🔻و جَعَلنا...
دو سه روزی بود که از آقای همسر خواهش میکردم برویم تشییع آقا. هر شهری که شد. تفاوتی نمیکرد. فهمیده بودم که خودش هم خیلی دلش میخواهد ولی منطق مردانهاش میگفت که شرایط مهیا نیست. جلز و ولز من بیشتر به خاطر دختر نوجوانم، یسنا بود؛ پدرش از یک طرف راضی نشده بود که با کاروانها راهی شود و میگفت باید دخترم کنار خودمان باشد، از یک طرف خواهش و تمنای دخترم باعث شده بود به هر آشنایی رو بزنم که حداقل یسنا را هم با خودشان ببرند تشییع. دیگر داشت دیر میشد همه رفته بودند وقتی دیدم خبری نمیشود به همسرم گفتم لطفا ماشین را تعویض روغن کن تا خودم دخترم را ببرم. هر چند تا به حال به دل جاده نزده بودم و میدانستم با این فرصت کم و شلوغی جادهها به این سادگیها هم نیست. انگار یکباره خدا دلش را نرم کرد گفت:«تا من روغن ماشین رو عوض میکنم شما آماده باشید» اصلا باورم نمیشد. تند و تند با دخترها شروع کردیم به آماده شدن. اینقدر این یهویی راضی شدن به دلم چسبید که تا عمر دارم از ذهنم پاک نمیشود...
راهی شدیم، خیلی دیر. همه زنگ میزدند و میگفتند مطمئنید میرسید به تشییع؟!
و من تمام راه، دعا دعا میکردم که برسیم و یسنا به آرزویش برسد و آقا را ببیند برای اولین و آخرین بار.
و بالاخره بعد از ۱۵ ساعت رانندگی بیوقفه، ساعت ۳ صبح رسیدیم به ترافیک ورودی جمکران.
تا برسیم به مسیری که ماشینها را پارک کنیم و از آنجا پیاده برویم، حدود نیم ساعتی گذشت. همانجا نماز صبحمان را خواندیم و پا میکشبدیم سمت مسجد.
یکهو متوجه شدیم از وسط مسیر همه وارد یک میانبر می شوند. خوشحال از یافتن مسیری که زودتر ما را به مسجد میرساند، قدمها را تندتر کردیم، ولی تازه متوجه شدیم که مسیر، پر از خاک و خار و خاشاک را داریم طی میکنیم و چه بسا که همه با طیب خاطر در حال گذشتن از این مسیر بودند. حال غریبی بود. گرگ و میش صبح و مردمی که توی زمین خاکی میدویدند سمت معشوقشان.
راهنماهایی توی مسیر مردم را به طرف مسجد راهنمایی میکردند. من و همسرم نوبت به نوبت مهرسا، بچه کوچکمان را بغل میکردیم تا هم کمتر اذیت شود و هم این که از سرعت ما برای رسیدن به مسجد و مراسم کم نکند. تازه رسیدیم به نزدیکی مسجد. جمعیتی عظیم که از ساعتها قبل و حتی شاید روز قبل خودشان را به مسجد جمکران رسانده بودند تا با پدر امت برای آخرین بار وداع کنند؛ یکی روی آسفالت دراز به دراز بدون هیچ زیرانداز از خستگی خوابش برده بود. یکی بچه به بغل کنار درخت تکیه داده بود و هر دو عمیقترین و شیرینترین خوابشان را تجربه میکردند. یکی روی پا بند نبود که کی قامت ببندد برای نماز روی پیکر. یکی گوشهٔ جدول اشک میریخت. یکی قرآن میخواند. تا چشم میگشت جمعیت بود و جمعیت. از هر سن و سال و هر قشر و هر تیپ. بچه ها هم سرگرم بازی خودشان بودند و هر بار که هلیکوپترها از روی سر جمعیت رد میشدند برایشان دست تکان میدادند و ذوقزده میشدند. وارد صحن مسجد که شدیم دیگر جای سوزن انداختن نبود. کمی نزدیک به در ورودی روی آسفالت نشستم. همین که به زمان شروع نماز رسیدیم مهرسا بدو بدو رفت پیش پدرش که کمی آن طرف تر ایستاده بود. از آنجا که خیلی دختر یاغی و سربه هواییست پشت سرم را نگاه کردم و با اشاره دست به همسرم فهماندم که خیلی مواظبش باشد. نکند گم بشودها...
