eitaa logo
• مارِد •
262 دنبال‌کننده
264 عکس
52 ویدیو
1 فایل
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر ادمین کانال: @mared_ad
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻همه درها بسته بود دقیقا همون نقطه انتهایی تشییع زمینی ایستاده بودیم مکانی که قرار شد رهبر و خانوادهٔ شهیدش را با بالگرد به حرم ببرند. از شدت ازدحام با سیل جمعیت از خیابان به کوچه هدایت شدیم و متأسفانه چشم‌مان کاروان شهدا را ندید خیلی دلم شکسته بود و ناراحت از اینکه اینهمه راه از بوشهر آمده‌ایم و آخرش نتوانستم رهبر شهید و خانواده‌اش را از نزدیک ببینم. شب شد. تشییع رهبر شهید تمام شده بود. پاکبان‌ها در حال رفت و روب خیابان‌ها بودند. کفش‌هایی که جا مانده بود را کنار پیاده‌رو و بلوار چیده بودند بلکه صاحب این جاماندها برای پیدا کردن‌شان برگردند. زن و مرد و پیر و جوان به نیت رهبر شهید در گوشه و کنار خیابان امام رضا شمع روشن کرده بودند و هر کسی در حال و هوای خودش بود. با اینکه می‌دانستیم درهای حرم بسته شده و خیابان‌های منتهی به حرم فاصله بسیار دوری از ما دارند تصمیم گرفتیم برای خواندن نماز، برویم حرم. سر چهار راهی که کاروان شهدا را بعد از ظهر به کوچه فرعی هدایت کرده بودند، خادمین حرم ایستاده بودند. مادرم پرسید:«میخوایم برای نماز بریم نزدیک حرم. از کدوم مسیر میشه رفت؟» خادم حرم گفت:«همهٔ درهای حرم رو بستن نمی‌تونید برید داخل.» مادرم گفت:«میدونم حرم نمیشه رفت آدرس یه خیابون بدید که بتونیم نماز رو بخونیم. خادم آدرسی داد و با پرس‌وجو به کوچهٔ عباسقلی خان و بست نواب که نزدیکترین مسیر بود، رسیدیم. الله اکبر نماز را که گفتم دلم آرام گرفت. ــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
🔻سهم رنج جهان را به عاشقان بدهند آخر هفته بود دلم قدری گرفته بود. برای بهتر شدن حالم رفتم خوابگاه بغلی دوستانم را ببینم. قرار بود شنبه راهی تهران بشوند برای تشییع رهبر ولی یکی از بچه‌ها مشکلی برایش پیش آمده بود و قرار شد من به جای او آخر هفته کشیک بمانم. آخر شب که برای خواب، خاموشی زدیم دوستم ازم پرسید:«طوبا.. چرا تو نمیای؟ حس می‌کنم یه دلیلی داشتی که نمیخوای بیای.» لبخندی زدم و فقط گفتم:«نطلبیده دیگه. شما برید جای من. بعد یک.مکث طولانی ادامه دادم: خیلی دعام کنید اونجا. همین و دیگر هیچ حرفی بین‌مان رد و بدل نشد اما توی ذهنم هیاهویی برپا بود؛«دلیل داشتم؟ نمی‌دونم. بهم اجازه نداده بودن.» همیشه می‌گفتم جز اولین نفرا ثبت نام کنم ولی سرپرست بخش بهم اجازه نداد. من هم خیلی اصرار نکردم. نمی‌دونم چرا ولی اصرار برای این قضیه را درست نمی‌دانستم. اگه می‌طلبید خودش باید جور میشد و یا به قول یکی از بچه،ها، من به هرحال یه بار آقا را دیده بودم و شاید بخاطر همین اصراری نداشتم و می‌خواستم این شانس را به بقیه بدهم و به تکلیفم توی بیمارستان برسم