند و به مقصودشان میرسیدند. در آن لحظه حسرت را در چشم تک تک خانمهای بچه به بغل و دخترهای نوجوان و جوان دیدم.
#یسنا_زندهبودی
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻 لبخندی مظلومانه
برای اینکه زودتر برسیم مشهد، اتوبوس از راه کویر رفت. از یزد به بعد، تعداد استراحتگاهها کم شد و فاصله بینشان زیاد...
برای نماز و استراحت که توقف میکردیم، با تعداد زیاد مسافران از شهرهای جنوبی کشور مواجه میشدیم.
همانقدر که جمعیت زیاد بود به همان نسبت امکانات کمتر میشد؛ ولی کسی گلایه نمیکرد، چون همه این شرایط خاص را درک میکردند و آگاهانه پا در این مسیر گذاشته بودند. به خوبی میشد فضای شلوغ مشهد را پیشاپیش تصور کرد.
زائران شهرهای مختلف، باب گفتگو را با سوالهایی مثل شما از کجا آمدید و چند ساعت در راه بودید باز میکردند. محبت بود که بین همه موج میزد و این مغناطیس وجود رهبر شهید بود که همه را از اقصی نقاط ایران به سمت خودش می کشاند.
در همین حال و هوای گفتگوها، از یک گروه پرسیدم:«شما از کجا اومدید؟»
با جوابشان، انگار یک چیزی توی دلم تکان خورد؛
یاد تصویرِ هواییِ مزارِ بچههای بیگناه افتادم. چند بار آمدم لب باز کنم و چیزی بگویم ولی هیچ کلمهای را نتوانستم ادا کنم. معلوم بود متوجهٔ حالم شدهاند؛
مگر می شود اسم میناب را شنید و نسوخت...
دقایقی گذشت، دلم نیامد این مکالمه با سکوت تمام شود. موقع رفتن رو کردم طرفشان و گفتم:«هر وقت رفتید گلزار شهداتون ما رو هم یاد کنید."»
و آنها با لبخندی مظلومانه بدرقهام کردند.
#حکیمه_محمدیباغملایی
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻تابوت آقا
این سومین باری بود که در سیل جمعیت اسیر میشدم. از شانس بد هر بار، مقصد من در جهت مخالف جمعیت بود.
بعد از حدود یک ساعت، تو سری خوردن و لگدمال شدن در حالی که چادرم گلی شده بود و داشت از سرم میافتاد، به سختی از جمعیت خارج شدم. آن روز آفتاب قصد ترک ما را نداشت، جوری مستقیم میتابید که گویا میخواست داغ دل ما را بیشتر کند. توان ایستادن نداشتم. به سختی خودم را به دیواری رساندم و روی زمین ولو شدم. زمین و زمان دور سرم میچرخید.
با صدای تلفن به خودم آمدم. جواب دادم و به سختی میتوانستم کلمهای بگویم. مادرم آدرس میخواست. اما من حتی نمیدانستم کجا هستم. از شدت آفتاب و گرما نتوانستم چشمانم را باز نگهدارم و به اشتباه، تابلو تهران_کاشان را «آتشنشانی» خواندم.
لحظهای که کاملا از آدرس دادن ناامید شده بودم، صدایی از کنارم آمد. مردی حدوداً ۴۰ ساله کنارم نشسته بود، در نگاهش غمی موج میزد. مشخص بود گرما او را هم از پا در آورده. شاید هم بخاطر گرما نبود.
گفت گوشی را بده. من آدرس میدهم. نمیدانم چرا! اما به او اعتماد کردم. خودش هم مسافر بود، هیچ جا را بلد نبود. با وجود خستگی که در تک تک قدمهایش نمایان بود بلند شد و به دنبال آدرس میگشت. از هر رهگذری که میگذشت آدرس میپرسید. نتوانستم درست او را ببینم. اما میفهمیدم که چطور دنبال آدرس میدود. وقتی که دوباره نشست به خودم آمدم. گوشی را به من داد و کم و بیش چیزهایی که از رهگذرها فهمیده بود را گفت. در آن لحظه گرما امانم را بریده بود. بچهٔ جنوب بودم، قباحت داشت که بگویم گرما امانم را بریده. اما چیزی در آن مکان بود که اجازه نمی داد درست فکر کنم. مادرم مدام آدرس میپرسید و من فقط میگفتم نمیدانم.
فریادم بلند شده بود، بلند گفتم نمیدانم کجا هستم و تلفن قطع شد. از زمین و زمان گله داشتم، با خودم گفتم اصلا چرا آمدی؟ حتی نتوانستی آقا را ببینی. تابوت آقا هم که رفت و تو ماندی توی این گرما.
ناگهان مرد حرفی زد که رشتهٔ افکارم به کلی پاره شد. گفت:«انشاالله که حضرت فاطمه(س) این سختیهایی که کشیدید رو میبینه و یه جایی تو اوج سختی دستتون رو میگیره. ما برای رهبر اومدیم، بالاخره سیدعلی حواسش به ما هست»
بغض صدایش، من را هم به گریه انداخت. این چه غمی بود که در سوگ آن، مردهای ما زنانه اشک میریختند. دوباره برخاست و دنبال آدرس گشت اینبار موفق شد. تشکر و خداحافظی کردم و رفتم.
همانطور که به انتظار مادرم ایستاده بودم، صدای تکبیر مردم بلند شد. هی این پا و آن پا کردم که بروم ببینم چه خبر شده. بعد از کلی کنجار رفتن بالاخره حس کنجکاوی بر من غلبه کرد.
جمعیتی که در بلوار جمع شده بودند آنقدر زیاد و قد بلند بودند که من از پشت آن ها هیچ چیز نمیدیدم. دوربین را در آوردم و بالا گرفتم. از درون دوربین سیلی از بسیجی های عمامه به سر را دیدم که دست در دست هم میگذشتند. همانطور که در این فکر بودم که چه میکنند و مردم چرا به تماشای آن ها ایستادهاند، ماشین حامل پیکر آقا آمد. ویدیو آن را در گوشی دیده بودم برای همین سریع شناختم. با دیدن تابوت آقا گویا واقعیت با پتک بر سرم کوبیده شد. بعد حدود ۱۰۰ روز تازه باور کردم که آقا دیگر در بین ما نیست.
بالاخره مادرم را پیدا کردم، با صدایی آمیخته از خستگی و غم بلند می گفتم: آقا رو دیدم، مامان تابوت آقا را دیدم.
#یسنا_زندهبودی
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