نماز شروع شد. من و آوا دختر دومم به نماز ایستادیم. دلم آشوب بود ولی با خودم میگفتم از ناراحتی و غصهٔ نبودن آقاست. نماز که تمام شد تلفنم زنگ خورد و از آن طرف خط آقای همسر با شجاعت تمام گفت که:«مهرسا رو گم کردم» آشفته شدم...با آن جمعیتی که آدمها را با دومتر قد نمیشد به راحتی پیدا کرد، یک دختر ۳ ساله را چطور میتوانستم پیدا کنم.
هراسان به آوا گفتم چادر من را محکم بگیر و دنبال من بیا و توی جمعیت دنبال مهرسا چشم بگردان...
گریه می کردم، شروع کردم به حرف زدن با امام زمان. بلند بلند.«آقا... آقا... دورت بگردم من نه آیه قرآنی از حفظ هستم و نه حدیث و روایتی... ولی شنیدم که می گن آیه "و جعلنا" معجزه میکنه. به حق آیه وجعلنا گمشده منو پیدا کن آقا. امام زمان من فقط دختر ۳ ساله ام را از خودت میخوام.»
ادامه دارد🔻
فقط چند لحظه طول کشید که چشمم درون جمعیتی که هجوم آورده بودند به طرف درهای خروجی مسجد، روی مهرسا قفل شد.
گفتم پیداش کردی. آقا پیداش کردی...
همان شب توی مسیر برگشت دوستم را دیدم و با آب و تاب قصه گم شدن مهرسا را براش تعریف کردم. با اینکه حالا مهرسا کنارمان بود با نگرانی واو به واو حرفهام را گوش میداد تا ببینم چه شده. تا به قسمت آیه و جعلنا رسیدم زد زیر خنده و گفت: بین این همه آیه قرآن عد رفتی سراغ این آیه! درسته معجزه میکنه اما این آیه رو برای پنهان شدن میخونن نه برای پیدا شدن.
لابلای خندههایمان دلم برای غربت امام زمانم گرفت و توی دلم گفتم ای کاش این جمعیت به قدر گم شدن بچهشان دنبال امام غایب هم میگشتند. آن وقت حتی اگر آیه برعکس هم بخوانند، خدا گمشدهشان را میرساند
#زهرا_شاعری
#روایت
ــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻لنگه کفشی که جاماند
(روایتی از کوچه 23 /خیابان امام رضا علیه السلام/مشهد)
خودم را آماده کرده بودم برای پیادهروی اربعین، که خبر آمد تشییع آقا نهایی شده دوستم گفت:«یه کاروان آماده رفتنه بیا بریم» بخاطر شرایط شغلیام
بین انتخاب پیادهروی اربعین یا حضور در تشییع آقا گیر کرده بودم. ندایی در گوشم میگفت:«این دیدار آخره، پشیمون میشی.»
میگفت:«خدا بزرگه، اگر قسمت باشه به مشایه هم میرسی». بالاخره تصمیمم را گرفتم و تلفنم را برداشتم:
«الو... حسن آقا اسمم رو بنویس... خدابخواد همسفریم»
روز تشییع رسید. خیابان امامرضا، روبروی کوچه ۱۹ و در مجاورت کوچه ۲۳، خودرو پیکرهای شهدا رسید. جمعیتی بسیار عظیم که نه ایران و. نه هیچ کجای دنیا به چشم خودش ندیده بود. در خیابانها جاری شده بود
«چه میدیدم!»
«یعنی باور کنم که این تابوت آقای شهیدم هست!» اشکها فریاد
و بغضها ناله میزدند و مردم همه غرق در غم و ماتم فریاد انتقام انتقام سر میدادند. خودرو حامل تابوت رسید و موج سنگینی از مردم را همراه خودش آورد. همه هل خوردیم داخل کوچه 23.
تعدادی از مردم رفتند زیر دست و پا. کمی خوف کردم
«آیا حادثه ی منا و تشییع حاج قاسم قراره تکرار بشه»
بخاطر فشار عجیبی که ایجاد شده بود
تنگی نفس و درد شدید سینه داشتم
پاهام وسط آدمهایی که یکی یکی روی همدیگر میافتادند گیر کرده بود. تلاش میکردم مانع افتادنم روی بقیه بشوم.
