✍یادم رفت قُرص بخورم
🚗با سرعت رانندگی میکرد. گوشی را برداشت به سمانه زنگ زد: «سمانه چه خبر؟»
چهرهاش برافروخته شد. گوشی📱را روی صندلی پرت کرد.
🏨به بیمارستان رسید. ماشین را کنار جدول خیابان، کج پارک کرد. پلهها را دوتا یکی کرد، خود را به پذیرش رساند: «ببخشید خانم زینب کمالی اتاقش چنده؟»
_بذار ببینم، اتاق ۵۴
با انگشت پیشانیاش را ماساژ داد. بوی الکل🧪 به بینیاش رسید، چهره درهم کرد.
⚡️دکمه آسانسور را زد. طبقه هشتم گیر کرده بود. حوصله نداشت صبر کند.
به طرف پلهها رفت، خود را به طبقه اول رساند. نفسنفس میزد.
خم شد و دستهایش را روی زانو گذاشت، خیلی زود بلند شد و به شماره تابلوهای اتاقها نگاه کرد.
اتاق ۵۴ به چشمش آمد.
🚪به آستانه در رسید. سمانه روی صندلی کنار تخت نشسته و سرش را روی دستهایش گذاشته بود.
مادر خوابیده بود.
سمانه🧕سرش را برداشت و با نگرانی به محسن نگاه کرد.
🧔♂محسن کنارش رفت. دهانش را کنار گوش سمانه بُرد: «آخه چرا حواست بهش نیست!»
ابروهای سمانه گره خورد و روی پیشانیاش چینهای ریزی نشست: «محسن یه چی میگی هاااا، مگه علمغیب دارم میخواد روزه بگیره؟!»
👵مادر تکانی خورد.
محسن هیسی گفت. سمانه ادامه نداد.
پلکهای مادر تکان خورد. چشمهایش باز شد.
محسن خودش را به آن طرف تخت رساند.
خم شد پیشانی مادر را بوسید: «الهی قربونت بشم، مگه دکتر نگفت روزه برات ضرر داره؟!»
👀مادر نگاهی به اطراف کرد. سرُم به دستش وصل بود و قطره قطره میچکید و وارد بدنش میشد.
_خب مادر گفتم یه بار امتحان میکنم شاید بتونم روزه بگیرم.
چشمانش را بست: «متأسفانه یادم رفت قرصامو 💊بخورم!»
💦پرده اشک در چشمان محسن جمع شد: «خداروشکر بخیر گذشت. مادر، جونم به جونت بستهس، از این امتحانا نکن!»
#داستانک
#ماه_رمضان
#به_قلم_افراگل
🆔 @masare_ir
✍آسمانی شدن
📿دخترم وقتی سجادهی کوچکت رو پهن میکنی و چادر نماز قشنگت رو روی سرت میذاری، فرشتههای آسمون بهت میگن کاش ما جای تو بودیم.✨
فرشتهی زمینی، آسمونی شدنت مبارک.😇
#تلنگر
#مادرانه
#به_قلم_افراگل
#عکسنوشته_گلنرجس
🆔 @masare_ir
16.36M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👨👧👦آخرین بازی بابا با بچهها
🌸همیشه آقامهدی دیر به خانه میآمد. روز قبل از شهادتش، جمعه شب بود که ساعت 10 به خانه آمد. خستگی از چهرهاش میبارید. به بچهها گفت: «خستهام. نمیتونم باهاتون بازی کنم.»
🌾بچهها پذیرفتند. بعد از چند دقیقه به آشپزخانه رفتم. از آنجا بچهها را نمیدیدم، ولی صدای بلند خندهشان را میشنیدم.
🍃خودم را رساندم پیششان. دیدم بابایشان با تمام خستگیای که داشت، دلش طاقت نیاورده و همبازیشان شده است. آخرین بازی بچهها با باباشان بود. فردایش رفت و به شهادت رسید.
🌹شهید مهدی نعیمایی🌹
📖سبک زندگی فاطمی، ص۵۶
#سیره_شهدا
#همسرداری
#خانواده
موشن تولیدی: حسنا
🆔 @masare_ir
✍میدونی تلویزیون چه مانع بزرگی برای کودکان هست؟!
