eitaa logo
• مارِد •
264 دنبال‌کننده
262 عکس
51 ویدیو
1 فایل
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر ادمین کانال: @mared_ad
مشاهده در ایتا
دانلود
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻من ماکان نصیری هستم. حاضر... ــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
🔻چون مادر بودم قسمت اول اسنپ رسید با عجله و بچه‌بغل خودم را به کلاس نقاشی پسرم رساندم. بعد از کلاس با مادرها دور هم نشسته بودیم. همه جا صحبت از مراسم تشییع رهبر شهید بود. قم، تهران و مشهد، میعادگاهی شده بودند برای دل‌های مشتاق و عاشق. همه در حال برنامه‌ریزی بودند، یکی می‌گفت با کاروان میرم، یکی با ماشین شخصی، یکی با اتوبوس... انگار فقط من بودم که هیچ راهی برای رفتن نداشتم. آه سردی کشیدم و به دوتا بچه کوچکم و کوهی از مسئولیت‌های مادرانگی‌ام، فکر کردم. نه. نباید شور رفتن را در سر می‌پروراندم. اما چیزی مثل خوره روحم را چنگ می‌زد. خانم‌ها توی حال و هوای خودشان بودند و می‌گفتند اگر می‌شد چند ماشینی بزنیم به جاده بهتر است... دلم می‌خواست مثل کودکی، عجز و ناتوانی‌ام را فریاد بزنم و بی‌پرده بگویم: «خانما... جا ندارید من و دو تا بچه هامم بیایم؟» ولی باز زبانم بند می‌آمد. راه طولانی بود و هر کسی یکی‌دوتا همراه داشت. نباید وبال کسی می‌شدم. برگشتم خانه و درونم تلاطمی بالا گرفته بود. مثل هر شب، سری به موکب آتش‌نشانی زدم بلکه حال و هوایم عوض بشود. آنجا هم بحث شرکت در تشییع رهبر شهید داغ بود. صداها توی سرم می‌پیچید بوی اسپند و چای موکب و نوای مداحی آنقدر بلند بود که سکوت سنگین من شنیده نمی‌شد. شب، موقع خواب یکی یکی موانعی که سر راهم بود را مرور کردم، نه یک بار نه دوبار... ولی هر بار می‌گفتم نه محاله... غیرممکنه... اولین مانع این بود که تازه از مرخصی زایمان برگشته بودم سرکار و اوضاع کار خیلی خوب نبود.«هنوز یک ماه نشده! با چه رویی بحث مرخصی رو با رئیسم مطرح کنم!» با اینکه رئیس شرکت آدم شریفی‌ست ولی از نظر تفکر سیاسی کمی تفاوت داریم. با این وجود چطور می‌توانستم بر این تضاد غلبه کنم و ضرورت رفتنم را برایش توجیه کنم. آنچه قضاوت بیجا و فرضیات محال بود، از ذهنم گذشت دل را زدم به دریا و گفتم یک پیام می‌دهم. اینطوری لااقل رودرو نیستیم شاید با سه چهار روز مرخصی موافقت کند مرگ یک بار، شیون یک بار... چهارشنبه شب بود. پیامم ارسال شد، چشمم مدام به گوشی بود، تیک دریافت که خورد، قلبم به تپش افتاد و احساس سنگینی می‌کردم. پاسخ رسید: «سلام، بذارید شنبه در موردش صحبت میکنیم» قلبم لحظه‌ای ایستاد، اولین روزنهٔ امید درخشید. شروع خوبی برای دل ناآرامم بود باید به اندازهٔ وسعم تلاش می‌کردم. تا آمدم کمی امیدوار بشوم، فکر بچه‌ها و رضایت همسرم، دلشوره به جانم انداخت فهمیدم که این خوش‌خیالی کوتاه، فقط شروعی بر تلاطم‌های پیش رویم است. امواج بلندتری در راهند ادامه دارد... روایت یکی از مادران کاروان تشییع به قلم ـــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