همه چیز تمام شده بود. یکدفعه لنگه کفشم جاماند. پاهام را در آوردم و خودم را از روی جمعیت انداختم آن طرف. نفسم بالا نمیآمد. خواستم محل را ترک کنم. باز زمزمهای در گوشم گفت:
«چرا من اینجام!»
سفر ناگهانی از بوشهر تا حضورم در این نقطه مثل تصویری از جلوی چشمم عبور میکرد. بله، مقدر شده بود اینجا باشم. برگشتم سمت عقب
با اینکه انرژی کمی داشتم خانمی را زیر دست و پا دیدم. نیمی از بدنش زیر جمعیت گیر کرده بود. ترس و فشار، نیمهجانش کرده بود. هر چقدر تقلا میکرد بیثمر بود. نگاهم افتاد به جمعیتی که بالای سرش بودند. هر لحظه ممکن بود تعداد زیادی روی او بریزند و زیر جمعیت خفه بشود. از پشت سر بازوهاش را گرفتم و به سختی کشیدمش بیرون. به حدی لای جمعیت قفل شده بود که وقتی بیرون آمد، برای حفظ حجابش نیاز به کمک داشت. نگاهم را برگرداندم و رفتم سمت جمعیت داخل خیابان تا خانم های اطراف بهش کمک کنند. جانش مهمتر بود ولی از خجالتی که بهش عارض شد خیلی شرمنده شدم و هنوز هم... دقایقی وسط جمعیت ماندم. مردم با جان و دل کمک میکردند. دوستم با چند نفر خودشان را سد کردند و جمعیت را به سمت دیگری هدایت کردند. هر کسی یک جور کمک میکرد. بطری آبم را باز کردم و به صورت افرادی که از ازدحام بیرون میآمدند پاشیدم. چند دقیقه گذشت و بعد برگشتم داخل کوچه کفشم را پیدا کردم. نگاهی بهش انداختم و به زبان بی زبانی گفتم؛
قرار بود جابمونی!
#ایوب_فضلی
#روایت
ــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻همه درها بسته بود
دقیقا همون نقطه انتهایی تشییع زمینی ایستاده بودیم مکانی که قرار شد رهبر و خانوادهٔ شهیدش را با بالگرد به حرم ببرند. از شدت ازدحام با سیل جمعیت از خیابان به کوچه هدایت شدیم و متأسفانه چشممان کاروان شهدا را ندید
خیلی دلم شکسته بود و ناراحت از اینکه اینهمه راه از بوشهر آمدهایم و آخرش نتوانستم رهبر شهید و خانوادهاش را از نزدیک ببینم. شب شد. تشییع رهبر شهید تمام شده بود. پاکبانها در حال رفت و روب خیابانها بودند. کفشهایی که جا مانده بود را کنار پیادهرو و بلوار چیده بودند بلکه صاحب این جاماندها برای پیدا کردنشان برگردند. زن و مرد و پیر و جوان به نیت رهبر شهید در گوشه و کنار خیابان امام رضا شمع روشن کرده بودند و هر کسی در حال و هوای خودش بود.
با اینکه میدانستیم درهای حرم بسته شده و خیابانهای منتهی به حرم فاصله بسیار دوری از ما دارند تصمیم گرفتیم برای خواندن نماز، برویم حرم.
سر چهار راهی که کاروان شهدا را بعد از ظهر به کوچه فرعی هدایت کرده بودند، خادمین حرم ایستاده بودند. مادرم پرسید:«میخوایم برای نماز بریم نزدیک حرم. از کدوم مسیر میشه رفت؟»
خادم حرم گفت:«همهٔ درهای حرم رو بستن نمیتونید برید داخل.»
مادرم گفت:«میدونم حرم نمیشه رفت آدرس یه خیابون بدید که بتونیم نماز رو بخونیم. خادم آدرسی داد و با پرسوجو به کوچهٔ عباسقلی خان و بست نواب که نزدیکترین مسیر بود، رسیدیم. الله اکبر نماز را که گفتم دلم آرام گرفت.
