eitaa logo
مرهم
533 دنبال‌کننده
172 عکس
48 ویدیو
0 فایل
چه کنم با دل مجروح که #مرهم با اوست #حافظ محمدجواد خراشادی زاده مهندس الکترونیک سطح ۳ رشته کلام اسلامی مربی پرورشی و دبیر ادبیات فارسی متوسطه ◇ اشعار یادداشت ها گاه نگار @marham133 https://eitaa.com/joinchat/1827930400C3f08a3cca6
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از جوهره | صفحه رسمی
📌 آدرس غلط آقای مصلح! شما را از زمانی که تشریف آوردید محفل شعر شبستان ارشاد می‌شناسم. آن زمان من دبیر محفل بودم. روزگاری رویکرد شما را در شعر ولایی، ارج می‌نهادم ولی افسوس که دیری نپایید! شما نه تنها در تاریخ، اعتقادات و فقه چیزی نمی‌دانید بلکه در همان شعر هم به علت رسانه ای که فوتبال در اختیارتان گذاشت ماندید. اینهمه مطلب چرند و پرند از کجا آب می‌خورد واقعا! شمر هم رفت کربلا! صحبت‌های ناصحیح ذوقی عامه پسند برادرم! من حداقل چندبرابر سن شما فقط شعر برائت دارم. دوستانی که مرا می‌شناسند نیک می‌دانند که در فن برائت چه‌ها کردم. برائت را غلط متوجه شدید. یزید یک رویکرد است نه فرد. و مثلی لا یبایع مثله تکلیف را معلوم می‌کند. کاش به روایات شریف نصرت مظلوم (ولو کان مسلما) هم مراجعه و نقل می‌کردید. کاش چار کلاس حداقل سواد حوزوی داشتید یا با علماء تراز می‌نشستید که به این روز دچار نشوید. شما امروز به نام شیعه، کنار اسرائیل ایستادید. کاش عاقبتتان حسّان نشود! ═✧مدرس هشت | کارگاه شعر✧═
بسم الله محفل شعرخوانی رسم دعبل رواق دارالحجه(عج) امشب ساعت ۲۰ الی ۲۲ @marham133
بسم الله بس که در صحن و سرایت لطف و احسان ریخته پای ایوان تو دل های پریشان ریخته کاسه زائر همیشه پر شده در این حرم گاه پنهان ریخته گاهی نمایان ریخته مدعی گوید که با یک گل نمی آید بهار پای هر گلدسته تو صد گلستان ریخته پنجره فولاد تو از بس شفا داده است که زیر پای زائرت انگار درمان ریخته مرده را هم زنده خواهد کرد خاک کوی تو این چه اکسیری ست در خاک خراسان ریخته؟ میوزد عطر مدینه در حریمت سال هاست... روی لب های حرم ذکر حسن جان ریخته باز هم اسم مدینه آمد و حس می کنم از نگاه زائرانت باز باران ریخته @marham133
بسم الله آن روز خدیجه پای دین اِستادی تو درس مقاومت به دنیا دادی آزادگی ات نشان عالم داده: معنای "زن و زندگی و آزادی" @marham133
همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت و آنچه در خواب نشد چشم من و پروین است. ؟😒
بسم الله اگرچه باز برایم شرنگ آوردی ببین چگونه دلم را به چنگ آوردی؟ مرا اسیر خودت کرده ای و خوشحالم که عرصه ی دل من را به تنگ آوردی قتیل چشم توام سالیان طولانی‌ست به جای غمزه برایم تفنگ آوردی برای کشتن من تار موت کافی بود ولی تو زلف مجعّد به جنگ آوردی پرنده بودم و پایم اسیر دام تو بود چرا برای شکارم تو سنگ آوردی؟ کرشمه کردی و تا صبح روز رستاخیز به جان این غزلم آب و رنگ آوردی
بسم الله رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنكَ سُلْطَانًا نَصِيرًا @marham133
مرهم
بسم الله نگو که بال گشودی به اختیار خودت شکسته قفل و رها گشتی از حصار خودت کتاب زندگی ات را تمام ک
چقدر امشب یاد این شعر افتادم...👆🏻 خودت برای خودت با خودت کنار خودت...
بسم الله اردیبهشت بود. هفته آخر سال تحصیلی؛ به بچه ها گفتم انشاء بنویسند با موضوع "خداحافظ کلاس فارسی هشتم" برگه‌ی انشای همه‌شان را هنوز دارم. هر کدام‌شان از خاطرات سال تحصیلی و شیرینی های کلاس و سختگیری های معلم فارسی و شعرهایی که در کتاب نبود ولی بعنوان تکلیف گفته بودم حفظ کنند، نوشته بودند. اما انشای "رضا" با همه متفاوت بود. برخلاف انشاهای قبلی‌اش که غالبا کمی طنز بود، در انشای آخر سالش، غمی بزرگ نهفته بود. او نوشته بود که از کلاس فارسی نفرط(نفرت) دارد. دلیلش هم این بود که شب امتحان فارسی کلاس دوم، برادر ۳ ساله اش از او خواسته تا در بازی کودکانه ای همراهش باشد و او هم بخاطر امتحان فارسی قبول نکرده و برادرش آن شب را با گریه خوابیده... اما فردا که رضا از امتحان برگشته، با خبر تشنج برادر ۳ ساله و روز بعدش با خبر فوت او مواجه شده و بازی آن شب با برادر کوچکترش، بزرگترین حسرت زندگی اش شده بود... رضا دیروز از این دنیا رفت تا شاید در جایی بهتر، برای همیشه با برادرش بازی کند و آن "بوس آبدار از لپ های افتاده‌ی برادرش" را گرفته و صدای خنده هایشان همیشگی شود. امروز پیکر رضا را در حرم امام رضا تشییع کردیم... بگذریم... حرف زیاد است؛ از دعاها و توسل های این چند روز دوستانش برای برگشتن رضا... از رفاقت ها و برادرانه های همکلاسی های رضا با تابوت او... از لیست حضور و غیاب کلاسی که نمی‌دانم از جلسه بعدی چگونه از روی اسم رضا رد شوم؛ بگذریم... تا دیروز فکر میکردم عاشق دانش‌آموزانم شده ام، ولی امروز مطمئن شدم؛ باز هم بگذریم؛ برای دل پدر و مادر رضا دعا کنید... @marham133