🔻اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا
خورشید که در پسِ کنگرههای حرمِ رضوی رنگ باخت، پیکرهایِ مطهر شهدا نیز به حرم رسیده بود. اذانِ مغرب در خیابانهای منتهی به حرم طنینانداز شد. در جایجایِ حرم، و برخی مثل ما، در گوشهای از آسفالتِ آفتابخورده، زیرِ آسمانِ سربیِ مشهد، جماعتی کوچک برپا و پیشانی بر مُهر میگذاشتیم تا ادایِ فریضه به اول وقت انجام شود. بعد از نمازِ، موجِ جمعیت به سمتِ جایگاهِ نمازِ میت در اطراف حرم روان شد. فضا لبریز از نوایِ روضهها و سوگواریها در انتظارِ تکیهگاهی بود تا رها شود.
حسی به من میگفت آن هیاهو و آن سوز، هنوز به غایتِ خود نرسیده است…
تا اینکه… لحظه موعود فرا رسید.
قامتِ سید مصطفی در پیشگاهِ پیکرِ بیقرار پدر بلند شد و کلامش در فضایِ ملتهبِ آستانِ رضوی طنین افکند.
اذکارِ نماز را همه زمزمه میکردند همچون طی مسیری تا برسند به آن فرازِ عاشقانه؛ فرازی که اینبار از جانِ فرزند بر پیکرِ مطهر پدر مینشست.
«اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا…»
و فرو ریخت آن سدِ محکمِ اشک، و پاره شد بندِ دلِ میلیونها انسان عاشق...
گویی تمام گریهها و فریادها رها شده بود، هر یک «شَهادتنامه»ای بود که با قطراتِ اشک امضا میشد.
هر هقهقی که از سینه برمیخاست، یک التماس در محضرِ خدا بود
یک ادایِ دین به رهبر مجاهد شهید بود که جلوه ای همگانی بر او تابیده بود
گویی تمامِ آن سفر، تنها برایِ همین چند ثانیه ساخته شده بود؛ بیآنکه خودمان بدانیم.
#ایوب_فضلی
#روایت
ــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻شعر سپید من
تهران آن روز در تعلیقی میان بودن و نبودن دست و پا میزد. هوا سنگین بود. نه از گرمایِ تیرماه که از سنگینیِ بغضی که شهر را در گلویش حبس کرده بود. کارتِ مخصوصِ شاعران در دستم مجوزی بود که مرا یکروز پیش از طوفانِ جمعیت، به قلبِ مصلایِ امام رساند. وارد شدم. مصلا خالی بود اما نه از حضور. سکوتی در ستونهای عظیمِ شبستان پیچیده بود که انگار داشت ذکرهایِ ناگفتهٔ هزاران نفر را تکرار میکرد. در همان حال که با کلمات در ذهنِ خود کلنجار میرفتم و به آن آرزویِ قدیمی فکر میکردم همان آرزویِ بعیدِ شعرخوانی در برابرِ آن قامتِ استوار، ناگهان همه چیز رنگ باخت. صداها به پسزمینه رانده شدند. آمبولانسی با چراغهای خاموش از میانِ فضایِ دالانمانندِ ورودی عبور کرد. زمان ایستاد. همانجا، در چند قدمیِ من آمبولانس لغزید و گذشت. بهت بود و بهت. من، که خود را در ترازویِ انصاف سرتاپا گناه و تضاد میدیدم در آن لحظه فرو ریختم. چگونه ممکن بود؟ من که در خلوتِ خود بارها درِب این آرزو را به رویِ خودم بسته بودم و شعرها از جدایی سروده بودم اکنون بیهیچ واسطهای به دیدارِ آن حقیقت دعوت شده بودم؟ آن لحظه نه فقط دیدنِ یک پیکر که تجربهٔ یک شهودِ سرد بود. انگار که او خودش پیش از آنکه آفتابِ فردا بر انبوهِ خلق بتابد مرا به خلوتی دعوت کرده باشد تا آن آرزویِ کهنه در سکوتِ سنگینِ مصلا به اجابتی ناگهانی بدل شود. نه آنطور که من میخواستم با کلام و شعر، بلکه آنطور که او میخواست؛ با سکوت و حضور.