#فاطمهزهرا_غریبی_۱۱ساله
#روایت
ــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻سهم رنج جهان را به عاشقان بدهند
آخر هفته بود دلم قدری گرفته بود. برای بهتر شدن حالم رفتم خوابگاه بغلی دوستانم را ببینم. قرار بود شنبه راهی تهران بشوند برای تشییع رهبر ولی یکی از بچهها مشکلی برایش پیش آمده بود و قرار شد من به جای او آخر هفته کشیک بمانم. آخر شب که برای خواب، خاموشی زدیم دوستم ازم پرسید:«طوبا.. چرا تو نمیای؟ حس میکنم یه دلیلی داشتی که نمیخوای بیای.»
لبخندی زدم و فقط گفتم:«نطلبیده دیگه. شما برید جای من. بعد یک.مکث طولانی ادامه دادم: خیلی دعام کنید اونجا. همین و دیگر هیچ حرفی بینمان رد و بدل نشد اما توی ذهنم هیاهویی برپا بود؛«دلیل داشتم؟ نمیدونم. بهم اجازه نداده بودن.» همیشه میگفتم جز اولین نفرا ثبت نام کنم ولی سرپرست بخش بهم اجازه نداد. من هم خیلی اصرار نکردم. نمیدونم چرا ولی اصرار برای این قضیه را درست نمیدانستم. اگه میطلبید خودش باید جور میشد و یا به قول یکی از بچه،ها، من به هرحال یه بار آقا را دیده بودم و شاید بخاطر همین اصراری نداشتم و میخواستم این شانس را به بقیه بدهم و به تکلیفم توی بیمارستان برسم راستی همین ایام بود. اولین دیدار ما دو سال پیش، یازدهم محرم، حسنییه امام خمینی.
یکباره دلم هوایی شد. هزار فکر و حسرت آمد توی ذهنم نکند باید بیشتر اصرار میکردم شاید حق این بوده که بیشتر تلاش کنم تا روزیام بشود. باید از مسئولان بالاتر پیگیری میکردم... توی همین افکار بودم که کم کم خوابم برد و این کلاف سردرگم نقطه پایانی نداشت.
فردا صبح زود رفتم بیمارستان. توی بخش، مشغول خواندن پروندهٔ مریض بودم که یکی دست گذاشت روی شانهام. با تعجب برگشتم و نگاه کردم دیدم رزیدنت بخش است. گفت:«کارت که تموم شد بیا پیشم.» در ذهنم هر فکری در حال چرخش بود؛ چه کار اشتباهی انجام داده بودم، نکند چیزی فراموش کردهام یا خطای پزشکی...؟!
رفتم و خیلی آرام نگاهم کرد گفت:«اونجایی که میخواستی بری برو مانعی نداره...» من تعجب کردم و زبانم بند آمده بود. همین؟ اونجایی که میخواستم برم؟ کجا؟ فقط با حالت خیره نگاش میکردم و چند ثانیه طول کشید تا بفهمم منظورش چی بوده. هول شدم و پرسیدم «جدی؟ یعنی برم؟»
فقط دو روز مانده بود به حرکت و لیست اسامی بچههای کاروان علومپزشکی یک هفته پیش بسته شده بود. احتمال اینکه جایی برای من پیدا بشود تقریبا صفر بود ولی باید تلاش میکردم. با مسئول خواهران کاروان تماس گرفتم. متوجه میزان تعجب توام با ذوقش پشت تلفن شدم. بهم گفت:«یکی از دخترا همین یه ساعت پیش سفرش رو کنسل کرده بود و فقط یه جای خالی تو کاروان هست» گویا چند بار هم تلاش کرده بودند کسی را جایگزین کنند ولی موفق نشده بودند. بهم گفت که معلومه خیلی خاص طلبیده شدم... طلبیده شدم... طلبیده شدم چه واژه عجیبی. حس خاص بودن و اینکه شخص مهمی با اسم و نشانی و دست خط خودش دعوت نامه را برایت دست کرده باشد. متوجه بودم که معجزه پشت معجزه داشت برام اتفاق می افتاد. آقا خودش همه چیز را درست کرد. بیآنکه من تقلایی کنم و او به ما مشتاقتر بود تا ما به او...
همان دوستم که دیشب پیش کنار هم بودیم پیاد داد که «طوبی دیدم تو گروه کاروان اضافه شدی تو هم داری میای؟ فکر کنم همون دیشب که با ناراحتی گفتی التماس دعا، خدا صدات رو شنیده.»
شنیده بود؛ واقعا شنیده بود...