راستی همین ایام بود. اولین دیدار ما دو سال پیش، یازدهم محرم، حسنییه امام خمینی. یکباره دلم هوایی شد. هزار فکر و حسرت آمد توی ذهنم نکند باید بیشتر اصرار میکردم شاید حق این بوده که بیشتر تلاش کنم تا روزی‌ام بشود. باید از مسئولان بالاتر پیگیری می‌کردم... توی همین افکار بودم که کم کم خوابم برد و این کلاف سردرگم نقطه پایانی نداشت. فردا صبح زود رفتم بیمارستان. توی بخش، مشغول خواندن پروندهٔ مریض بودم که یکی دست گذاشت روی شانه‌ام. با تعجب برگشتم و نگاه کردم دیدم رزیدنت بخش است. گفت:«کارت که تموم شد بیا پیشم.» در ذهنم هر فکری در حال چرخش بود؛ چه کار اشتباهی انجام داده بودم، نکند چیزی فراموش کرد‌ه‌ام یا خطای پزشکی...؟! رفتم و خیلی آرام نگاهم کرد گفت:«اونجایی که میخواستی بری برو مانعی نداره...» من تعجب کردم و زبانم بند آمده بود. همین؟ اونجایی که میخواستم برم؟ کجا؟ فقط با حالت خیره نگاش می‌کردم و چند ثانیه طول کشید تا بفهمم منظورش چی بوده. هول شدم و پرسیدم «جدی؟ یعنی برم؟» فقط دو روز مانده بود به حرکت و لیست اسامی بچه‌های کاروان علوم‌پزشکی یک هفته پیش بسته شده بود. احتمال اینکه جایی برای من پیدا بشود تقریبا صفر بود ولی باید تلاش می‌کردم. با مسئول خواهران کاروان تماس گرفتم. متوجه میزان تعجب توام با ذوقش پشت تلفن شدم. بهم گفت:«یکی از دخترا همین یه ساعت پیش سفرش رو کنسل کرده بود و فقط یه جای خالی تو کاروان هست» گویا چند بار هم تلاش کرده بودند کسی را جایگزین کنند ولی موفق نشده بودند. بهم گفت که معلومه خیلی خاص طلبیده شدم... طلبیده شدم... طلبیده شدم چه واژه عجیبی. حس خاص بودن و اینکه شخص مهمی با اسم و نشانی و دست خط خودش دعوت نامه را برایت دست کرده باشد. متوجه بودم که معجزه پشت معجزه داشت برام اتفاق می افتاد. آقا خودش همه چیز را درست کرد. بی‌آنکه من تقلایی کنم و او به ما مشتاق‌تر بود تا ما به او... همان دوستم که دیشب پیش کنار هم بودیم پیاد داد که «طوبی دیدم تو گروه کاروان اضافه شدی تو هم داری میای؟ فکر کنم همون دیشب که با ناراحتی گفتی التماس دعا، خدا صدات رو شنیده.» شنیده بود؛ واقعا شنیده بود... اینکه جایزه بود یا چه بود را نمیدانم. حس کردم خدا دارد سخت امتحانم می‌کند. آن روز سخت‌ترین روز کشیکی بود که تا حالا داشتم. جدای از آن توی مسیر و اتوبوس هر مشکلی که فکرش را نمی‌کردم برایم پیش آمد. یک جا به این نقطه رسیدم که گفتم:«چرا اومدم؟ الان اومدن من چه تفاوتی ایجاد میکنه؟ همونجا میموندم دیگه» که همه‌اش نشان از پشیمانیم از سفر داشت. باز یادم افتاد به دیدار اول. آن دیدار هم کم سختی نداشت آن روز مثلا زود رفتم که بتوانم جایی نزدیک به سن پیدا کنم غافل از اینکه همین فکر را کرده بودند. از تفتیش اول که رد شدم پشت دربسته خوردم، میگفتند: دیگه کسی رو راه نمیدن. ناامید رفتم یک گوشه جلوی تلویزیونی که داخل مصلی را نشان می‌داد نشستم و با این دید که حداقل از تلویزیون همه چیز را واضح‌تر می‌شود دید خودم را قانع می‌کردم ولی من نیامده بودم از تلویزیون آقام رو ببینم که. آن موقع هم توی دلم گذشت نکند اشتباه کردم اومدم. چراهای ذهنم شروع شد و وای از تردیدهایی که به دل انسان میافته. همینطور نشسته بودیم تا یه خانومی فریاد سر داد که در باز شده در را باز کردند و کمی بعد از اون سیل جمعیت حرکت کرد سمت در و من هم خودم را به جریان این سیل اشتیاق سپردم. حرکت کردیم سمت در و ازش عبور کردیم. ولی این در آخر نبود و در بعدی و در بعدی و در بعدی... و داستان اینقدر تکرار شد تا رسیدیم به در آخر. ادامه دارد🔻🔻
دری که پشتش حصیرهای آبی بود و کتیبه‌ها و صندلی چوبی ساده‌ای که همه به عشق صاحبش به آنجا آمده بودند. با خودم می‌گفتم اگر اینقدر مشتاق بودی که با تمام این نشدن‌ها و ناامیدی‌ها خودت را تا در آخر رسانده بودی لایق دیدار می‌شدی... وارد مصلی که شدم خودم را به زور بین جمعیت جا دادم. از شدت تراکم فقط یک پام روی زمین بود یک عده روی دست‌هاشون متن نوشته بودند یک عده عکس آقا را نگه داشته بودند و شاید نقطهٔ مشترک همگی چشمانی بود که برق اشک در آن می‌درخشید و منتظر و مشتاق...صدای تکبیر مردم بلند شد و آن لحظه برای اولین بار بود که از این فاصلهٔ چند متری آقا را می‌دیدم و آه ای اشک من... خیز و پرده مشو.. مگر چند بار فرصت پیش میامد آقا را از این فاصله ببینی. و من ناامید نشدن را از آنجا یاد گرفتم... رسیدیم تهران و دیدم که آقا جانمون مثل جد غریبش اباعبدالله یک اربعین کامل به راه انداخته. موکب ها برپا شده بود بچه‌هایی که با لبخند گرم بهت آب تعارف می‌کردند و آب‌پاش‌هایی که خنکای بهاری به این تابستان داغ می‌بخشیدند. نمی‌دانم چطور می‌شود توصیفش کرد. خیل عظیم جمعیت که همگی پشت سر هم از پله‌های عریض مصلی بالا میرفتند، تداعی کننده حس و حال طواف دور کعبه بود آقا را دیدم یک بار دیگر و در همان هیبت. همه خستگی‌هایم تکانده شدند. چه جای رنجش؟ اگر از ازل قرار این بود/که سهم رنج جهان را به عاشقان بدهند چه جای رنجش از خارهای مغیلان، از آفتاب سوزان، از شماتت دوستان که ثانیه ای دیدار شما می ارزید به تمام این رنجش‌ها. ـــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻سیلی آخر را به دشمن بزنید 🔸شهید حاج قاسم سلیمانی: چه غیرتی می‌تواند کنار زن و بچه‌اش بنشیند و بگوید به من چه! اهواز را بمباران می‌کنند که بکنند؟ نه این مرام ما نیست. این دشمن سیلی می‌خواهد؛ امام(ره) فرمودند سیلی آخر را به دشمن بزنید... ـــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
در میان آن هیاهو، چشمم به پسری کوچک افتاد که اشک‌هایش راهِ گریه را بر گونه‌ها باز کرده بود. و صدای لرزان پدرش که می‌گفت: «چکار کنم بابا جان؟ تمام شده!»🔻🔻
