eitaa logo
مرهم
566 دنبال‌کننده
176 عکس
49 ویدیو
0 فایل
چه کنم با دل مجروح که #مرهم با اوست #حافظ محمدجواد خراشادی زاده مهندس الکترونیک سطح ۳ رشته کلام اسلامی مربی پرورشی و دبیر ادبیات فارسی متوسطه ◇ اشعار یادداشت ها گاه نگار @marham133 https://eitaa.com/joinchat/1827930400C3f08a3cca6
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله وقتی آخرین جلسه کلاس مجازی ادبیات دهمی‌ها حماسی میشه...😍✊🏻 خیلی اتفاقی و بدون برنامه‌ریزی قبلی رسیدیم به این شعر خوب👌🏻 @marham133
هدایت شده از مرهم
بسم الله در خلق نباشد رخ محبوب تر از این در میکده ها مستی مرغوب تر از این ما پای فراقت چه صبوری که نکردیم تاریخ ندیده به خود ایّوب‌تر از این با شوق وصالِ رُخَت افطار نمودم هرگز نچشیدم رطبی خوب تر از این ای کاش که امسال شود سال ظهورت داریم مگر حاجت مطلوب تر از این؟ @marham133
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم الله ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم امیّد ز هر کس که بریدیم، بریدیم دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند از گوشه‌ی بامی که پریدیم، پریدیم @marham133
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم الله تا که در کشور ما سایه ی قرآن برپاست سایه ی پرچم سلطان خراسان برپاست نسل باغیرتی از حضرت سلمان برپاست تا که جمهوری اسلامی ایران برپاست دل این دشت پر از نسل سلیمانی هاست عشق جمهوری اسلامی ایرانی هاست پ.ن: تولدت مبارک آقای جمهوری اسلامی❤️ @marham133
بسم الله دل این دشت پر از نسل سلیمانی هاست عشق، جمهوری اسلامی ایرانی هاست پ.ن۱: وقتی دانش‌آموزهات با شعر معلم‌شون میرن وسط میدان...😍 پ.ن۲: چرا به ذهن خودم نرسید؟؟!!🤔 @marham133
بسم الله خیلی حوصله‌ی شرح قصه نیست... فقط آمدم بگویم امیرعلی(دانش آموز کلاس هشتمی) اوضاع خوبی نداره. ظاهرا دکترها قطع امید کرده اند ولی ما کِی و کجا امیدمان به غیرخدا بوده که حالا باشد؟؟؟!!! برای امیرعلی دعا کنید. لطفا همین الآن سوره حمد بخوانید... هر اندازه که می‌توانید... همین! @marham133
حکم آنچه تو فرمایی ... وحدت وحدت وحدت
بسم الله باید به مردم حق داد که شوکه شده باشند. چون تصوری از پایان جنگ نداشتند... تصور ما از پایان جنگ چیزی شبیه پودر شدن دشمن بود درحالی که در دنیای امروز نباید چنین توقعی داشت. اتفاقا ما باید خوب می‌جنگیدیم تا در مذاکرات دست خالی نباشیم و آنچه برای و پیش آمد برای ما رخ ندهد که به لطف خدا چنین شد. ما با آتش بس قبلی هم فریب نخوردیم که اگر فریب خورده بودیم، امروز پدافند و قدرت موشکی قوی نداشتیم. اصلا چه کسی نمی‌دانست که دوباره هار می‌شود و به سمت ما واق واق می‌کند؟؟؟ اما باید دقت کنیم که این شوکه شدن جامعه نباید باعث شکستن این وحدت زیبایی باشد که به برکت خون امام شهیدمان بوجود آمده است. هدفی که در مدت ۴۰ روز و زیر حملات شدید دشمن محقق نشد، الان با آتش بس نباید برایش محقق شود... از بین رفتن اتحاد مردم!!! این خیلی بدتر از موشک و راکت و جنگنده است! واقعا خیلی بچگانه است که فکر کنیم این تصمیم بدون اطلاع رهبری گرفته شده و یا به ایشان تحمیل شده(با توجه به دست بالای ایران در جنگ نظامی) نگید فلانی و فلانی رفتن یواشکی با پاکستان قرارداد بستند...!!! شیطان بعد از پیروزی جبهه حق، تمام تلاشش را می کند تا آن پیروزی را شکست جلوه دهد و کام شیرین حزب الله را تلخ کند و آنها را سرخورده و ناامید کند. حواسمان باشد هر اتفاقی قرار باشد بیفتد(چه خوب و چه بد) با داد و بیداد الکی ما تغییری نمی‌کند... ملت وظیفه ای داشت که این ۴۰ شب به خوبی انجام داد و مطمئن باشید بعد از این هم انجام خواهد داد. توکل کنیم به خدا و یک بار هم به نیت موفقیت تیم مذاکره کننده نماز استغاثه به امام زمان(ارواحنا فداه) را بخوانیم که مورد توجه خاص حضرت قرار بگیرند ان‌شاالله... جنگ هنوز تمام نشده... بیانیه شعام هم این را تاکید می‌کند... به دوره‌ی جدید تاریخ، دوره افول قدرت آمریکا و دوره عزت بیش از پیش ایران عزیز، خوش آمدید... @marham133
مرهم
بسم الله خیلی حوصله‌ی شرح قصه نیست... فقط آمدم بگویم امیرعلی(دانش آموز کلاس هشتمی) اوضاع خوبی ندار