دلم آرام گرفت انگار که غباری از رویِ جانم پاک شد. فهمیدم که پیوندها همیشه به زبانِ سخن نیست؛ گاهی در لحظهٔ عبورِ آمبولانس، او مرا به نام خوانده بود در حالیکه من هنوز در پیِ اثباتِ خودم بودم. بیرون که آمدم، آسمانِ تهران جورِ دیگری بود؛ خاکستری مثلِ سطرهایِ یک شعرِ سپید که در نیمهٔ راه ناتمام مانده است اما این بار من دیگر آن مسافرِ دلتنگِ دیروز نبودم انگار به آن چیزی که باید رسیده بودم در ضیافتِ غایبی که حضورش، سنگینتر از هر کلامی بود.
#مریم_شیخیونی
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻هر کس میخواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند.
🔺پیراهن نظامی شهید رضا بهرامیصدیق یکی از پاسداران هوافضای سپاه
ــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻سیاهیلشکر
خبر رسید که قرار است خیابانهای منتهی به حرم و تمام دربهای حرم امامرضا برای تشییع آقا بسته شود. دوستان گفتند با این اوصاف برویم قم شاید شانس بیشتری برای زیارت آقا داشته باشیم. دو تا دخترهام و پدر مادر را برداشتم و زدم به جاده. دو ماشین بودیم با هم. شهرها را یکی بعد از دیگری طی کردیم و حدود ساعت ۱۲ شب، یک روز قبل از تشییع به قم رسیدیم. یکی از دوستان گفت:«میدونستی قرار نیست آقا را بیارن حرم برای تشییع؟! میخوان تابوت را ببرن جمکران. بعد از نماز صبح، ساعت ۵ تشییع از اونجا شروع میشه» انگار آب سردی روم ریختند. یکهو وا رفتم. رو کردم به آسمان و گفتم: خدایا الان من با دو تا بچه کوچیک و مادر و پدرم چطور برم جمکران. دوستم گفت:«ساعت ۲ اتوبوس میاد حرم و از اینجا زائرا رو میبره سمت جمکران ولی بعدش باید ۲ ساعتی تا جمکران پیادهروی کنی.» دوباره به در بسته خوردم. کار نشد بود. با این بچهها و مادری که پا درد داشت و قدرت این مدت پیادهروی را نداشت. با ناامیدی خوابیدم با خودم گفتم آقای شهید انگار قرار نیست توی تشییع شما شرکت کنم.
صبح زود بیدار شدم بچهها و مادرم را بیدار کردم گفتم میرویم حرم شاید فرجی شد و آقا را دیدیم. رسیدم حرم خادم گفت:«آقا را ساعت ۳ صبح آوردن طواف دادن و بردن» آه از نهادم بلند شد. دیر رسیده بودم. انگار قرار نبود بشود. پرسیدم:«کجا قراره آقا را بیارن؟!» «بزرگراه پیامبر اعظم»، جوابش بود. ادرس دقیق را پرسیدم و بچهها را برداشتم و راه افتادم. ناچار پدر مادر ماندند حرم. توی مسیر نفسنفس میزدم و راه به راه از نیروهای انتظامی و خادمها میپرسیدم:«آقا را میارن توی این خیابون؟ میبینمش؟» و همه جوابشان یکی بود.«میاد. میبینیش.» یکهو نزدیک ظهر اعلام شد اقا را از جمکران تا عمود 40 که تا نیمههای بزرگراه پیامبر اعظم بود، تشییع کردهاند و حالا دارند از شهر خارجش میکنند که زودتر به عراق برسد. نشستم و با دلی که داشت چاکچاک میشد رو به بچهها کردم و گفتم:«بچهها آقا رفت. دیگه نمیادش» دختر بزرگترم گلایهمند پرسید:«یعنی چی مامان! یعنی چی که آقا نمیاد؟! صبح تا الان اینجا بودیم منتظرش» جواب دل بچههام و اشکهایشان را چه میدادم حالا. با دلی شکسته و پرچم به دست راه افتادیم سمت حرم. همین که سیاهیلشکر تشییع آقایمان بودیم خدا را شکر کردم. ما او را ندیدیم اما یقین داشتم او ما را دیده است.