🤬گاهی وقتا که از دست بچه حوصلهتون سرمیره بهش میگید: «اووووف بچه اعصاب معصاب ندارم. برو برنامه پویا ببین! از دستت راحت شم.»
📺این در حالیه که این طفل معصوم بیشتر وقتا یا جلوی تلویزیونه یا دستش موبایله!
❌شاید خیلیا ندونن که تلویزیون مانع بزرگی برای رشد کودک هست:
🔻کاهش قدرت، جستجو و تجزیه و تحلیل دنیای پیرامون.
🔻مانعی برای تمرین مهارتهای حرکتی.
🔻مانعی در جهت تمرین هماهنگی چشم و دست.
🔻از بین رفتن کنجکاوی و پرسشهای ذهنی.
🔻کورکردن خلاقیت و انگیزه.
🔻مانع سر راه مهارتهای ارتباطی، کلامی، خواندن و نوشتن!
🔻مانع تمرکز و تفکر منطقی.
#ایستگاه_فکر
#خانواده
#به_قلم_افراگل
#عکسنوشته_گلنرجس
🆔 @masare_ir
✍لذت رنج
📢 با صدای بلندگوی سمساری که زیر پنجرهی اتاقخواب داد میزند، از خواب میپرد. با دیدن رگههای نوری که از شکاف پردهها به اتاق تابیده، پریشان و دستپاچه، ساعت دیواری اتاق را ورانداز میکند.
⏰زمان، بیرحمانه جلو رفته و چیزی به ساعت ده نمانده. با عصبانیت و افسوس، انگشتهایش را لابهلای موهای به هم ریختهاش فرومیبرد؛ «عهه! بازم خواب موندم.»
دست پیش گرفته و با ابروهای در هم رفته، هوس غُر زدن میکند: «آخه چی میشه خودت بیدارم کنی محسن؟!»
💥گلایههای محسن به مغزش هجوم میآورند؛ «بالاخره کی قراره صبحونه درستکردن شما رو ببینم؟»
یاد سردردهای محسن میافتد که با دیرخوردن صبحانه، شدتش بیشتر میشود.
گوشی تلفن را از روی میز کنار تخت برمیدارد. حرفهایی را که میخواهد به همسرش بگوید، مرور میکند.
😇زندگیاش را دوست دارد و از اینکه با گذشت چند ماه از زندگیشان، هنوز هم بیداری اول صبح، برایش سخت است، عذاب میکشد.
ذهنش را به دنبال پیداکردن مقصر تنبلیهایش، به هم میزند: «همش تقصیر مامانه، اگه اینقد لوسم نمیکرد ...»
🤔اما فرقی نمیکند مقصر چه کسیست، باید زحمت زندگی را تحملکرد. مثل زحمت زود بیدارشدن، که میتوان آن را تبدیل به لذت کرد. بهای حفظ چیزهایی که دوستشان داریم، همین است؛ «تحمل کمی سختی».
📱بالاخره شمارهی محسن را میگیرد. صدای آرام زنگش را میشنود. صدا چقدر نزدیک است! چشمهایش گرد میشود. برای پیداکردن صدا به طرف پذیرایی میرود. گوشی محسن روی مبل زنگمیخورد.
ابروهای سارا در هم میرود. دندانهایش رادر لب پایین فشارمیدهد: «بدتر از این دیگه نمیشه.»
👀در حال وارفتن روی مبل، چشمانش به میز کامل صبحانه خشکمیشود.
ذهنش هنوز بیدار نشده. با صدای چرخیدن کلید🗝 درون قفل در، به خود میآید. بوی نان داغ و تازه، جلوتر از محسن وارد خانه میشود. سارا با چشمهای گردشده و زبانِ بندآمده، سراپای او را ورانداز میکند.
🧔♂محسن با لبخند میپرسد: «چیه مگه جن دیدی خانوم؟!»
_ محسن جان خوبی؟! چیزی شده؟! مرخصی گرفتی؟! باز سرت درد گرفته؟!