🔻از شکوه حماسه تا حسرتِ یک کودک در دل مشهد، در روزی که مسیر تشییع رهبر انقلاب گشوده شده بود، زمین و زمان در هم تنیده بودند تا حقیقتی را به نمایش بگذارند. آن روز، قرار نبود تنها طنین بلندگوها سکوت را بشکافد؛ بلکه قرار بود کلامِ نهفته در جان‌ها به سخن بیاید. جمعیت، انبوهی از عشاق و عزادارانی بودند که در میان شعارهای حماسی، با پرچم‌ها و نمادها، یک پیکرهٔ واحد را به نمایش گذاشتند؛ چنان که صدها دوربین و قلم، در پی شکارِ این فریادِ بی‌صدا بودند. اما در میان این هیاهوی نورانی، نشانه‌ای دیگر، فراتر از کلمات، در چشم می‌درخشید: «پرچم سرخِ انتقام». من و همراهم در حاشیهٔ حسینیه ایستاده بودیم که موجِ سرخ‌رنگی از انتهای کوچه روانه شد. گویی ارادهٔ خون‌خواهی در رگ‌های مردم جاری گشته بود؛ از دل حسینیه تا تار و پود کوچه‌های مجاور، همه در جستجوی آن نشان بیرون آمدند. در چشم بر هم زدنی، رنگِ سرخِ انتقام بر دستانِ مردم نقش بست. ما نیز به امید تبرک و همراهی، چندی از آن نشان‌های سرخ را برای همراهان کاروان برگزیدیم. اما درست در همان لحظه، در آستانهٔ درب حسینیه، صحنه‌ای دیدم که معنای دیگری به روایت بخشید. در میان آن هیاهو، چشمم به پسری کوچک افتاد که اشک‌هایش راهِ گریه را بر گونه‌ها باز کرده بود. و صدای لرزان پدرش که می‌گفت: «چکار کنم بابا جان؟ تمام شده!»، در گوشم طنین انداخت و روحم را لرزاند. در آن زمان، سنگینیِ حسرت بر دوش من نشست. با شتاب به دنبال دوستم دویدم تا پرچمم را بگیرم و برگردم، اما وقتی برگشتم، آن کودک در میان جمعیت گم شده بود. آنجا بود که فهمیدم، گاهی داشتنِ نشانه، بی‌معناست اگر در میان هیاهوی جمعیت، کسی با دستی تهی و دلی پُر از حسرت از کنار ما بگذرد. من با پرچمی در دست ماندم و او با دلی بی‌قرار رفت... ــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
هر نفر، ظرف خالی غذایش را تحویل می‌داد، خاله سفره‌ای، ظرفش را به صورت ۱۸۰ درجه، طوری که همه ببینند می‌چرخاند و برای سلامتی آن زائر کوچولو و خانواده‌اش، طلب صلوات می‌کرد.🔻🔻
🔻خاله‌سفره‌ای ویژگی منحصر به فرد کاروان وداع ما، تعداد قابل توجه بچه ها بود. وقتی تعداد بچه ها زیاد باشد، خواه‌ناخواه قسمت‌های مختلف سفر، تحت شعاع قرار می گیرد. یکی از آن بخش‌های مهم، وقت غذاست. با بچه‌هایی که هر کدام یک طبع و سلیقهٔ غذایی دارند و معلوم نیست در خانه خودشان چطور غذا می‌خوردند، چند بار سفره پهن می‌کردند و... "تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل" اینجاست که هنر دسته جمعی مادرها به کمک می‌آمد...