#فائزه_خزروان
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خادمی از کنارمان میگذشت؛ دستم را روی شانهاش گذاشتم و با لحنی که رنگِ مزاح داشت، گفتم: «حاجی! میگن توی جیبِ خدام، ژتونِ حضرت پیدا میشه…»🔻🔻
🔻خانِ کَرَم
صحنهای منتهی به ضریح را بسته بودند؛ من و دوستم پیرامونِ حرم، طوافِ عشق میکردیم. و به نیابت از رهبرِ شهید، زیارتنامهها را زمزمه و نمازها را به نیت او به پیشگاهِ شاه خراسان میخواندیم. راهیِ چایخانهٔ حرم شدیم تا در آن هوای گرم، گلویمان را با جرعهای شربت تازه کنیم. در مسیر بودیم، سر صحبت باز شد. از «مهماننوازیِ آقا» گفتیم؛ از آن تجربههای سفرهای قبلی، از غذا حضرتیهایی که آرامش را به جانمان مینشاند. خادمی از کنارمان میگذشت؛ دستم را روی شانهاش گذاشتم و با لحنی که رنگِ مزاح داشت، گفتم: «حاجی! میگن توی جیبِ خدام، ژتونِ حضرت پیدا میشه…»
خندهای کرد و پرسید: «میهمانید؟»
گفتیم: «بله، از بوشهر آمدیم.»
مکثی کرد و گفت: «باید اسمنویسی کنید، انشاءالله تبرُّکِ آقا نصیبتان میشود.»
لحظهای حس کردم شرمنده شد؛ من هم اگر جای او بودم، دوست داشتم مهمانِ آقا، دلش جلا یابد. تشکر کردم و به مسیر ادامه دادیم. آن روز، مجالِ اسمنویسی نبود. اما خوب میدانستیم که غذای حرم، نه برای سیریِ شکم، که برای جلایِ روح است؛ تبرُّکی است از خانِ کرمِ آن امامِ رئوف که هر زائری، دلش هوای آن را میکند. رسیدیم به چایخانهٔ حرم؛ صف کوتاهی برای شربتی گوارا.
زمزمه کردم؛ ما را زِ خانِ کرم، یک جرعه شهدِ تو بَس است آقا جان! اینجا همه چیزش تبرُّک و شفاست. ناگهان، در میانهٔ صف، بویی به مشام رسید… بوی قورمهسبزی! بویی که از آشپزخانهٔ حرم آمده بود. با لبخند نگاهی به هم انداختیم. بیاراده و هماهنگ گفتیم: «قورمهسبزی هم هست!» و خندیدیم.
به کنایه گفتیم: «باشه آقا! شربتت هم خوشمزه است!»
شب شد. کاروانِ ما راهیِ سفر بود. در هنگام خروج از ترمینال، کامیونی جلوتر از خروجی ایستاده بود. یکی از عوامل ترمینال بالا آمد؛ گمان کردیم میخواهد لیست مسافران را چک کند، اما وقتی زبان گشود، لرزهای بر دلمان نشست گفت: «نمیدانم برای دلِ کدامتان بوده، اما همهتان مهمانِ غذایِ حضرتیِ آقا هستید.
شام، قورمهسبزی!»
ولولهای در اتوبوس افتاد...
پس از آن، چند نفر از خادمان، غذاهای بستهبندی شدهٔ حرم را میان اتوبوس پخش کردند. دوستم در گوشم زمزمه کرد: «برای آقا خوشایند نبود که عطرِ غذا به مشامِ مهمانش بخورد و او را گرسنه راهی کند»
اینجا بود که یادِ حرفِ مادربزرگم افتادم؛ میگفت: «اگر کسی به خانه آمد و بوی غذای روی اجاق به مشامش رسید، حتماً باید مهمانش کرد؛ خوب نیست و از کرامتِ میزبان کم میشود…»
آیا آن خادم از آقا خواسته بود یا هوای دل زائرین آقا بود، نمیدانم؟!
#ایوب_فضلی
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻من ماکان نصیری هستم. حاضر...