_ اووه! چه خبره؟! هنوز بیدارنشدیا، امروز جمعهست. نوبت منه صبحونه رو آمادهکنم. بیدارشدی؟ یا بازم بگم؟!
👱♀سارا که انگار از خطر سقوط از بلندی نجات یافته باشد، آرام میشود و سرش را پایین میگیرد.
محسن سرحال، نان تازه را کنار ظرف کره و مربا میگذارد. لقمهای برای سارا آماده میکند.
⚡️سارا با بیحالی میگوید: «محسن جان! مگه قرار نبود هر وقت خودت بیدارشدی منم بیدارکنی.»
محسن با شیطنت شانه بالا میاندازد: «دختر ناز نازی مامان! خودت باید بیدار بشی تا یادبگیری»
_ اذیت نکن دیگه محسن! باورکن حالم تا شب بد میمونه وقتی اینجوری میشه.
🌮 محسن با حالتی جدیتر، لقمهای را که برای همسرش گرفته جلوتر میبرد: «حالا زیاد سخت نگیر، کمکت میکنم دیگه زنگ گوشی رو قطعنکنی و ...»
سارا سرخ میشود. لقمه را به دست گرفته و پلکهایش را به نشانهی تشکر و احترام روی هم میگذارد.
#داستانک
#خانواده
#به_قلم_قاصدک
🆔 @masare_ir
✍️ آیا مجهز بیرون از خانه میروی؟
🧕شهیده عصمت پورانوری، حجاب جزو جداییناپذیر زندگانیاش بود.
🌘 شبها با حجاب کامل میخوابید. وقتی از او سوال میکردند که چرا اینگونه مجهز میخوابی؟
💣 جواب میداد: «اگر خانهمان بر اثر حمله موشکی مورد اصابت قرار گرفت نمیخواهم موقع بیرون کشیدن جسم بیجانم از زیر آوار، چشم نامحرمی بر من بیفتد.»
الان چی؟🤔
🔥نه صدای انفجاری میشنویم تا بترسیم!
نه صدای آژیر خطری به گوش میرسد، تا به پناهگاه فرار کنیم!
نه زمان رضاخان قلدر است تا چادر و حجاب از سرمان بردارد!
#تلنگر
#حجاب
#به_قلم_آلاله
#عکسنوشته_سماوائیه
🆔 @masare_ir
✨عفو و گذشت شهید حمید باکری
🌾بعد از شهادت حمید رفته بودیم منطقه. آقای صارمی اولین دیدارش با حمید را تعریف کرد.
🍃حامل پیغامی از آقا مهدی به حمید بودم. تا آن موقع هم ندیده بودمش. رسیدم به خط ساموپا. جوانی لاغر اندام کنار سنگر نشسته بود. توی خودش بود. سراغ حمید باکری را گرفتم. با سستی خاصی گفت: «برادر چه کارش داری؟»
گفتم: «برو بابا! با تو کاری ندارم.»
☘رفتم داخل سنگر که یکی گفت: «حمید آقا! بیسیم شما را میخواهد و رفت سمت همان جوان لاغر اندام.»
💫رفتم پیشش و پیغام را دادم و عذرخواهی کردم و گفتم: «ببخشید اگر نشناختمتان.»
تبسمی کرد و با همان لحن خسته اش گفت: «عیبی ندارد برادر جان! برو به سلامت.»
📚کتاب نیمه پنهان ماه، جلد سوم، حمید باکری به روایت همسر شهید، نویسنده: حبیبه جعفریان، ناشر: روایت فتح، چاپ شانزدهم- ۱۳۹۵ ؛ ص ۴۳
#سیره_شهدا
#شهید_باکری
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @masare_ir
جمعه شده وقت نظافت و گرفتن ناخنای گل پسرم😍
شماهام جمعهها رو روز نظافت و گرفتن ناخن قرار دادید؟🤔
منو میشناسید؟🧐
🧕🏻حسنا هستم. @hosssna64 عکسنوشتهساز و ادمین کانال مسار.
#خانواده
#روزمرگی_حسنا
🆔 @masare_ir
✍تنها راه نجات چی میتونه باشه؟
💡اگه باورمون میشد که برای نجات از گرفتاریهای دنیا و آخرت تنها یه راه نجاته، اونوقت تموم زندگیمون رو برای اون راه خرج میکردیم.
تموم دعاهامون رو به اون ختم میکردیم.
✨امام زمان (عجلاللهتعالیفرجه):
أکثِروا الدُّعاءَ بِتَعجیلِ الفَرَجِ فَإنَّ ذلِک فَرَجُکم.
برای تعجیل در ظهور من بسیار زیاد دعا کنید که خود فَرَج و نجات شما است.🌱
📚 کمال الدّین، ص ۴۸۵.
#ایستگاه_فکر
#مهدوی
#به_قلم_افراگل
#عکسنوشته_گلنرجس
🆔 @masare_ir
✍ساحل ساندویچی
👧با اصرارهای زیاد، راضیام کرد تا برای شب احیا در حوزه همراهم باشد.
رسم هرساله حوزه، برگزاری هرچه بهتر هر سه شب قدر بود.
⏰در طول روز، نگاهم از ساعت دور نمیشود تا حتما هرکاری را سروقت انجام دهم و رفتن احیای شبمان مبادا دیر شود.
🧴بعد از شستن ظرفهای افطار، هرچه سرعتم کم میشد، آرامش و اطمینان به اینکه گرفتن احیای امشب، در خانه امام زمان قسمتم است، در من بیشتر میشد.
🌱چادر سیاه کوچک اتو شدهاش را از کمد بیرون میآورم. سرش میکنم. از سرباز بودن، یک سربند کم دارد. سربند سبز "یاحیدر کرار" را هم روی سرش بستم.
یک سرباز فرشته شد. فرشتهای که چادر نگهبان، سفیدی درونش را درآغوش گرفته بود.😇
وقتی به حوزه رسیدیم، با دیدن همسن و سالهایش حتی امان نداد که کیف خوراکیاش را بدهم.
به طبقه بالا میروم. شب پنجشنبه است و صدای دعای کمیل به گوش میرسد.
مفاتیح را از کتابخانه برمیدارم و در فهرست، چشمانم دنبال دعای کمیل میدوند.
😭صدای کودکی بیقرار و درحال کلنجار با مادر، سرم را از فهرست جدا میکند. در دل شکر میگویم که من جای آن مادر نیستم و یک امشب قسمت است درست و بدون افکار مزاحم عبادت کنم. به خودم نهیب میزنم که مزاحمت کجا بوده بندهی خدا! مثل اینکه حواست نیست تربیت سرباز امام زمان، مزاحمی ندارد🧐. با واگویهای از کیفِخوراکی حنانه ، لقمه و میوهاش را به کودک میدهم:
_حنانه که حسابی غذا خورده گرسنهش نمیشه. فوقش از همینجا یه زولبیا بامیه ته دلش رو میگیره.
😍کودک با چشمان گرد و مبهوت، نگاهم میکند و بعد نگاه کردن به مادرش، دستش را دراز میکند و خوراکیها را میگیرد و خندهکنان یورتمه میرود!
خوب است! اسباب عبادت مادری دیگر هم مهیا شد!
⚡️نگاهم را دوباره به فهرست گره میزنم که صدای کشدار مامان گفتن حنانه، سرم را بالا میآورد:
مامان، میشه یه ساندویچ برام بخری؟
+تو که خوب شام خوردی!
_پایین امیرحسین مامانش یه ساندویچ براش آورد، یکمی هم به من داد. ولی مزهش خیلللی رفته زیر زبونم.🥲 میشه یه دونه کامل برام بخری؟
+مامان امشب احیاست. مغازهها زود میبندن. فردا برات میخرم.
☹️ابروهایش گره میخورد. دست به سینه سرش را پایین میبرد و با جملات مختلف تکرار میکند که امشب، شب ساندویچ است در روزهای دیگر این خوراکی خوشمزه، به کلی از لیست ساندویچیها حذف میشود!
