eitaa logo
• مارِد •
262 دنبال‌کننده
264 عکس
54 ویدیو
1 فایل
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر ادمین کانال: @mared_ad
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻مصلی عصر روز یکشنبه، راهی مصلی نماز جمعه تهران شدم. به اقتضای مسئولیت شغلی‌ام، در سال‌های گذشته، بارها برای حضور در نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران به این مکان آمده بودم. از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان؛ هر روز که به نمایشگاه کتاب می‌آمدم، در دل آرزو می‌کردم شاید آن روز، رهبر انقلاب نیز برای بازدید بیایند و توفیق دیدارشان نصیبم شود؛ آرزویی که هیچ‌گاه رنگ واقعیت به خود نگرفت. به دلیل حضور چند ساله در نمایشگاه‌های کتاب، مصلی را مثل کف دستم می‌شناختم؛ شبستان، غرفه‌های کتاب‌های دانشگاهی، باجه‌های پست، ایستگاه‌های راهنما و حتی فست فودی و غذافروشی های موقتی که گاهی از خودِ کتاب‌فروشی‌ها شلوغ‌تر بودند. مصلی برای من همیشه سرشار از عطر کتاب، شور دانستن و خاطره‌های خوش بود. اما این بار، مصلی چهره‌ای دیگر داشت؛ غریب، سنگین و اندوهگین. با بغضی که راه گلویم را بسته بود، وارد شدم. درهای ورودی مملو از جمعیت بود و مأموران، افراد را در بدو ورود بازرسی می‌کردند. پس از دقایقی انتظار و ازدحام، سرانجام وارد شدم. بالگردی بر فراز مصلی و خیابان‌های اطراف می چرخید و از آن دریای انسان فیلم‌برداری می‌کرد؛ اما مگر می‌شد عظمت آن سیل خروشان را در قاب دوربین گنجاند؟ مگر می‌شد بغض فروخورده مردم، اشک‌های بی‌صدا و عزم راسخ آنان برای ادامه راه امام شهید را به تصویر کشید؟ چند پله بالا رفتم و به صحن اصلی رسیدم. همان صحنی که پیکر امام شهید و شهدای خانواده ایشان در آنجا بود. با خود گفتم: «خدایا… امروز اینجا چه حال و هوای دیگری دارد.» از دور، تابوت مطهر رهبر شهید و شهدای خانواده‌اش را دیدم. نوحه‌خوان مراسم با لحنی جان‌سوز مرثیه می‌خواند و مردم، در حالی که پرچم‌های سرخ خون‌خواهی را در هوا می‌چرخاندند، هم‌صدا و یک‌دل زمزمه می‌کردند: «زیر بیرق ابالفضل». اشاره امام شهید به جمله معروف ستارخان که گفته بودند: «من زیر بیرق ــ به تعبیر او «بیدق» ــ اباالفضل‌العبّاسم؛ من زیر بیرق هیچ کس دیگر نمی‌روم.» از مصلی که بیرون آمدم، حس عجیبی داشتم. حس اینکه دیگر مصلی، شاهد خطبه‌های جمعه و نماز جمعه رهبر شهید نخواهد بود. دیگر در روزهای برگزاری نمایشگاه کتاب، میزبان قدم‌های آرام او، ورق زدن کتاب‌ها و گفت‌وگوهای صمیمانه‌ او با ناشران نخواهد بود. یاد نوحه‌های دوران کودکی و ایام شهادت شهید محراب آیت‌الله دستغیب افتادم: دیده‌ها بارد، سینه‌ها نالد دستغیب صد پاره شد، دیگر نمی‌آید خطبه‌های جمعه را، دیگر نمی‌خواند… «امروز آخرین روز حضور رهبر شهید در مصلی است.» فکری که هر بار از ذهنم می‌گذشت، بغض فروخورده‌‌ام را سنگین‌تر می‌کرد. اما در همان حال، با نگاه به چهره‌های استوار و‌ مصمم مردم، به این باور می‌رسیدم که شهادت، پایان خامنه‌ای بزرگ نیست؛ آغاز مسئولیت دوستداران خامنه‌ای و رهروان راه سرخ اوست. خامنه‌ای شهید فردا از تهران می‌رود، اما راه خامنه‌ای شهید، همچنان ادامه دارد. ــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