🔻از شمال ایران تا جنوب لبنان شب تشییع رهبر شهید در حالی که به سمت حرم امام‌رضا در حرکت بودیم، خواهرم گفت:«یکی از دوستام چند عکس از شهدای لبنان فرستاده و تقاضا داره نائب‌الزیارهٔ شهدای لبنان باشیم و هم‌اینکه به یادشون در مراسم تشییع قدمی برداریم» این که نیاز به تقاضا نداشت. با خواهرم تصمیم گرفتیم تصویری از عکس این چند شهید را با حرم بفرستیم لبنان برای خانواده‌شان. از آن لحظه همه دغدغه‌ام این چند شهید جوان لبنانی شدند. باید هر طور بود تصویری از گنبد امام رضا و عکسی از شهید را توی یک قاب جمع می‌کردم. اما شلوغی حرم این اجازه را نمی‌داد وارد صحنی شویم که گنبد و گلدسته‌ها خودشان را نشان می‌دهند. نشد. گفتیم ایرادی ندارد از توی خیابان عکس می‌گیریم و برایشان می‌فرستیم. تا توانستیم از هر زاویه‌، قابی از این شهدا ثبت کردیم. وقت نماز بر پیکر شهدا رسید. طنین الله اکبر همه شهر را پر کرده بود. گوشی‌مان را در آوردیم و عکس شهدا را روی صفحه انداختیم. حق‌شان بود پشت سر قائد شهیدشان قامت ببندند برای نماز. دلم برای جوانی‌شان و لبخند توی صورت‌شان ضعف می‌رفت. خوش‌به‌حال‌شان که حالا همه کنار هم و فارغ از غم روزگارند. عکس‌ها را با واسطه تا لبنان عزیزمان راهی کردیم. بعد خبر آمد چقدر خوشحال شده‌اند و انگار شهیدشان را زنده توی مشهد دیده‌اند. من از آنها خوشحال‌تر بودم. این کمترین کاری بود که می‌توانستم برای دل‌‌های تب‌دار عزیزانم در لبنان انجام بدهم. لبنانی که با هر لرزشش دل ایران را می‌لرزاند ـــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • | @mared_bu | 🇮🇷
چه می شد کرد...؟! باید حس خنکی را تزریق می‌کردیم به گرمای اتوبوس... سریع با مادرها و بقیه خانم‌ها طرح را هماهنگ کردیم. بچه‌ها هم ذوق‌زده شده بودند و چشم‌ها جلوجلو می‌خندید و نوید رفتن خستگی را سر می‌داد.🔻🔻
🔻یخ در بهشت هوا خیلی گرم بود و از آسمان آتش می‌بارید. قرارمان این بود که بعد از زیارتِ خواهرِ سلطان، رأس ساعت ۱۶، برویم درب شماره ۱۷، زیر پل آهنچی... در آن گرما، همسفران یکی‌یکی و دوتا دوتا از راه می‌رسیدند و روی صندلی‌های اتوبوس جاگیر می‌شدند. هر چند لحظه یکبار، مدیر کاروان، آمار مسافران را می‌گرفت و منتظر تکمیل شدن زائران بود تا به سمت مسجد جمکران حرکت کنیم. بالاخره همه رسیدند. چهره‌ها گرمازده و خسته. هوا به حدی گرم و خشک بود که خنکای هیچ آب گوارایی، عطش و هرم گرما را کم نمی‌کرد. بچه‌ها در حال بهانه‌گیری بودند و مادران در فکر چاره‌جویی... چه می شد کرد...؟! باید حس خنکی را تزریق می‌کردیم به گرمای اتوبوس... سریع با مادرها و بقیه خانم‌ها طرح را هماهنگ کردیم. بچه‌ها هم ذوق‌زده شده بودند و چشم‌ها جلوجلو می‌خندید و نوید رفتن خستگی را سر می‌داد. با شمارش معکوسِ خاله، نصف اتوبوس یک‌صدا و پرانرژی فریاد زدند: «حرف ما یک کلام / یخ دربهشت والسلام» و چندین بار تکرار کردند. تا خانم‌ها نفسی بگیرند و دوباره شعار بدهند، این بار آقایان برای همدلی با مدیرِ جوانِ کاروان یک صدا شعار دادند «حرف ما یک کلام / یخ دربهشت نمیخوایم» فضای اتوبوس با لبخند و شادی گره خورد. مادرها نفس راحتی کشیدند و دیگر صدای نق و نوق بچه‌ها نمی‌آمد. درست