تا جوشن کبیر شروع نشده، بیرون میروم تا شاید قبل قحطی بزرگ، مغازهای باز پیدا کنم!
🌑جلوی پایم را به سختی میبینم. به جز خودم و صدای پایم، چیزی نیست.
خیابان تاریک و مقصد نامعلوم. خواستم سر و ته ماجرا را با کیک و آبمیوه هم بیاورم. به سوپری نزدیک، سرک میکشم؛ مغازه بسته است.
👣ناامید قدمهایم را تند میکنم. دو مرد غریبه از ابتدای کوچه نزدیک میشوند. به سمت چپ خیابان میروم تا جلوی راهم نباشند. از من که عبور میکنند، مانند بچهای میدوم. شاید بگویند دیوانه است. مادری که دوازده شب مضطر ساندویچ باشد، احتمالا دیوانه هم هست. خیابان ۱۰۰متری، اندازه ۲۰۰متر، توانم را میگیرد. بیدلیل، دلم کمی تیر میکشد. طبق افکار منفیبافانه، در دم احتمال ترکیدن آپاندیس میدهم و با خود میگویم که من چه مادر فداکاری هستم که با این آپاندیس ترکیده، همچنان در پی یافتن ساندویچ برای فرزند خردسالم هستم!😎
نور کمی میبینم نور لیزری که آقای ساندویچی سر در مغازه گذاشته، حالا شده کورسوی امید مادری مضطر.🥺
قبل از من آقایی در مغازه ایستاده. خودم را جمع میکنم و موقر میپرسم:
_ببخشید آقا! ساندویچ دارید؟😌
_بله. چندتا میخواید؟
_یکی لطفا.
حالا دیگر اثری از آن مادری که با آپاندیس ترکیده در پی یافتن ساندویچ میدوید نبود.
ساحل امن ساندویچی، همه را از بین برده بود.🏝
بعد از دادن پول، ساندویچ را برمیدارم و با فکر خواندن جوشنکبیر به سمت حوزه میروم.
حوزه، در انتهای خیابانی تاریک بود.
خیابانی تاریک و در آن وقت شب، خلوت.
😰صدای عوعوی سگان، خلوتی کوچه، امانم را میبرد. اینبار نیز میدوم. صدای نفسهایم در گوشم میپیچد. معنای خانهی امید، خانهی پدری، در آن ظلمت و خلوت، حسابی حالیام شده بود.
طوری سمت خانهی امام زمان میدویدم که انگار حنانه سمت آغوش باز پدرش میدود.
به چهارچوب در میرسم، خم میشوم تا کفشهایم در آورم. با صدای حنانه سرم بالا میآید:
_مامان چه زود اومدی!
#داستانک
#مهدوی
#به_قلم_شفیره
🆔 @masare_ir
✍ماه پرواز
🦋قصهی پرواز، قصهی دل کندن از هر چه غیر تو بود.
خداوندم! هرچند به مهمانیات ناپاک آمدم،
✨ اما امید داشتم تو یاریام کنی.
💫مهمانی به پایان رسید و امیدوارم
پرواز را آموخته باشم و از هر چه غیر توست دل بُریده و پاک شده باشم.🌱
همیشه به یاریت محتاجم.🥺
#تلنگر
#به_قلم_قاصدک
#عکسنوشته_سماوائیه
🆔 @masare_ir
✨تفحص پیکر شهدا
🍃به صورت چریکی وارد منطقه دشمن شده بودیم و تانک ها را با آرپی جی شکار میکردیم. رزمندهای بود که با نارنجک تانک ها را شکار می کرد. در گرما گرم عملیات دستش قطع شد و در منطقه ماند و خودش هم در پشت خط شهید شد.
🌾سید حمید خیلی ناراحتش بود. رفت در منطقه حضور دشمن و دست قطع شدهاش را پیدا کرد و قبل از دفنش، آن را به بدنش ملحق کرد.
📚پا برهنه در وادی مقدس، نویسنده و ناشر: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی، چاپ اول- ۱۳۹۳؛ ص ۶۴
#سیره_شهدا
#شهید_میرافضلی
#عکسنوشته_حسنا
🆔 @masare_ir