#شهید_مفقودالاثر_ماکان_نصیری
ــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻چون مادر بودم
قسمت اول
اسنپ رسید با عجله و بچهبغل خودم را به کلاس نقاشی پسرم رساندم.
بعد از کلاس با مادرها دور هم نشسته بودیم. همه جا صحبت از مراسم تشییع رهبر شهید بود. قم، تهران و مشهد، میعادگاهی شده بودند برای دلهای مشتاق و عاشق.
همه در حال برنامهریزی بودند، یکی میگفت با کاروان میرم، یکی با ماشین شخصی، یکی با اتوبوس...
انگار فقط من بودم که هیچ راهی برای رفتن نداشتم. آه سردی کشیدم و به دوتا بچه کوچکم و کوهی از مسئولیتهای مادرانگیام، فکر کردم. نه. نباید شور رفتن را در سر میپروراندم. اما چیزی مثل خوره روحم را چنگ میزد. خانمها توی حال و هوای خودشان بودند و میگفتند اگر میشد چند ماشینی بزنیم به جاده بهتر است... دلم میخواست مثل کودکی، عجز و ناتوانیام را فریاد بزنم و بیپرده بگویم:
«خانما... جا ندارید من و دو تا بچه هامم بیایم؟»
ولی باز زبانم بند میآمد. راه طولانی بود و هر کسی یکیدوتا همراه داشت. نباید وبال کسی میشدم. برگشتم خانه و درونم تلاطمی بالا گرفته بود.
مثل هر شب، سری به موکب آتشنشانی زدم بلکه حال و هوایم عوض بشود. آنجا هم بحث شرکت در تشییع رهبر شهید داغ بود. صداها توی سرم میپیچید
بوی اسپند و چای موکب و نوای مداحی آنقدر بلند بود که سکوت سنگین من شنیده نمیشد.
شب، موقع خواب یکی یکی موانعی که سر راهم بود را مرور کردم، نه یک بار نه دوبار... ولی هر بار میگفتم نه محاله... غیرممکنه...
اولین مانع این بود که تازه از مرخصی زایمان برگشته بودم سرکار و اوضاع کار خیلی خوب نبود.«هنوز یک ماه نشده! با چه رویی بحث مرخصی رو با رئیسم مطرح کنم!»
با اینکه رئیس شرکت آدم شریفیست ولی از نظر تفکر سیاسی کمی تفاوت داریم. با این وجود چطور میتوانستم بر این تضاد غلبه کنم و ضرورت رفتنم را برایش توجیه کنم. آنچه قضاوت بیجا و فرضیات محال بود، از ذهنم گذشت
دل را زدم به دریا و گفتم یک پیام میدهم. اینطوری لااقل رودرو نیستیم شاید با سه چهار روز مرخصی موافقت کند
مرگ یک بار، شیون یک بار...
چهارشنبه شب بود. پیامم ارسال شد، چشمم مدام به گوشی بود، تیک دریافت که خورد، قلبم به تپش افتاد و احساس سنگینی میکردم. پاسخ رسید:
«سلام، بذارید شنبه در موردش صحبت میکنیم»
قلبم لحظهای ایستاد، اولین روزنهٔ امید درخشید. شروع خوبی برای دل ناآرامم بود باید به اندازهٔ وسعم تلاش میکردم. تا آمدم کمی امیدوار بشوم، فکر بچهها و رضایت همسرم، دلشوره به جانم انداخت
فهمیدم که این خوشخیالی کوتاه، فقط شروعی بر تلاطمهای پیش رویم است.
امواج بلندتری در راهند
ادامه دارد...