🔹«کارگاه آموزشی داستان و تاریخ شفاهی دفاع مقدس» 🔸«ویژه خواهران» ✔️ زمان: پنج‌شنبه - ۲۵ تیرماه (۹ تا ۱۱ و ۱۶ تا ۱۸) ➖ مکان: اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس ➕ مدرس: مصعب یحیایی 📋جهت نام‌نویسی با شماره ۰۹۱۷۳۷۷۲۵۱۶ تماس بگیرید. ــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚩 تیتر:«مرگِ عدالت‌های کاغذی!» 🎙️ سخنران: دکتر احمد محتشم 📍 مکان: فرودگاه بین المللی بوشهر 🔻بازتاب برگزاری نشست اصحاب اندیشه، هنر و رسانه در کنار ساختمان آسیب‌دیده فرودگاه بین‌المللی بوشهر که توسط آمریکا و اسرائیل مورد اصابت قرار گرفت. «کاری از گروه رسانه‌ای مدارصفر || @MadarSefr0» ــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
• مارِد •
🔻دیوانگی از بوشهر تا قم حدود ۱۰ تا ۱۲ ساعتی راه بود، هر کس می‌شنید که برای تشییع می‌رویم فقط یک سوا
🔻حسرت نمی‌توانستم با این موضوع که اجازه ورود ندارم کنار بیام. این همه راه نیامده بودم که با یه بار اجازه ندادن پشیمان شوم. تو حیاط مسجد راه افتادم، بالاخره دری پیدا می‌شد که از آن وارد شوم. اما گویا به آن آسانی هم نبود.‌ در ورودی شماره یک، حسابی ازدحام شده بود. اجازه ورود نمی‌دادند، چون آنقدری شلوغ بود که کسی داخل جا نمی‌شد. به سختی از سیل جمعیتی که برای اعتراض جمع شده بودند، رد شدم و خودم را به سمت چپ مسجد رساندم. مانیتوری نسبتا کوچک برای آن جمعیت بزرگ را بالای سکوها گذاشته بودند و موجی از سرها به آن مانیتور خیره شده بود. همه آنها افرادی بودند که از ورود ناامید شده و به دیدن آقا از درون صفحه دیجیتالی مانیتور راضی شده بودند. تصویر روی تابوت آقا ماند، اشک‌ها از دیدگان تماشاگران جاری شد. هر کسی به گونه‌ای عمق غم درون قلبش را ابراز می کرد. یکی با گریه، یکی با خیره شدن به تصویر آقا. هیچکس باور نمی کرد، برای اکثر آدم‌های آنجا این اولین و آخرین دیدارشان با آقا بود. کمی آن طرف‌تر کنار نرده‌ها نشستم. من هم دیگر از وارد شدن ناامید شده بودم. اما گویا کسانی بودند که ناامیدی در دلشان جایی نداشت. در آن شلوغی ناگهان جرقه‌ای زده شد، نمیدانم اولین نفر کی بود. اما ناگهان متوجه شدم سیلی از جمعیت مردان به سمت نرده‌ها حمله‌ور شدند. از جوان ۲۰ ساله گرفته تا پیرمرد ۸۰ ساله از نرده‌ها آویزان شده، گویا با دور دیدن چشم نیروهای امنیتی راهی برای ورود یافته بودند. در آن بین حاج‌آقایی با عمامه روی سرش خیلی توجهم را جلب کرد، با خودم فکر کردم آیا او هم قرار است از نرده‌ها بالا برود؟ اما سیل جمعیت آنقدری زیاد شد که در آن گم شد. آنها واقعا هم توانستند وارد بشوند. من در بین جمع خانم‌ها ایستاده بودم و آقایان آویزان از نرده را تماشا می‌کردم که بالا می‌رفتند و با پرشی در آن طرف فرود می‌آمدند و به مقصودشان می‌رسیدند. در آن لحظه حسرت را در چشم تک تک خانم‌های بچه به بغل و دخترهای نوجوان و جوان دیدم. ـــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