همانجا، بهترین زمان بود که بچه ها را به امام زمان‌شان وصل کرد... یکی از خاله‌ها آمد وسط و به بچه‌ها نویدِ رسیدن به مسجد جمکران را داد. دربارهٔ این مسجد صحبت‌های کوتاهی کرد و گفت:«بچه‌ها امام زمان بچه‌ها رو خیلی خیلی خیلی دوست داره و بعد با چشمکی ادامه داد: خیلی زود منتظر یخ در بهشتتون باشید.» لحظات دلنشینی در مسجد مقدس جمکران سپری شد. نشان به این نشان که کمتر از ۲۴ ساعت بعد، شیرینی خنک مطالبه شده، توسط مدیر کاروان و به نیت آقا امام زمان به دستان زائرانش رسید. این بار بستنی کنارتخته جور دیگری به دلمان نشست. ـــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
🔻ضامنِ جاماندگان ساعتِ هشت شب، قرارِ کاروان بود؛ وقتِ وداع با خورشیدِ هشتم و دل کندن از حریمِ امنِ امامِ رئوف. من بودم و دوستم، طاهره‌ با دو زائر اولی؛ مسافرانِ کوچکی که دنیای‌شان به اندازهٔ یک‌کالسکه و چند عروسک بود. گاهی به همسفرانی نگاه می‌کردم که مجرد بودند یا فرزندان‌شان بزرگ شده بود و حالا با آرامش، تسبیح‌به‌دست در صحن قدم می‌زدند. به آن فراغ‌بالی که می‌شد در لحظات آخر، کنجِ صحنی نشست و «دل‌تنگ» شد، غبطه می‌خوردم. برای آن‌ها، این چند ساعتِ آخر، فرصتی برای خلوت بود و برای من و طاهره، میدانِ نبردی میانِ «دلبستگی به حرم» و «مدیریتِ کودکان‌مان». با این‌همه، حرم، سنگرِ آرامشِ ما بود. در ازدحامِ این چند روز که دستمان به ضریح نرسیده بود، آن چند ساعتِ آخر، حکمِ گنجِ نایاب را داشت. اما انگار زمان در حرم، برای مادرانِ خسته، سریع‌تر می‌گذشت. سرگرمِ مدیریتِ بازیگوشی‌ها و دغدغه‌های مادرانه شدیم که ناگهان عقربه‌ها به خود آمدند: «هشت شب!» دلهره، مثلِ موجی قلبم را لرزاند. دوان‌دوان، صحنِ پیامبر اعظم (ص) را پشتِ سر گذاشتیم. در میانِ دریایی از جمعیت، مانور دادن با کالسکه و کودکانِ خسته، نبردی نابرابر بود. خیابانِ امام رضا (ع) زیرِ پایمان می‌دوید. کوچه به کوچه، شمارشِ معکوسِ ما برای رسیدن بود: هفت، ده، دوازده، سیزده… و سرانجام نوزده! اتوبوس را دیدیم، نگاه‌های سنگینِ همسفرانی که آماده‌ی حرکت بودند، مثلِ پتک بر سرم می‌خورد. می‌دیدم که چطور با تعجب به ما نگاه می‌کنند؛ البته حق داشتند، دیر آمده بودیم. با شرمندگی، کمکِ آقایان را برای آوردن وسایل پذیرفتیم و در میانِ جملاتِ دلگرم‌کننده و صبورانه‌ی آن‌ها، سعی کردیم طوفانِ درونی‌مان را آرام کنیم. سوار اتوبوس شدیم اما حسرتِ یک دلِ سیر، بازی کردنِ بچه‌ها در صحن، هنوز مثلِ غباری بر دلمان سنگینی می‌کرد. من بودم و یک دنیا شرمندگی از همسفرها و خستگیِ عمیقِ جسمی. سوارِ اتوبوس شدیم و جادهٔ قم در پیش بود. در سکوتِ صندلی، دلم به کنجِ حرمِ آقا گره خورده بود. در میانِ آن همه کلافگی، منتظرِ معجزه‌ای بودم؛ پیکی از غیب که خستگیِ این سفرِ پرماجرا را از تن‌مان بِشوید. هنوز دقایقی نگذشته بود که اتوبوس ایستاد. درِ اتوبوس که باز شد، عطرِ حرم بود که به مشام می‌رسید؛ خادمانِ آقا با بسته‌های غذای حضرتی، مهمانِ اتوبوس شدند. برقِ شادی در چشمانِ همه درخشید. در آن لحظه، انگار آقا برایِ من و طاهره، پیامی آورده بود. این شامِ حضرتی، تنها یک غذا نبود؛ «ضمانتِ امام» بود که مهرِ تایید بر خستگی‌هایِ ما می‌زد. انگار آقا با آن سفرهٔ بی‌مقدمه، به من گفت: «من دیدم چطور با کالسکه و سختی، خودت را به من رساندی.» با این اتفاق، نه تنها دلخوری‌های همسفران فراموش شد، بلکه تمامِ آن تنش‌ها، در دریایِ لطفِ امام، شست‌وشو داده شد و آرامشی عمیق، جایگزینِ طوفانِ درونی‌ام گشت راوی: به‌قلم: ـــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
🔻چون مادر بودم قسمت دوم صبح پنجشنبه با سنگینیِ یک تصمیم از خواب برخاستم باید موضوع را با همسرم درمیان می‌گذاشتم. قبل از آن، همهٔ کلمات را توی ذهنم ردیف کردم و آراستم. باید خودم را برای هر جوابی آماده می‌کردم. تا خواستم دهن‌، باز کنم همهٔ حرف‌ها از ذهنم پرید و هولکی پرسیدم: «خیلی دلم میخواد برم تشییع، اجازه میدی؟» گمان نمی‌کردم پاسخی سریع و با این صراحت از راه برسد! فقط دو کلمه: «حالت خوبه!» همین دو کلمهٔ ساده که طوفانی در دلم راه انداخت، حامل ناگفته‌هایی بود فشرده و کوتاه، از گرمای طاقت‌فرسا، از شلوغیِ جاده، از ترسِ گم شدنِ بچه‌ها و از این واقعیتِ تلخ که… دستمان خالی است. و حرف‌های نگفتهٔ دیگر... خوب می‌شناختمش، می‌دانستم که باید پلی بسازم از تمام زنانگی‌ام به غیرت مردانه‌اش، تا او را آرام کنم. با امیدهایی که شاید همه حقیقت نبودند، اما برای او، قابل اطمینان بود شروع کردم. تلاش کردم با یادآوریِ چهره‌های آشنا از فامیل تا همراهان موکب و وعدهٔ حضور بچه‌های‌شان، آن لرزشی که در دلش بود را آرام کنم. پیش‌دستی کردم و آخرین برگِ برنده را هم رو کردم: «می‌دونم دستمون تنگه، اما می‌خوام یه تیکه طلا بفروشم و خرج سفرمون کنم» اینجا بود که احساس کردم حمایت‌گری‌اش را قلقلک دادم و سد مقاومت همسرم شکست، تصورش سخت نبود که با خودش بگوید:«وقتی یه خانم حاضر شده طلاهاشو بفروشه یعنی قضیه جدی‌تر و ضروری تر از این حرفاست» و شد آنچه باید می‌شد. «نمی‌خواد عزیزم، نیاز نیست! شماره کارت بده هزینه کاروان رو پرداخت می‌کنم» انگار بال درآوردم دست خودم نبود ولی روحم زودتر از جسمم پر می‌کشید توی صحن و سرای آقا. انگار بنا بود موانع یکی یکی برداشته بشوند. هر چند با سختی. حمایت همسرم مثل سایهٔ خنکی برفراز آتش درونم بود. جان گرفتم. حالا با نیروی بیشتری به سراغ شنبهٔ سرنوشت‌ساز می‌رفتم. ادامه دارد... روایت یکی از مادران کاروان تشییع به قلم ـــــــــــــــــــــــــــ • • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻رِسَالَةٌ إِلَى الْأَحْرَارِ فِي دُوَلِ الْعَرَبِ بِالْخَلِيجِ الْفَارِسِيِّ: پیامی به آزادگان کشورهای عربی حوزه خلیج فارس: 🔺هَيِّئُوا مُقَدِّمَاتِ تَحْوِيلِ الْقَوَاعِدِ الْأَمْرِيكِيَّةِ، إِلَى مَتَاحِفَ إِقْلِيمِيَّةٍ لِلنِّضَالِ ضِدَّ الِاسْتِكْبَارِ... مقدمات تبدیل پایگاه‌های آمریکایی را به موزه‌های منطقه‌ای مبارزه با استکبار فراهم کنید... (تدوین: گروه هنری مدار صفر) ــــــــــــــــــــــــــــ • • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
