~🕊
🌴#برگیازخاطرات✨
⚘دوره آخری که همراه احمد در منطقه بودم، دیگر خبری از احمد سابق نبود.
انگار داشت خودش را آماده پرواز میکرد.
⚘کمتر شوخی میکرد
اوقات فراغتش را مشغول قرائت قران بود.
اگر کوچک ترین غیبت میشنید تذکر میداد یا از مجلس بیرون میرفت.
✍🏻به روایت از دوستان شهید
#شهید_احمد_مکیان♥️🕊
.
.
🌱|@martyr_314
همیشه خودشو
یه بسیجی ساده میدونست
یه تک تیرانداز!
میخواست بین این همه
سربازهایِ معصوم، گمنامِ گمنام باشه
و هیچکس اون رو نشناسه.. :)
#شهید_مصطفیردانیپور
🌱|@martyr_314
~🕊
#عاشقانه_شهدا🙃🍃
سر سفره عقد نشستہ بوديم،
عاقد ڪہ خطبہ را خواند،
صداے اذان بلند شد.
حسين برخاست،
وضو گرفت و بہ نماز ايستاد،
دوستم ڪنارم ايستاد و گفت:
اين مرد براے تو شوهر نمےشود.
متعجب و نگران پرسيدم: چرا؟
گفت: ڪسے ڪہ اينقدر
بہ نماز و مسائل عبادےاش مقيد باشد،
جايش توے اين دنيا نيست.
#شهید_حسین_دولتی♥️🕊
.
.
🌱|@martyr_314
گفتم: دارم از استرس میمیرم..
گفت: یہ ذڪر بهت میگم هر بار گیر ڪردی
بگو، من خیلی قبولش دارم:
گرهیڪار ِمنم همین باز ڪرد
(آخہ خودشم بہ سختـی اجازهی خروج گرفت) گفتم: باشہ داداش بگو، گفت: تسبیح داری؟
گفتم: آره، گفت: بگو
"الهی بالرقیہ سلام الله علیها"...
حتمـا سہ سـالہی ارباب نظر میڪنہ،
منتظرتم و قطع ڪردم
چشممو بستم شروع ڪردم:
الهی بالرقیہ سلاماللهعلیها
الهی بالرقیہ سلاماللهعلیها...
۱۰تا نگفتم ڪہ یهو گفتن:
این پنج نفـر آخرین لیستہ، بقیہاش فـردا
توجہ نڪردم همینجور ذڪر میگفتم ڪہ
یهو اسمم رو خوندن، بغضم ترڪید
با گریہ رفتم سمت خونہ حاضرشم،
وقتی حسین رو دیدم گفتم: درستشد..!
اشڪ تو چشمش حلقہ زد و گفت:
"الهی بالرقیہ سلام الله علیها"...
#شهیـدحسینمعزغلامـی
🌱|@martyr_314