eitaa logo
• مارِد •
262 دنبال‌کننده
262 عکس
51 ویدیو
1 فایل
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر ادمین کانال: @mared_ad
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻چون مادر بودم قسمت دوم صبح پنجشنبه با سنگینیِ یک تصمیم از خواب برخاستم باید موضوع را با همسرم درمیان می‌گذاشتم. قبل از آن، همهٔ کلمات را توی ذهنم ردیف کردم و آراستم. باید خودم را برای هر جوابی آماده می‌کردم. تا خواستم دهن‌، باز کنم همهٔ حرف‌ها از ذهنم پرید و هولکی پرسیدم: «خیلی دلم میخواد برم تشییع، اجازه میدی؟» گمان نمی‌کردم پاسخی سریع و با این صراحت از راه برسد! فقط دو کلمه: «حالت خوبه!» همین دو کلمهٔ ساده که طوفانی در دلم راه انداخت، حامل ناگفته‌هایی بود فشرده و کوتاه، از گرمای طاقت‌فرسا، از شلوغیِ جاده، از ترسِ گم شدنِ بچه‌ها و از این واقعیتِ تلخ که… دستمان خالی است. و حرف‌های نگفتهٔ دیگر... خوب می‌شناختمش، می‌دانستم که باید پلی بسازم از تمام زنانگی‌ام به غیرت مردانه‌اش، تا او را آرام کنم. با امیدهایی که شاید همه حقیقت نبودند، اما برای او، قابل اطمینان بود شروع کردم. تلاش کردم با یادآوریِ چهره‌های آشنا از فامیل تا همراهان موکب و وعدهٔ حضور بچه‌های‌شان، آن لرزشی که در دلش بود را آرام کنم. پیش‌دستی کردم و آخرین برگِ برنده را هم رو کردم: «می‌دونم دستمون تنگه، اما می‌خوام یه تیکه طلا بفروشم و خرج سفرمون کنم» اینجا بود که احساس کردم حمایت‌گری‌اش را قلقلک دادم و سد مقاومت همسرم شکست، تصورش سخت نبود که با خودش بگوید:«وقتی یه خانم حاضر شده طلاهاشو بفروشه یعنی قضیه جدی‌تر و ضروری تر از این حرفاست» و شد آنچه باید می‌شد. «نمی‌خواد عزیزم، نیاز نیست! شماره کارت بده هزینه کاروان رو پرداخت می‌کنم» انگار بال درآوردم دست خودم نبود ولی روحم زودتر از جسمم پر می‌کشید توی صحن و سرای آقا. انگار بنا بود موانع یکی یکی برداشته بشوند. هر چند با سختی. حمایت همسرم مثل سایهٔ خنکی برفراز آتش درونم بود. جان گرفتم. حالا با نیروی بیشتری به سراغ شنبهٔ سرنوشت‌ساز می‌رفتم. ادامه دارد... روایت یکی از مادران کاروان تشییع به قلم ـــــــــــــــــــــــــــ • • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻رِسَالَةٌ إِلَى الْأَحْرَارِ فِي دُوَلِ الْعَرَبِ بِالْخَلِيجِ الْفَارِسِيِّ: پیامی به آزادگان کشورهای عربی حوزه خلیج فارس: 🔺هَيِّئُوا مُقَدِّمَاتِ تَحْوِيلِ الْقَوَاعِدِ الْأَمْرِيكِيَّةِ، إِلَى مَتَاحِفَ إِقْلِيمِيَّةٍ لِلنِّضَالِ ضِدَّ الِاسْتِكْبَارِ... مقدمات تبدیل پایگاه‌های آمریکایی را به موزه‌های منطقه‌ای مبارزه با استکبار فراهم کنید... (تدوین: گروه هنری مدار صفر) ــــــــــــــــــــــــــــ • • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