🔻قرار نبود قرار نبود برای تشییع آقا برویم؛ اما دل‌مان با رفتن بود. شرایط کاری من و همسرم طوری بود که باید فکر رفتن را از سر بیرون می‌کردیم. اما در کمال ناباوری همه چیز مهیا شد و جمعه‌شب راه افتادیم. ابتدا به مقصد قم. دوشنبه تشییع تهران بود، سه شنبه قم و چهارشنبه مشهد. کجا باور می‌کردم خدا اینطور برایم خواسته باشد. آقای شهید، ما را با خودش همراه کرد؛ از تهران به قم و بعد به مشهد… قدم به قدم با کاروان شهدا بودیم در قم و تهران نشد تابوت آقا را ببینیم. با وجود دو بچه همراه‌مان، اصلاً قصد نداشتم خودم را به سختی بیندازم. با خودم گفتم: «من فقط می‌خواهم تهِ تهِ ته بایستم… یک سیاهی‌لشکر باشم، همین!» اما در مشهد، ماجرا جور دیگری رقم خور. در یک کوچه فرعی ایستاده بودیم. دخترها روی یک ماشین بودند و من، به حساب خودم، همان تهِ ته ایستاده بودم؛ فقط برای اینکه بگویم: «آقای شهید! ما آمدیم… حتی اگر قرار باشد تهِ جمعیت باشیم.» ماشین حمل پیکر آقا از کوچهٔ کنار عبور کرد. دختر بزرگم که روی ماشین نشسته بود، گفت: «مامان! ماشین آقا از این خیابون رد می‌شه» ما در خیابان امام رضا ۱۵ بودیم. به او گفتم: «نه دخترم! ماشین آقا از خیابون اصلی امام رضا مستقیم رد میشه. شاید اگر کمی پابلندی کنی، بتونی از دور ماشین رو ببینی.» اما دخترم همچنان اصرار داشت: «مامان! ماشین آقا از اینجا رد می‌شه!» و من، کمی کلافه، با توضیح و حتی کروکی برایش ثابت می‌کردم که ما در یک کوچه فرعی هستیم و محال است ماشین وارد این کوچه شود تابوت را مستقیم به سمت حرم امام رضا(ع) می‌برند. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که ناگهان سیلی از جمعیت به سمت ما روانه شد. چند نفر از دوستان فریاد می‌زدند: «راه رو باز کنید! برید کنار، وگرنه زیر دست‌وپا می‌مونید» ما بین دو ماشین ایستاده بودیم و به‌خاطر بچه کوچک‌مان نمی‌توانستیم همراه جمعیت حرکت کنیم. و بعد در اوج ناباوری دیدیم ماشین حمل پیکر آقا وارد همان خیابان فرعی شد… همان کوچه‌ای که ما در آن ایستاده بودیم! قرار نبود از آن کوچه رد بشود آقا. اما آمد... دخترم بال بال می‌زد: «مامان! دیدی؟ گفتم ماشین از اینجا می‌آد!» و من، مات و مبهوت، تابوت شهدا را تماشا می‌کردم و با خودم می‌گفتم: «آقای عزیز…حتی حواست به آن تهِ تهِ تهی‌ها هم بود…» ــــــــــــــــــــــــــ • • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
زائرین گرامی حضرت اباعبدالله الحسین(ع) ضمن آرزوی تندرستی و قبولی زیارت شما؛ خواهشمندیم آثار هنری خود، از جمله روایت‌، عکس، ویدئو و ... را با محوریت دفاع مقدس سوم، خونخواهی رهبر شهید، آیین وداع با پیکر رهبر در عراق، عزاداری‌ها، پیام مردم عراق به اعراب حاشیه خلیج فارس، پیوند عمیق ملت ایران و عراق و تأثیر اربعین در آماده‌سازی تمدن اسلامی و... را جهت انتشار در کانال «مارِد» به این آیدی ارسال بفرمایید @mared_ad منتظر دریافت آثارتان هستیم. (ع) ــــــــــــــــــــــــــ • • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راه افتادیم این بار ولی فرق داره... ـــــــــــــــــــــــــــــ • • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