از لحظه‌ای که ظرف غذا باز می‌شد از گوشه‌وکنار سفره، صدای به‌به و چه‌چه مادران بود که بالا می‌رفت. جوری که یک غذای سادهٔ بدون مخلفات و دسر، با تعاریف اغراق آمیزشان، به غذای بهشتی تبدیل می‌شد و بچه‌ها با اشتها شروع به غذا خوردن می‌کردند. ترفند مادرانه دیگری هم به کمک می آمد که بچه‌ها را تشویق کند غذای‌شان را کامل بخوردند و آن،«اعلام اسامی» است... هر نفر، ظرف خالی غذایش را تحویل می‌داد، خاله سفره‌ای، ظرفش را به صورت ۱۸۰ درجه، طوری که همه ببینند می‌چرخاند و برای سلامتی آن زائر کوچولو و خانواده‌اش، طلب صلوات می‌کرد. و در انتها برای شادی روح رهبر شهید و سلامتی رهبر رشید و سلامتی خادمان حسینیه که به خوبی از ما میزبانی کردند صلوات‌هایی ختم می‌شد. این است هنر مادران و بانوان همراه کاروان، که با وجود غمی بزرگ در دل، لبانی خندان به فرزندان‌شان هدیه می‌دادند و فضا را به خوبی متناسب با روحیه زائر کوچولوها، مدیریت می‌کردند. ــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
🔻نشد بعضی آرزوها آن‌قدر بزرگ نیستند که دنیا را بخواهند؛ گاهی تمام دنیای آدم، خلاصه می‌شود در چند قدم راه رفتن، در میان جمعیتی که برای بدرقه آمده‌اند. گاهی تمام خواستهٔ یک دل، فقط این است که در لحظه‌ای حاضر باشد که عطر عشق، خیابان‌ها را پر کرده است. من هم همین را می‌خواستم... امسال، تقدیر، روز تولد پانزده سالگی‌ام را با روز تشییع یکی کرده بود. همه می‌گفتند تولدت مبارک، از هدیه می‌پرسیدند و برایم آرزوهای خوب می‌کردند؛ اما تمام فکر و دل من جای دیگری بود. انگار خدا بهترین هدیه را پیش چشمم گذاشته بود؛ هدیه‌ای که هیچ کادویی با آن برابری نمی‌کرد. به خانواده‌ام گفتم: «من هدیهٔ تولد نمی‌خواهم... اگر قرار است چیزی به من بدهید، فقط مرا به تشییع ببرید. همین برایم کافی است. این، بهترین هدیه‌ی تولدی است که می‌توانم داشته باشم.» نه لباس نو می‌خواستم، نه جشن، نه کیک، نه شمع، نه هیچ هدیه‌ای که چند روز بعد در گوشه‌ای از اتاق جا بگیرد. آرزویم فقط این بود که تولدم را میان آن جمعیت بگذرانم؛ میان اشک‌ها، صلوات‌ها و قدم‌هایی که برای بدرقه برداشته می‌شد. دلم می‌خواست آن روز، به جای فوت کردن شمع، زیر لب صلوات بفرستم؛ به جای باز کردن کادو، سهمی هرچند کوچک از آن بدرقه‌ی عاشقانه داشته باشم. به هر دری زدم، نشد. هر راهی که به ذهنم رسید امتحان کردم. با خودم گفتم شاید تا آخرین لحظه راهی باز شود، شاید قسمت شود، شاید خدا دعای دلم را مستجاب کند. امیدم را از دست ندادم؛ اما هرچه زمان گذشت، بیشتر فهمیدم که تقدیر، روایت دیگری نوشته است. امان از دلِ غافل... نشد که بروم تشییع... این «نشد»، کوتاه است؛ اما پشت همین یک کلمه، دنیایی از حسرت خوابیده است. حسرتِ روزی که می‌توانست خاطره‌ی متفاوتِ تمام سال‌های عمرم باشد. روزی که می‌توانست هم تولدم باشد و هم روزی که در میان عاشقان، چند قدمی برای بدرقه برمی‌داشتم. آن روز، دیگر هیچ تبریک تولدی دلم را شاد نکرد. هر پیام تبریک، مرا بیشتر یاد آرزویی می‌انداخت که برآورده نشد. با خودم می‌گفتم چه تولدی از این زیباتر که آدم، روز آغاز عمرش را با ادای احترام و بدرقه‌ای از سر عشق گره بزند؛ اما قسمت من، تنها حسرت آن بود. جسمم نرسید؛ اما خدا شاهد است که