🔻 لبخندی مظلومانه برای اینکه زودتر برسیم مشهد، اتوبوس از راه کویر رفت. از یزد به بعد، تعداد استراحت‌گاه‌ها کم شد و فاصله بینشان زیاد... برای نماز و استراحت که توقف میکردیم، با تعداد زیاد مسافران از شهرهای جنوبی کشور مواجه می‌شدیم. همانقدر که جمعیت زیاد بود به همان نسبت امکانات کمتر میشد؛ ولی کسی گلایه نمیکرد، چون همه این شرایط خاص را درک می‌کردند و آگاهانه پا در این مسیر گذاشته بودند. به خوبی میشد فضای شلوغ مشهد را پیشاپیش تصور کرد. زائران شهرهای مختلف، باب گفتگو را با سوالهایی مثل شما از کجا آمدید و چند ساعت در راه بودید باز می‌کردند. محبت بود که بین همه موج می‌زد و این مغناطیس وجود رهبر شهید بود که همه را از اقصی نقاط ایران به سمت خودش می کشاند. در همین حال و هوای گفتگوها، از یک گروه پرسیدم:«شما از کجا اومدید؟» با جوابشان، انگار یک چیزی توی دلم تکان خورد؛ یاد تصویرِ هواییِ مزارِ بچه‌های بی‌گناه افتادم. چند بار آمدم لب باز کنم و چیزی بگویم ولی هیچ کلمه‌ای را نتوانستم ادا کنم. معلوم بود متوجهٔ حالم شده‌اند؛ مگر می شود اسم میناب را شنید و نسوخت... دقایقی گذشت، دلم نیامد این مکالمه با سکوت تمام شود. موقع رفتن رو کردم طرفشان و گفتم:«هر وقت رفتید گلزار شهداتون ما رو هم یاد کنید."» و آنها با لبخندی مظلومانه بدرقه‌ام کردند. ـــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
از زمین و زمان گله داشتم، با خودم گفتم اصلا چرا آمدی؟ حتی نتوانستی آقا را ببینی. تابوت آقا هم که رفت و تو ماندی توی این‌ گرما.🔻🔻🔻
🔻تابوت آقا این سومین باری بود که در سیل جمعیت اسیر می‌شدم. از شانس بد هر بار، مقصد من در جهت مخالف جمعیت بود. بعد از حدود یک ساعت، تو سری خوردن و لگدمال شدن در حالی که چادرم گلی شده بود و داشت از سرم می‌افتاد، به سختی از جمعیت خارج شدم. آن روز آفتاب قصد ترک ما را نداشت، جوری مستقیم می‌تابید که گویا می‌خواست داغ دل ما را بیشتر کند. توان ایستادن نداشتم. به سختی خودم را به دیواری رساندم و روی زمین ولو شدم. زمین و زمان دور سرم می‌چرخید. با صدای تلفن به خودم آمدم. جواب دادم و به سختی می‌توانستم کلمه‌ای بگویم. مادرم آدرس می‌خواست. اما من حتی نمی‌دانستم کجا هستم. از شدت آفتاب و گرما نتوانستم چشمانم را باز نگه‌دارم و به اشتباه، تابلو تهران_کاشان را «آتش‌نشانی» خواندم. لحظه‌ای که کاملا از آدرس دادن ناامید شده بودم، صدایی از کنارم آمد. مردی حدوداً ۴۰ ساله کنارم نشسته بود، در نگاهش غمی موج می‌زد. مشخص بود گرما او را هم از پا در آورده. شاید هم بخاطر گرما نبود. گفت گوشی را بده. من آدرس می‌دهم. نمی‌دانم چرا! اما به او اعتماد کردم. خودش هم مسافر بود، هیچ جا را بلد نبود. با وجود خستگی که در تک تک قدم‌هایش نمایان بود بلند شد و به دنبال آدرس می‌گشت. از هر رهگذری که می‌گذشت آدرس می‌پرسید. نتوانستم درست او را ببینم. اما می‌فهمیدم که چطور دنبال آدرس می‌دود. وقتی که دوباره نشست به خودم آمدم. گوشی را به من داد و کم و بیش چیزهایی که از رهگذرها فهمیده بود را گفت. در آن لحظه گرما امانم را بریده بود. بچهٔ جنوب بودم، قباحت داشت که بگویم گرما امانم را بریده. اما چیزی در آن مکان بود که اجازه نمی داد درست فکر کنم. مادرم مدام آدرس می‌پرسید و من فقط می‌گفتم نمی‌دانم. فریادم بلند شده بود، بلند گفتم نمی‌دانم کجا هستم و تلفن قطع شد. از زمین و زمان گله داشتم، با خودم گفتم اصلا چرا آمدی؟ حتی نتوانستی آقا را ببینی. تابوت آقا هم که رفت و تو ماندی توی این‌ گرما. ناگهان مرد حرفی زد که رشتهٔ افکارم به کلی پاره شد. گفت:«ان‌شاالله که حضرت فاطمه(س) این سختی‌هایی که کشیدید رو می‌بینه و یه جایی تو اوج سختی دستتون رو می‌گیره. ما برای رهبر اومدیم، بالاخره سیدعلی حواسش به ما هست» بغض صدایش، من را هم به گریه انداخت. این چه غمی بود که در سوگ آن، مردهای ما زنانه اشک‌ می‌ریختند. دوباره برخاست و دنبال آدرس گشت اینبار موفق شد. تشکر و خداحافظی کردم و رفتم. همانطور که به انتظار مادرم ایستاده بودم، صدای تکبیر مردم بلند شد. هی این پا و آن پا کردم که بروم ببینم چه خبر شده. بعد از کلی کنجار رفتن بالاخره حس کنجکاوی بر من غلبه کرد. جمعیتی که در بلوار جمع شده بودند آنقدر زیاد و قد بلند بودند که من از پشت آن ها هیچ چیز نمی‌دیدم. دوربین را در آوردم و بالا گرفتم. از درون دوربین سیلی از بسیجی های عمامه به سر را دیدم که دست در دست هم می‌گذشتند. همانطور که در این فکر بودم که چه می‌کنند و مردم چرا به تماشای آن ها ایستاده‌اند، ماشین حامل پیکر آقا آمد. ویدیو آن را در گوشی دیده بودم برای همین سریع شناختم. با دیدن تابوت آقا گویا واقعیت با پتک بر سرم کوبیده شد. بعد حدود ۱۰۰ روز تازه باور کردم که آقا دیگر در بین ما نیست. بالاخره مادرم را پیدا کردم، با صدایی آمیخته از خستگی و غم بلند می گفتم: آقا رو دیدم، مامان تابوت آقا را دیدم. ـــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
نماز که تمام شد تلفنم زنگ خورد و از آن طرف خط آقای همسر با شجاعت تمام گفت که:«مهرسا رو گم کردم» آشفته شدم...با آن جمعیتی که آدم‌ها را با دومتر قد نمی‌شد به راحتی پیدا کرد، یک دختر ۳ ساله را چطور می‌‌توانستم پیدا کنم. 🔻🔻
🔻و جَعَلنا... دو سه روزی بود که از آقای همسر خواهش می‌کردم برویم تشییع آقا. هر شهری که شد. تفاوتی نمی‌کرد. فهمیده بودم که خودش هم خیلی دلش می‌خواهد ولی منطق مردانه‌اش می‌گفت که شرایط مهیا نیست. جلز و ولز من بیشتر به خاطر دختر نوجوانم، یسنا بود؛ پدرش از یک طرف راضی نشده بود که با کاروان‌ها راهی شود و می‌گفت باید دخترم کنار خودمان باشد، از یک طرف خواهش و تمنای دخترم باعث شده بود به هر آشنایی رو بزنم که حداقل یسنا را هم با خودشان ببرند تشییع. دیگر داشت دیر میشد همه رفته بودند وقتی دیدم خبری نمی‌شود به همسرم گفتم لطفا ماشین را تعویض روغن کن تا خودم دخترم را ببرم. هر چند تا به حال به دل جاده نزده بودم و می‌دانستم با این فرصت کم و شلوغی جاده‌ها به این سادگی‌ها هم نیست. انگار یکباره خدا دلش را نرم کرد گفت:«تا من روغن ماشین رو عوض می‌کنم شما آماده باشید» اصلا باورم نمی‌شد. تند و تند با دخترها شروع کردیم به آماده شدن. اینقدر این یهویی راضی شدن به دلم چسبید که تا عمر دارم از ذهنم پاک نمی‌شود... راهی شدیم، خیلی دیر. همه زنگ می‌زدند و می‌گفتند مطمئنید می‌رسید به تشییع؟! و من تمام راه، دعا دعا میکردم که برسیم و یسنا به آرزویش برسد و آقا را ببیند برای اولین و آخرین بار. و بالاخره بعد از ۱۵ ساعت رانندگی بی‌وقفه، ساعت ۳ صبح رسیدیم به ترافیک ورودی جمکران. تا برسیم به مسیری که ماشین‌ها را پارک کنیم و از آنجا پیاده برویم، حدود نیم ساعتی گذشت. همانجا نماز صبح‌مان را خواندیم و پا می‌کشبدیم سمت مسجد. یکهو متوجه شدیم از وسط مسیر همه وارد یک میانبر می شوند. خوشحال از یافتن مسیری که زودتر ما را به مسجد می‌رساند، قدم‌ها را تندتر کردیم، ولی تازه متوجه شدیم که مسیر، پر از خاک و خار و خاشاک را داریم طی می‌کنیم و چه بسا که همه با طیب خاطر در حال گذشتن از این مسیر بودند. حال غریبی بود. گرگ و میش صبح و مردمی که توی زمین خاکی می‌دویدند سمت معشوق‌شان. راهنماهایی توی مسیر مردم را به طرف مسجد راهنمایی می‌کردند. من و همسرم نوبت به نوبت مهرسا، بچه کوچک‌مان را بغل می‌کردیم تا هم کمتر اذیت شود و هم این که از سرعت ما برای رسیدن به مسجد و مراسم کم نکند. تازه رسیدیم به نزدیکی مسجد. جمعیتی عظیم که از ساعت‌ها قبل و حتی شاید روز قبل خودشان را به مسجد جمکران رسانده بودند تا با پدر امت برای آخرین بار وداع کنند؛ یکی روی آسفالت دراز به دراز بدون هیچ زیرانداز از خستگی خوابش برده بود. یکی بچه به بغل کنار درخت تکیه داده بود و هر دو عمیق‌ترین و شیرین‌ترین خواب‌شان را تجربه می‌کردند. یکی روی پا بند نبود که کی قامت ببندد برای نماز روی پیکر. یکی گوشهٔ جدول اشک می‌ریخت. یکی قرآن می‌خواند. تا چشم می‌گشت جمعیت بود و جمعیت. از هر سن و سال و هر قشر و هر تیپ. بچه ها هم سرگرم بازی خودشان بودند و هر بار که هلی‌کوپترها از روی سر جمعیت رد می‌شدند برای‌شان دست تکان می‌دادند و ذوق‌زده می‌شدند. وارد صحن مسجد که شدیم دیگر جای سوزن انداختن نبود. کمی نزدیک به در ورودی روی آسفالت نشستم. همین که به زمان شروع نماز رسیدیم مهرسا بدو بدو رفت پیش پدرش که کمی آن طرف تر ایستاده بود. از آنجا که خیلی دختر یاغی و سربه هوایی‌ست پشت سرم را نگاه کردم و با اشاره دست به همسرم فهماندم که خیلی مواظبش باشد. نکند گم بشودها... نماز شروع شد. من و آوا دختر دومم به نماز ایستادیم. دلم آشوب بود ولی با خودم می‌گفتم از ناراحتی و غصهٔ نبودن آقاست. نماز که تمام شد تلفنم زنگ خورد و از آن طرف خط آقای همسر با شجاعت تمام گفت که:«مهرسا رو گم کردم» آشفته شدم...با آن جمعیتی که آدم‌ها را با دومتر قد نمی‌شد به راحتی پیدا کرد، یک دختر ۳ ساله را چطور می‌‌توانستم پیدا کنم. هراسان به آوا گفتم چادر من را محکم بگیر و دنبال من بیا و توی جمعیت دنبال مهرسا چشم بگردان... گریه می کردم، شروع کردم به حرف زدن با امام زمان. بلند بلند.«آقا... آقا... دورت بگردم من نه آیه قرآنی از حفظ هستم و نه حدیث و روایتی... ولی شنیدم که می گن آیه "و جعلنا" معجزه می‌کنه. به حق آیه وجعلنا گمشده منو پیدا کن آقا. امام زمان من فقط دختر ۳ ساله ام را از خودت می‌خوام.» ادامه دارد🔻
فقط چند لحظه طول کشید که چشمم درون جمعیتی که هجوم آورده بودند به طرف درهای خروجی مسجد، روی مهرسا قفل شد. گفتم پیداش کردی. آقا پیداش کردی... همان شب توی مسیر برگشت دوستم را دیدم و با آب و تاب قصه گم شدن مهرسا را براش تعریف کردم. با اینکه حالا مهرسا کنارمان بود با نگرانی واو به واو حرف‌هام را گوش می‌داد تا ببینم چه شده. تا به قسمت آیه و جعلنا رسیدم زد زیر خنده و گفت: بین این همه آیه قرآن عد رفتی سراغ این آیه! درسته معجزه می‌کنه اما این آیه رو برای پنهان شدن می‌خونن نه برای پیدا شدن. لابلای خنده‌های‌مان دلم برای غربت امام زمانم گرفت و توی دلم گفتم ای کاش این جمعیت به قدر گم شدن بچه‌شان دنبال امام غایب هم می‌گشتند. آن وقت حتی اگر آیه برعکس هم بخوانند، خدا گمشده‌شان را می‌رساند ــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