بسم الله انا لله و انا الیه راجعون امیرعلی رفت. همراه با پدر و خواهر کوچکترش... پارسال رضا و امسال هم امیرعلی. چند روزه دارم به این فکر می کنم در تمام سال های تحصیلم نشنیدم که یکی از دانش آموزان هم مدرسه ای از دنیا برود... اما در همین چند سال کوتاه معلمی، این دومین داغی بود که از دانش آموزانم دیدم... داغی که باعث شده علیرغم میل باطنی از خدا بخواهم کلاس های امسال تا خرداد حضوری نباشد تا مبادا، جای خالی امیرعلی در کلاس...😢 پسری که همیشه ساکت بود و برخلاف جثه‌ی کوچکش، روحش چنان بزرگ بود که حالا اعضای بدنش، زندگی را به چند نفر هدیه می دهد تا آن‌ها سکوت همیشگی امیرعلی را در گوش زمان فریاد بزنند... حرف زیاد است... بگذریم... پارسال که رضا از دنیا رفت هم این را گفتم که همیشه فکر می کردم عاشق دانش‌آموزان شده ام، ولی امروز مطمئن شدم... حرف زیاد است... بگذریم... استادی داشتم که می‌گفت "خدا به اندازه ظرفیت انسان به او داغ می دهد" و من دارم فکر می کنم که ظرفیت من چقدر است؟؟؟!!! حرف زیاد است... باز هم بگذریم... برای دل مادر امیرعلی دعا کنید... @marham133
بسم الله گالری گوشیم پر شده است از عکس هایی که این چند سال با دانش آموزانم گرفته ام... هرعکس یادآور خاطره ای... خاطره هایی که غالبا شیرین و پر از خنده های معصومانه بچه‌ها و حاکی از ذوق‌ عکس گرفتن با معلم فارسی‌شان است... خاطره هایی که گاهی با تماشای آنها، بی خیال غم های دنیا می شوم... غم هایی که گاهی از دل همین عکس ها بیرون می زند و چشمم را روی نقطه کوچکی از آن متوقف می‌کند... نقطه ای که تصویر همان دانش‌آموزی را نشان می‌دهد که در آن خاطره نقش پررنگ تر داشته است. نقطه ای که این روزها امیرعلی‌ست... بگذریم... این جزء آخرین عکسی‌هایی است که با امیرعلی در گوشیم دارم... شب ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ بعد از تکبیر ساعت ۹ شب این عکس را گرفتیم... تمام خنده های آن‌شب شبیه یک فیلم از جلوی چشمانم می‌گذرد... فیلمی که ای کاش ثبت نمی کردم تا مثل تمام خاطرات ثبت نشده معلمی، فقط در ذهنم می‌ماند و شاید در آینده کمرنگ می‌شد... بگذریم... تا مدت‌ها میتوانم از این عکس ها بگذارم و بنویسم ولی... باز هم بگذریم... برای دل مادر امیرعلی دعا کنید. 😭 @marham133
بسم الله از سالهای قبل، شاید دوران دبیرستان و دانشگاه، خیلی به معلم شدن فکر می‌کردم و فانتزی هایی هم از یک معلم خوب شدن در ذهن داشتم... اما هیچ وقت فکر نمی‌کردم موفقیت های دانش آموزانم اینقدر باعث خوشحالی‌ام شود... شاید اگر این حس خوب های معلمی نبود، سختی هایش را نمی‌توانستم تاب بیاورم... @marham133
بسم الله راستش را بخواهید چند روز است دارم به آنچه الآن می نویسم فکر می کنم... حتی به عکسش هم فکر کرده بودم... ولی هیچکدام به نتیجه نرسید. یعنی نمی دانم کدام عکس را انتخاب کنم؟ آنقدر در این چند سال معلمی، با بچه ها عکس دارم که نمی‌شود از بین‌شان چندتا را انتخاب کرد... آنقدر خاطرات متفاوت از این چند سال دارم که نمی دانم با کدام شروع کنم و به کجا ختم کنم؟؟!! خاطراتی از شیرینی ها و تلخی های کلاس... این چند سال با خوشی بچه ها خندیدم و با غم‌شان غصه خوردم... با پیشرفت‌شان ذوق کردم و برای نمرات پایین‌شان به خودم تلنگر زدم... قبل از تشویق کردن‌شان در دلم احساس غرور و افتخار داشتم و قبل از جریمه کردن‌شان خودم را مواخذه کردم... سعی کردم حتی در نگاه کردن به چشمانشان بین درس دادن، عدالت را رعایت کنم و حتی در لبخند زدن به آنها هم دچار تبعیض نشوم... حتی نگذاشتم بچه ها متوجه بغض معلمی شوند که چشمش به جای خالی دانش آموزش افتاده و بی آنکه بفهمند بغضش را فروخورده و در دل نگه‌داشته است... نمی‌دانم این بچه ها تا چند سال دیگر معلم فارسی‌شان را به خاطر خواهند آورد و اصلا با چه عنوانی از او یاد می کنند...؟ اما مطمئنم که چند سال بعد به عکس های تلفن همراهم نگاه می کنم و بعد از کلی ذوق کردن، به یاد خاطرات این روزها بغض خواهم کرد... و همین را می دانم که قبلا فکر می کردم اگر روزی معلم شوم، حتما عاشق دانش آموزانم می شوم و امروز مطمئن شده ام... @marham133