دلم از اولین لحظه، میان همان جمعیت بود. با هر صلواتی که فرستاده می‌شد، قلبم می‌لرزید. با هر تصویری که از آن بدرقه می‌دیدم، حس می‌کردم تکه‌ای از وجودم آنجاست و من، فقط از دور، نظاره‌گر مانده‌ام. بعضی‌ها خاطره‌ی آن روز را با عکس و فیلم مرور می‌کنند، اما من آن را با حسرت مرور می‌کنم. حسرتِ اینکه کاش من هم آنجا بودم؛ کاش آن روز، بهترین هدیه‌ی تولدم، حضور در همان تشییع می‌شد. شاید قسمت نبود که پاهایم به آن بدرقه برسد؛ اما مگر می‌شود دل را از رفتن بازداشت؟ دلم همان روز رفت، اشک ریخت، بدرقه کرد و هنوز هم برنگشته است. و حالا هر وقت به آن روز فکر می‌کنم، فقط یک جمله در دلم تکرار می‌شود: قرار بود بهترین هدیه‌ی تولدم، حضور در تشییع باشد... اما نشد؛ نشد که بروم تشییع. ـــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
🔻پر از همه چیز پس از ٨ سال، در ١٨ تیرماه به زیارت امام رضا شاه خراسان و ایران مشرف شدم. ولی اینبار نه فقط برای زیارت، که برای بدرقهٔ آقای شهیدم، آقایی که قرار بود فدایی‌اش بشویم اما حالا او خون خود را به همه ملت ایران هدیه داد، تا ایران و ایرانی بماند. به مشهد که رسیدیم پس از استراحت کوتاهی راهی حرم شدیم تا سلامی به امام رئوف‌مان کنیم. زائران یا بهتر است بگویم عزاداران با پرچم‌های سرخ «یا لثارات الخامنه‌ای» به سمت حرم در حرکت بودند. این پرچم‌ها هر کدام به منزلهٔ شعلهٔ خشمی بود به خونخواهی رهبر شهید که به آسمان زبانه می‌کشید. ما هم از مغازه‌های اطراف پرچم سرخی خریدیم و راه افتادیم. به حرم رسیدیم. تا به حال صحن حرم را به این شلوغی ندیده بودم. راهی چایخانه رضوی شدیم. در گوشه‌ای روی فرش‌های فیروزه‌ای حرم، خانمی نشسته بود و آرام‌آرام گریه می‌کرد. جلویش یک پرچم یا لثارات الخامنه‌ای، پرچمی از ایران و عکس‌های رهبر شهید و یک مهر چیده شده بود. نخواستم این صحنهٔ لطیف را از دست بدهم. با اجازه عکسی گرفتم و رفتم. این قاب تصویر پر از همه چیز بود برای آن زن. ــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
🔻اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا خورشید که در پسِ کنگره‌های حرمِ رضوی رنگ باخت، پیکرهایِ مطهر شهدا نیز به حرم رسیده بود. اذانِ مغرب در خیابان‌های منتهی به حرم طنین‌انداز شد. در جای‌جایِ حرم، و برخی مثل ما، در گوشه‌ای از آسفالتِ آفتاب‌خورده، زیرِ آسمانِ سربیِ مشهد، جماعتی کوچک برپا و پیشانی بر مُهر می‌گذاشتیم تا ادایِ فریضه به اول وقت انجام شود. بعد از نمازِ، موجِ جمعیت به سمتِ جایگاهِ نمازِ میت در اطراف حرم روان شد. فضا لبریز از نوایِ روضه‌ها و سوگواری‌ها در انتظارِ تکیه‌گاهی بود تا رها شود. حسی به من می‌گفت آن هیاهو و آن سوز، هنوز به غایتِ خود نرسیده است… تا اینکه… لحظه موعود فرا رسید. قامتِ سید مصطفی در پیشگاهِ پیکرِ بی‌قرار پدر بلند شد و کلامش در فضایِ ملتهبِ آستانِ رضوی طنین افکند. اذکارِ نماز را همه زمزمه می‌کردند همچون طی مسیری تا برسند به آن فرازِ عاشقانه؛ فرازی که این‌بار از جانِ فرزند بر پیکرِ مطهر پدر می‌نشست. «اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا…» و فرو ریخت آن سدِ محکمِ اشک، و پاره شد بندِ دلِ میلیون‌ها انسان عاشق... گویی تمام گریه‌ها و فریادها رها شده بود، هر یک «شَهادت‌نامه»ای بود که با قطراتِ اشک امضا می‌شد. هر هق‌هقی که از سینه برمی‌خاست، یک التماس در محضرِ خدا بود یک ادایِ دین به رهبر مجاهد شهید بود که جلوه ای همگانی بر او تابیده بود گویی تمامِ آن سفر، تنها برایِ همین چند ثانیه ساخته شده بود؛ بی‌آنکه خودمان بدانیم. ــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
🔻شعر سپید من تهران آن روز در تعلیقی میان بودن و نبودن دست‌ و پا می‌زد. هوا سنگین بود. نه از گرمایِ تیرماه که از سنگینیِ بغضی که شهر را در گلویش حبس کرده بود. کارتِ مخصوصِ شاعران در دستم مجوزی بود که مرا یک‌روز پیش از طوفانِ جمعیت، به قلبِ مصلایِ امام رساند. وارد شدم. مصلا خالی بود اما نه از حضور. سکوتی در ستون‌های عظیمِ شبستان پیچیده بود که انگار داشت ذکرهایِ ناگفتهٔ هزاران نفر را تکرار می‌کرد. در همان حال که با کلمات در ذهنِ خود کلنجار می‌رفتم و به آن آرزویِ قدیمی فکر می‌کردم همان آرزویِ بعیدِ شعرخوانی در برابرِ آن قامتِ استوار، ناگهان همه چیز رنگ باخت. صداها به پس‌زمینه رانده شدند. آمبولانسی با چراغ‌های خاموش از میانِ فضایِ دالان‌مانندِ ورودی عبور کرد. زمان ایستاد. همان‌جا، در چند قدمیِ من آمبولانس لغزید و گذشت. بهت بود و بهت. من، که خود را در ترازویِ انصاف سرتاپا گناه و تضاد می‌دیدم در آن لحظه فرو ریختم. چگونه ممکن بود؟ من که در خلوتِ خود بارها درِب این آرزو را به رویِ خودم بسته بودم و شعرها از جدایی سروده بودم اکنون بی‌هیچ واسطه‌ای به دیدارِ آن حقیقت دعوت شده بودم؟ آن لحظه نه فقط دیدنِ یک پیکر که تجربهٔ یک شهودِ سرد بود. انگار که او خودش پیش از آنکه آفتابِ فردا بر انبوهِ خلق بتابد مرا به خلوتی دعوت کرده باشد تا آن آرزویِ کهنه در سکوتِ سنگینِ مصلا به اجابتی ناگهانی بدل شود. نه آن‌طور که من می‌خواستم با کلام و شعر، بلکه آن‌طور که او می‌خواست؛ با سکوت و حضور. دلم آرام گرفت انگار که غباری از رویِ جانم پاک شد. فهمیدم که پیوندها همیشه به زبانِ سخن نیست؛ گاهی در لحظهٔ عبورِ آمبولانس، او مرا به نام خوانده بود در حالی‌که من هنوز در پیِ اثباتِ خودم بودم. بیرون که آمدم، آسمانِ تهران جورِ دیگری بود؛ خاکستری مثلِ سطرهایِ یک شعرِ سپید که در نیمهٔ راه ناتمام مانده است اما این بار من دیگر آن مسافرِ دل‌تنگِ دیروز نبودم انگار به آن چیزی که باید رسیده بودم در ضیافتِ غایبی که حضورش، سنگین‌تر از هر کلامی بود. ـــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