بخاطر فشار عجیبی که ایجاد شده بود تنگی نفس و درد شدید سینه داشتم پاهام وسط آدم‌هایی که یکی یکی روی همدیگر می‌افتادند گیر کرده بود. تلاش می‌کردم مانع افتادنم روی بقیه بشوم. همه چیز تمام شده بود. یکدفعه لنگه کفشم جاماند. پاهام را در آوردم و خودم را از روی جمعیت انداختم آن طرف.🔻🔻
🔻لنگه کفشی که جاماند (روایتی از کوچه 23 /خیابان امام رضا علیه السلام/مشهد) خودم را آماده کرده بودم برای پیاده‌روی اربعین، که خبر آمد تشییع آقا نهایی شده دوستم گفت:«یه کاروان آماده رفتنه بیا بریم» بخاطر شرایط شغلی‌ام بین انتخاب پیاده‌روی اربعین یا حضور در تشییع آقا گیر کرده بودم. ندایی در گوشم می‌گفت:«این دیدار آخره، پشیمون میشی.» می‌گفت:«خدا بزرگه، اگر قسمت باشه به مشایه هم می‌رسی». بالاخره تصمیمم را گرفتم و تلفنم را برداشتم: «الو... حسن آقا اسمم رو بنویس... خدابخواد همسفریم» روز تشییع رسید. خیابان امام‌رضا، روبروی کوچه ۱۹ و در مجاورت کوچه ۲۳، خودرو پیکرهای شهدا رسید. جمعیتی بسیار عظیم که نه ایران و. نه هیچ کجای دنیا به چشم خودش ندیده بود. در خیابان‌ها جاری شده بود «چه میدیدم!» «یعنی باور کنم که این تابوت آقای شهیدم هست!» اشک‌ها فریاد و بغض‌ها ناله می‌زدند و مردم همه غرق در غم و ماتم فریاد انتقام انتقام سر می‌دادند. خودرو حامل تابوت رسید و موج سنگینی از مردم را همراه خودش آورد. همه هل خوردیم داخل کوچه 23. تعدادی از مردم رفتند زیر دست و پا. کمی خوف کردم «آیا حادثه ی منا و تشییع حاج قاسم قراره تکرار بشه» بخاطر فشار عجیبی که ایجاد شده بود تنگی نفس و درد شدید سینه داشتم پاهام وسط آدم‌هایی که یکی یکی روی همدیگر می‌افتادند گیر کرده بود. تلاش می‌کردم مانع افتادنم روی بقیه بشوم. همه چیز تمام شده بود. یکدفعه لنگه کفشم جاماند. پاهام را در آوردم و خودم را از روی جمعیت انداختم آن طرف. نفسم بالا نمی‌آمد. خواستم محل را ترک کنم. باز زمزمه‌ای در گوشم گفت: «چرا من اینجام!» سفر ناگهانی از بوشهر تا حضورم در این نقطه مثل تصویری از جلوی چشمم عبور می‌کرد. بله، مقدر شده بود اینجا باشم. برگشتم سمت عقب با اینکه انرژی کمی داشتم خانمی را زیر دست و پا دیدم. نیمی از بدنش زیر جمعیت گیر کرده بود. ترس و فشار، نیمه‌جانش کرده بود. هر چقدر تقلا می‌کرد بی‌ثمر بود. نگاهم افتاد به جمعیتی که بالای سرش بودند. هر لحظه ممکن بود تعداد زیادی روی او بریزند و زیر جمعیت خفه بشود. از پشت سر بازوهاش را گرفتم و به سختی کشیدمش بیرون. به حدی لای جمعیت قفل شده بود که وقتی بیرون آمد، برای حفظ حجابش نیاز به کمک داشت. نگاهم را برگرداندم و رفتم سمت جمعیت داخل خیابان تا خانم های اطراف بهش کمک کنند. جانش مهمتر بود ولی از خجالتی که بهش عارض شد خیلی شرمنده شدم و هنوز هم... دقایقی وسط جمعیت ماندم. مردم با جان و دل کمک می‌کردند. دوستم با چند نفر خودشان را سد کردند و جمعیت را به سمت دیگری هدایت کردند. هر کسی یک جور کمک می‌کرد. بطری آبم را باز کردم و به صورت افرادی که از ازدحام بیرون می‌آمدند پاشیدم. چند دقیقه گذشت و بعد برگشتم داخل کوچه کفشم را پیدا کردم. نگاهی بهش انداختم و به زبان بی زبانی گفتم؛ قرار بود جابمونی! ــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