🔻قرار نبود قرار نبود برای تشییع آقا برویم؛ اما دل‌مان با رفتن بود. شرایط کاری من و همسرم طوری بود که باید فکر رفتن را از سر بیرون می‌کردیم. اما در کمال ناباوری همه چیز مهیا شد و جمعه‌شب راه افتادیم. ابتدا به مقصد قم. دوشنبه تشییع تهران بود، سه شنبه قم و چهارشنبه مشهد. کجا باور می‌کردم خدا اینطور برایم خواسته باشد. آقای شهید، ما را با خودش همراه کرد؛ از تهران به قم و بعد به مشهد… قدم به قدم با کاروان شهدا بودیم در قم و تهران نشد تابوت آقا را ببینیم. با وجود دو بچه همراه‌مان، اصلاً قصد نداشتم خودم را به سختی بیندازم. با خودم گفتم: «من فقط می‌خواهم تهِ تهِ ته بایستم… یک سیاهی‌لشکر باشم، همین!» اما در مشهد، ماجرا جور دیگری رقم خور. در یک کوچه فرعی ایستاده بودیم. دخترها روی یک ماشین بودند و من، به حساب خودم، همان تهِ ته ایستاده بودم؛ فقط برای اینکه بگویم: «آقای شهید! ما آمدیم… حتی اگر قرار باشد تهِ جمعیت باشیم.» ماشین حمل پیکر آقا از کوچهٔ کنار عبور کرد. دختر بزرگم که روی ماشین نشسته بود، گفت: «مامان! ماشین آقا از این خیابون رد می‌شه» ما در خیابان امام رضا ۱۵ بودیم. به او گفتم: «نه دخترم! ماشین آقا از خیابون اصلی امام رضا مستقیم رد میشه. شاید اگر کمی پابلندی کنی، بتونی از دور ماشین رو ببینی.» اما دخترم همچنان اصرار داشت: «مامان! ماشین آقا از اینجا رد می‌شه!» و من، کمی کلافه، با توضیح و حتی کروکی برایش ثابت می‌کردم که ما در یک کوچه فرعی هستیم و محال است ماشین وارد این کوچه شود تابوت را مستقیم به سمت حرم امام رضا(ع) می‌برند. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که ناگهان سیلی از جمعیت به سمت ما روانه شد. چند نفر از دوستان فریاد می‌زدند: «راه رو باز کنید! برید کنار، وگرنه زیر دست‌وپا می‌مونید» ما بین دو ماشین ایستاده بودیم و به‌خاطر بچه کوچک‌مان نمی‌توانستیم همراه جمعیت حرکت کنیم. و بعد در اوج ناباوری دیدیم ماشین حمل پیکر آقا وارد همان خیابان فرعی شد… همان کوچه‌ای که ما در آن ایستاده بودیم! قرار نبود از آن کوچه رد بشود آقا. اما آمد... دخترم بال بال می‌زد: «مامان! دیدی؟ گفتم ماشین از اینجا می‌آد!» و من، مات و مبهوت، تابوت شهدا را تماشا می‌کردم و با خودم می‌گفتم: «آقای عزیز…حتی حواست به آن تهِ تهِ تهی‌ها هم بود…» ــــــــــــــــــــــــــ • • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
زائرین گرامی حضرت اباعبدالله الحسین(ع) ضمن آرزوی تندرستی و قبولی زیارت شما؛ خواهشمندیم آثار هنری خود، از جمله روایت‌، عکس، ویدئو و ... را با محوریت دفاع مقدس سوم، خونخواهی رهبر شهید، آیین وداع با پیکر رهبر در عراق، عزاداری‌ها، پیام مردم عراق به اعراب حاشیه خلیج فارس، پیوند عمیق ملت ایران و عراق و تأثیر اربعین در آماده‌سازی تمدن اسلامی و... را جهت انتشار در کانال «مارِد» به این آیدی ارسال بفرمایید @mared_ad منتظر دریافت آثارتان هستیم. (ع) ــــــــــــــــــــــــــ • • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راه افتادیم این بار ولی فرق داره... ـــــــــــــــــــــــــــــ • • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