روایت یکی از مادران کاروان تشییع
به قلم #ایوب_فضلی
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻از شمال ایران تا جنوب لبنان
شب تشییع رهبر شهید در حالی که به سمت حرم امامرضا در حرکت بودیم، خواهرم گفت:«یکی از دوستام چند عکس از شهدای لبنان فرستاده و تقاضا داره نائبالزیارهٔ شهدای لبنان باشیم و هماینکه به یادشون در مراسم تشییع قدمی برداریم»
این که نیاز به تقاضا نداشت. با خواهرم تصمیم گرفتیم تصویری از عکس این چند شهید را با حرم بفرستیم لبنان برای خانوادهشان. از آن لحظه همه دغدغهام این چند شهید جوان لبنانی شدند. باید هر طور بود تصویری از گنبد امام رضا و عکسی از شهید را توی یک قاب جمع میکردم. اما شلوغی حرم این اجازه را نمیداد وارد صحنی شویم که گنبد و گلدستهها خودشان را نشان میدهند. نشد. گفتیم ایرادی ندارد از توی خیابان عکس میگیریم و برایشان میفرستیم. تا توانستیم از هر زاویه، قابی از این شهدا ثبت کردیم. وقت نماز بر پیکر شهدا رسید. طنین الله اکبر همه شهر را پر کرده بود. گوشیمان را در آوردیم و عکس شهدا را روی صفحه انداختیم. حقشان بود پشت سر قائد شهیدشان قامت ببندند برای نماز. دلم برای جوانیشان و لبخند توی صورتشان ضعف میرفت. خوشبهحالشان که حالا همه کنار هم و فارغ از غم روزگارند. عکسها را با واسطه تا لبنان عزیزمان راهی کردیم. بعد خبر آمد چقدر خوشحال شدهاند و انگار شهیدشان را زنده توی مشهد دیدهاند. من از آنها خوشحالتر بودم. این کمترین کاری بود که میتوانستم برای دلهای تبدار عزیزانم در لبنان انجام بدهم. لبنانی که با هر لرزشش دل ایران را میلرزاند
#اکرم_عالیسنگری
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻یخ در بهشت
هوا خیلی گرم بود و از آسمان آتش میبارید. قرارمان این بود که بعد از زیارتِ خواهرِ سلطان، رأس ساعت ۱۶، برویم درب شماره ۱۷، زیر پل آهنچی...
در آن گرما، همسفران یکییکی و دوتا دوتا از راه میرسیدند و روی صندلیهای اتوبوس جاگیر میشدند.
هر چند لحظه یکبار، مدیر کاروان، آمار مسافران را میگرفت و منتظر تکمیل شدن زائران بود تا به سمت مسجد جمکران حرکت کنیم. بالاخره همه رسیدند. چهرهها گرمازده و خسته. هوا به حدی گرم و خشک بود که خنکای هیچ آب گوارایی، عطش و هرم گرما را کم نمیکرد. بچهها در حال بهانهگیری بودند و مادران در فکر چارهجویی...
چه می شد کرد...؟! باید حس خنکی را تزریق میکردیم به گرمای اتوبوس...
سریع با مادرها و بقیه خانمها طرح را هماهنگ کردیم. بچهها هم ذوقزده شده بودند و چشمها جلوجلو میخندید و نوید رفتن خستگی را سر میداد.
با شمارش معکوسِ خاله، نصف اتوبوس یکصدا و پرانرژی فریاد زدند: «حرف ما یک کلام / یخ دربهشت والسلام»
و چندین بار تکرار کردند.
تا خانمها نفسی بگیرند و دوباره شعار بدهند، این بار آقایان برای همدلی با مدیرِ جوانِ کاروان یک صدا شعار دادند
«حرف ما یک کلام / یخ دربهشت نمیخوایم»
فضای اتوبوس با لبخند و شادی گره خورد. مادرها نفس راحتی کشیدند و دیگر صدای نق و نوق بچهها نمیآمد.
درست همانجا، بهترین زمان بود که بچه ها را به امام زمانشان وصل کرد...
یکی از خالهها آمد وسط و به بچهها نویدِ رسیدن به مسجد جمکران را داد. دربارهٔ این مسجد صحبتهای کوتاهی کرد و گفت:«بچهها امام زمان بچهها رو خیلی خیلی خیلی دوست داره و بعد با چشمکی ادامه داد: خیلی زود منتظر یخ در بهشتتون باشید.»
لحظات دلنشینی در مسجد مقدس جمکران سپری شد. نشان به این نشان که کمتر از ۲۴ ساعت بعد، شیرینی خنک مطالبه شده، توسط مدیر کاروان و به نیت آقا امام زمان به دستان زائرانش رسید.
این بار بستنی کنارتخته جور دیگری به دلمان نشست.
#حکیمه_محمدی_باغملایی
#روایت
ـــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