~🕊
🌴#برگیازخاطرات✨
هیچ وقت ندیدم که ابراهیم، به دنبال لذت شخصی خودش باشد.
لذت برای او تعریف دیگری داشت.
اگر دل کسی را شاد میکرد، خودش بیشتر لذت میبرد.
اگر پولی دستش میرسید سعی میکرد به دیگران کمک کند.
خودش به کمترینها قانع بود، اما تا میتوانست به دیگران کمک میکرد.
#شهید_ابراهیم_هادی♥️🕊
📗سلام بر ابراهیم ؛ جلد دوم ، ص ۳۲
.
.
🌱|@martyr_314
~🕊
🌴#برگیازخاطرات✨
ابراهیم جلو رفت و گفت:"کجایی پهلوون، مغازت چرا بسته است؟!
عمو عزّت آهی از سَرِ درد کشید و گفت: ای روزگار، مغازه رو از چنگ ما درآوردن. آدم دیگه به کی اعتماد کنه، پسر خود آدم که بیاد مغازهی پدر رو بگیره و بفروشه، آدم باید چیکار کنه؟!
بعد ادامه داد: من یه مدّت بیکار بودم تا اینکه یکی از بازاریها این ترازو رو برام خرید تا کاسبی کنم. الان هم دیگه خونه خودم نمیرم تا چشمم به پسرم نیفته. منزل دخترم همین اطرافه، میرم منزل دخترم.
ابراهیم خیلی ناراحت شد. گفت: "عمو بیا برسونیمت منزل."
با موتور عمو عزّت را به خانه دخترش رساندیم. وضع مالیشان بدتر از خودش بود.
ابراهیم درآمدِ کارِ خودش را به این پیرمرد بخشید. اصلا برایش مهم نبود که برای این پول یک ماه در بازار کار کرده و سختی کشیده.
📚 برگرفته از کتابِ سلام بر ابراهیم۲ #شهيد_ابراهیم_هادی
🌱|@martyr_314
~🕊
🌴#برگیازخاطرات✨
در حوزه امام جعفر صادق علیه السلام چهار سال درس طلبگی خواند و چند ماهی هم مشهد رفت....
اما به قول خودش گمشده اے داشت و دنبال گمشده اش بود...
مصطفے تمام ذهنش درگیر کارهای فرهنگی بود و علاقه داشت در زمینه ادیان و عرفان از طریق کارهای فرهنگی با بچهها ارتباط برقرار کند،
اصلا بیشتر نیروهایش نوجوان بودند...
بیشتر کتاب هایی که مطالعه میکرد در خصوص شهدا بود.
آن قدر زندگے شهدا را خوب خوانده بود که گویا با آنها زندگی کرده است!
همیشه هم به بچهها پیشنهاد میکرد در خصوص زندگے شهدا مطالعه داشته باشند.
بیشترین کتابی که هدیه میداد کتاب #شهید_ابراهیم_هادی بود.
#شهید_مصطفی_صدرزاده
🌱|@martyr_314
~🕊
🌿#ڪݪام_شـھید💌
با خدا باش از همان جایی که گمان نمیکنی روزی تورا می رساند
#شهید_ابراهیم_هادی
🌱|@martyr_314
همیشه بهش میگفتیم
چرا گمنام کار میکنی
می گفت
ای بابا همیشه کاری کن
که اگه خدا تو رو دید خوشش بیاد نه مردم
#شهید_ابراهیم_هادی
🌱|@martyr_314
نیمه شعبان بود. با ابراهیم وارد کوچه شدیم،چراغانی کوچه خیلی خوب بود.
بچههای محل انتهای کوچه جمع شده بودند. وقتی به آنها نزدیک شدیم همه مشغول ورق بازی و شرطبندیو...بودند!!
ابراهیم با دیدن آن وضعیت خیلی عصبانی شد. اما چیزی نگفت.
من جلو آمدم و آقا ابراهیم را معرفی کردم و گفتم: ایشان از دوستان من و قهرمان والیبال و کشتی هستند. بچه ها هم با ابراهیم سلام و احوالپرسی کردند.
بعد طوری که کسی متوجه نشود، ابراهیم به من پول داد و گفت: برو ده تا بستنی بگیرو سریع بیا.
آن شب ابراهیم با تعدادی بستنی و حرف زدن و گفتن و خندیدن، با بچههای محل ما رفیق شد.
در آخر هم از حرام بودن ورق بازی گفت.
وقتی از کوچه خارج میشدیم تمام کارت ها پاره شده و در جوب ریخته شده بود...!!
حالا که کارشناس مسائل آموزشی هستم میفهمم ابراهیم چقدر دقیق و صحیح کار تربیتی را انجام میداد و چه زیبا امر به معروف و نهی از منکر میکرد...
#شهید_ابراهیم_هادی
📚کتاب سلام بر ابراهیم۱
🌱|@martyr_314
ابراهیممیگفت:
مطمئنباشهیچچیزیمثلبرخورد
خوبرویآدمتاثیرنداره!
#شهید_ابراهیم_هادی
🌱|@martyr_314
مشکل کارهاے ما اینہ کہ
برای رضاے همہ
کار میکنیم،جز خدا...
#شهید_ابراهیم_هادی
🌱|@martyr_314
ابراهیم مۍگفت:
بہ حجاب احترام بگذارید ڪہ
حفظ آرامش و بھترین امر بہ معروف
براے شماست...!
#شهید_ابراهیم_هادی
🌱|@martyr_314
علاقه زیادی به شهید ابراهیم هادی داشت.
همیشه جلوی موتورش یک عکس بزرگ از شهید ابراهیم هادی داشت.
در خصلتها خود را خیلی به ابراهیم نزدیک کرده بود.
#شهیدمحمدهادیذوالفقاری
#شهید_ابراهیم_هادی
🌱|@martyr_314
بلافاصله نگاهم به سرِ ابراهیم افتاد
قسمتی از موهای بالای سر او سوخته بود..
مسیر یک گلوله را میشد بر روی موهای او دید
با تعجب گفتم:
داش ابرام سرت چی شده؟
دستی به سرش کشید
با دهانی که به سختی باز میشد گفت:
میدانی چرا گلوله جُرات نکرد وارد سرم بشود؟
گفتم چرا..؟
ابراهیم لبخندی زد و گفت:
گلوله خجالت کشید وارد سرم بشود
چون پیشانی بند"یامهدی"به سرم بسته بودم..
#شهید_ابراهیم_هادی
🌱|@martyr_314