اینکه جایزه بود یا چه بود را نمیدانم. حس کردم خدا دارد سخت امتحانم میکند. آن روز سختترین روز کشیکی بود که تا حالا داشتم. جدای از آن توی مسیر و اتوبوس هر مشکلی که فکرش را نمیکردم برایم پیش آمد. یک جا به این نقطه رسیدم که گفتم:«چرا اومدم؟ الان اومدن من چه تفاوتی ایجاد میکنه؟ همونجا میموندم دیگه» که همهاش نشان از پشیمانیم از سفر داشت. باز یادم افتاد به دیدار اول. آن دیدار هم کم سختی نداشت
آن روز مثلا زود رفتم که بتوانم جایی نزدیک به سن پیدا کنم غافل از اینکه همین فکر را کرده بودند. از تفتیش اول که رد شدم پشت دربسته خوردم، میگفتند: دیگه کسی رو راه نمیدن. ناامید رفتم یک گوشه جلوی تلویزیونی که داخل مصلی را نشان میداد نشستم و با این دید که حداقل از تلویزیون همه چیز را واضحتر میشود دید خودم را قانع میکردم ولی من نیامده بودم از تلویزیون آقام رو ببینم که. آن موقع هم توی دلم گذشت نکند اشتباه کردم اومدم. چراهای ذهنم شروع شد و وای از تردیدهایی که به دل انسان میافته. همینطور نشسته بودیم تا یه خانومی فریاد سر داد که در باز شده در را باز کردند و کمی بعد از اون سیل جمعیت حرکت کرد سمت در و من هم خودم را به جریان این سیل اشتیاق سپردم. حرکت کردیم سمت در و ازش عبور کردیم. ولی این در آخر نبود و در بعدی و در بعدی و در بعدی... و داستان اینقدر تکرار شد تا رسیدیم به در آخر.
ادامه دارد🔻🔻
دری که پشتش حصیرهای آبی بود و کتیبهها و صندلی چوبی سادهای که همه به عشق صاحبش به آنجا آمده بودند. با خودم میگفتم اگر اینقدر مشتاق بودی که با تمام این نشدنها و ناامیدیها خودت را تا در آخر رسانده بودی لایق دیدار میشدی...
وارد مصلی که شدم خودم را به زور بین جمعیت جا دادم. از شدت تراکم فقط یک پام روی زمین بود یک عده روی دستهاشون متن نوشته بودند یک عده عکس آقا را نگه داشته بودند و شاید نقطهٔ مشترک همگی چشمانی بود که برق اشک در آن میدرخشید و منتظر و مشتاق...صدای تکبیر مردم بلند شد و آن لحظه برای اولین بار بود که از این فاصلهٔ چند متری آقا را میدیدم و آه ای اشک من... خیز و پرده مشو.. مگر چند بار فرصت پیش میامد آقا را از این فاصله ببینی. و من ناامید نشدن را از آنجا یاد گرفتم...
رسیدیم تهران و دیدم که آقا جانمون مثل جد غریبش اباعبدالله یک اربعین کامل به راه انداخته. موکب ها برپا شده بود بچههایی که با لبخند گرم بهت آب تعارف میکردند و آبپاشهایی که خنکای بهاری به این تابستان داغ میبخشیدند. نمیدانم چطور میشود توصیفش کرد. خیل عظیم جمعیت که همگی پشت سر هم از پلههای عریض مصلی بالا میرفتند، تداعی کننده حس و حال طواف دور کعبه بود
آقا را دیدم یک بار دیگر و در همان هیبت. همه خستگیهایم تکانده شدند.
چه جای رنجش؟ اگر از ازل قرار این بود/که سهم رنج جهان را به عاشقان بدهند
چه جای رنجش از خارهای مغیلان، از آفتاب سوزان، از شماتت دوستان که ثانیه ای دیدار شما می ارزید به تمام این رنجشها.
#طوبی_روانبد
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻سیلی آخر را به دشمن بزنید
🔸شهید حاج قاسم سلیمانی: چه غیرتی میتواند کنار زن و بچهاش بنشیند و بگوید به من چه! اهواز را بمباران میکنند که بکنند؟ نه این مرام ما نیست. این دشمن سیلی میخواهد؛ امام(ره) فرمودند سیلی آخر را به دشمن بزنید...
ـــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻از شکوه حماسه تا حسرتِ یک کودک
در دل مشهد، در روزی که مسیر تشییع رهبر انقلاب گشوده شده بود، زمین و زمان در هم تنیده بودند تا حقیقتی را به نمایش بگذارند. آن روز، قرار نبود تنها طنین بلندگوها سکوت را بشکافد؛ بلکه قرار بود کلامِ نهفته در جانها به سخن بیاید. جمعیت، انبوهی از عشاق و عزادارانی بودند که در میان شعارهای حماسی، با پرچمها و نمادها، یک پیکرهٔ واحد را به نمایش گذاشتند؛ چنان که صدها دوربین و قلم، در پی شکارِ این فریادِ بیصدا بودند. اما در میان این هیاهوی نورانی، نشانهای دیگر، فراتر از کلمات، در چشم میدرخشید:
«پرچم سرخِ انتقام».
من و همراهم در حاشیهٔ حسینیه ایستاده بودیم که موجِ سرخرنگی از انتهای کوچه روانه شد. گویی ارادهٔ خونخواهی در رگهای مردم جاری گشته بود؛ از دل حسینیه تا تار و پود کوچههای مجاور، همه در جستجوی آن نشان بیرون آمدند. در چشم بر هم زدنی، رنگِ سرخِ انتقام بر دستانِ مردم نقش بست. ما نیز به امید تبرک و همراهی، چندی از آن نشانهای سرخ را برای همراهان کاروان برگزیدیم.
اما درست در همان لحظه، در آستانهٔ درب حسینیه، صحنهای دیدم که معنای دیگری به روایت بخشید. در میان آن هیاهو، چشمم به پسری کوچک افتاد که اشکهایش راهِ گریه را بر گونهها باز کرده بود. و صدای لرزان پدرش که میگفت: «چکار کنم بابا جان؟ تمام شده!»، در گوشم طنین انداخت و روحم را لرزاند.
در آن زمان، سنگینیِ حسرت بر دوش من نشست. با شتاب به دنبال دوستم دویدم تا پرچمم را بگیرم و برگردم، اما وقتی برگشتم، آن کودک در میان جمعیت گم شده بود. آنجا بود که فهمیدم، گاهی داشتنِ نشانه، بیمعناست اگر در میان هیاهوی جمعیت، کسی با دستی تهی و دلی پُر از حسرت از کنار ما بگذرد.
من با پرچمی در دست ماندم و او با دلی بیقرار رفت...
#ایوب_فضلی
#روایت
ــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻خالهسفرهای
ویژگی منحصر به فرد کاروان وداع ما، تعداد قابل توجه بچه ها بود.
وقتی تعداد بچه ها زیاد باشد، خواهناخواه قسمتهای مختلف سفر، تحت شعاع قرار می گیرد. یکی از آن بخشهای مهم، وقت غذاست.
با بچههایی که هر کدام یک طبع و سلیقهٔ غذایی دارند و معلوم نیست در خانه خودشان چطور غذا میخوردند، چند بار سفره پهن میکردند و...
"تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل"
اینجاست که هنر دسته جمعی مادرها به کمک میآمد...از لحظهای که ظرف غذا باز میشد از گوشهوکنار سفره، صدای بهبه و چهچه مادران بود که بالا میرفت. جوری که یک غذای سادهٔ بدون مخلفات و دسر، با تعاریف اغراق آمیزشان، به غذای بهشتی تبدیل میشد و بچهها با اشتها شروع به غذا خوردن میکردند. ترفند مادرانه دیگری هم به کمک می آمد که بچهها را تشویق کند غذایشان را کامل بخوردند و آن،«اعلام اسامی» است...
هر نفر، ظرف خالی غذایش را تحویل میداد، خاله سفرهای، ظرفش را به صورت ۱۸۰ درجه، طوری که همه ببینند میچرخاند و برای سلامتی آن زائر کوچولو و خانوادهاش، طلب صلوات میکرد. و در انتها برای شادی روح رهبر شهید و سلامتی رهبر رشید و سلامتی خادمان حسینیه که به خوبی از ما میزبانی کردند صلواتهایی ختم میشد.
این است هنر مادران و بانوان همراه کاروان، که با وجود غمی بزرگ در دل، لبانی خندان به فرزندانشان هدیه میدادند و فضا را به خوبی متناسب با روحیه زائر کوچولوها، مدیریت میکردند.
#حکیمه_محمدی_باغملایی
#روایت
ــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