eitaa logo
حفظ مجازی برادران | ناصِحٌ اَمیِن
640 دنبال‌کننده
4هزار عکس
773 ویدیو
103 فایل
✨﷽✨ ✓مدرسه تخصصی مجازی حفظ قرآن کریم (ویژه برادران) ♡ ~باهدف تربیت حفاظ قرآن کریم شروع به فعالیت میکند🌱 ☆آیدی مراجعه ودریافت فرم ثبت نام: 📱شماره تماس جهت مشا 📍کانال واحد خواهران
مشاهده در ایتا
دانلود
زشت نیست ۱۴۴۱ سالِ که پسر اباعبدالله‌ع منتظرِ ۳۱۳ نفر باشه؟؟! وای‌برما...😞 💚 💔 🖤🍃 🍃 @masirshahid 🍃🖤
“ﮔﻨــﺎﻩ”❌ ﺭﻓﺘﻪ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﻢ!👀 ” ﺧـــﺪﺍ ” ﺩﺍﺭﺩ” ﻓــﻮﺕ” ﻣﯽ ﮐﻨﺪ!🌬 ﺍﯾﻦ “ﺍﺷــڪ ” ﻫﺎ بے ﺩﻟﯿـﻞ ﻧﯿﺴــﺖ..💧 💚 💔 🖤🍃 🍃 @masirshahid 🍃🖤
💙🌸 مـے گوینـد از تخصـص لازم تر استـــ آنـرا مـے پـذیرم امّا مـے گویم: «آنکس که ندارد و کارے را می پذیرد، بی تقواست»😊❣✋ { شـہـید دڪتر چـمـران💫} 💚 💔 🖤🍃 🍃 @masirshahid 🍃🖤
:بدون تو هرگز 🍃با اون پای مشکل دارش، پا به پای همه کار می کرد ... برمی گشت خونه اما چه برگشتنی ... گاهی از شدت خستگی، نشسته خوابش می برد ... می رفتم براش چای بیارم، وقتی برمی گشتم خواب خواب بود ... نیم ساعت، یه ساعت همون طوری می خوابید و دوباره می رفت بیرون ... 🍃هر چند زمان اندکی توی خونه بود ... ولی توی همون زمان کم هم دل بچه ها رو برد ... عاشقش شده بودن ... مخصوصا زینب ... هر چند خاطره ای ازش نداشت اما حسش نسبت به علی ... قوی تر از محبتش نسبت به من بود ... 🍃توی التهاب حکومت نوپایی که هنوز دولتش موقت بود ... آتش درگیری و جنگ شروع شد ... کشوری که بنیان و اساسش نابود شده بود ... ثروتش به تاراج رفته بود ... ارتشش از هم پاشیده شده بود ... حالا داشت طعم جنگ و بی خانمان شدن مردم رو هم می چشید ... و علی مردی نبود که فقط نگاه کنه ... و منم کسی نبودم که از علی جدا بشم .. 💚 💔 🖤🍃 🍃 @masirshahid 🍃🖤
:رگ یاب اون شب علی مثل همیشه دیر وقت و خسته اومد خونه ... رفتم جلوی در استقبالش ... بعد هم سریع رفتم براش شام بیارم ... دنبالم اومد توی آشپزخونه ... - چرا اینقدر گرفته ای؟ حسابی جا خوردم ... من که با لبخند و خوشحالی رفته بودم استقبال!! ... با تعجب، چشم هام رو ریز کردم و زل زدم بهش... خنده اش گرفت ... - این بار دیگه چرا اینطوری نگام می کنی؟ ... - علی ... جون من رو قسم بخور ... تو ذهن آدم ها رو می خونی؟ ... صدای خنده اش بلندتر شد ... نیشگونش گرفتم ... - ساکت باش بچه ها خوابن ... صداش رو آورد پایین تر ... هنوز می خندید ... - قسم خوردن که خوب نیست ... ولی بخوای قسمم می خورم ... نیازی به ذهن خونی نیست ... روی پیشونیت نوشته ... رفت توی حال و همون جا ولو شد ... - دیگه جون ندارم روی پا بایستم ... با چایی رفتم کنارش نشستم ... - راستش امروز هر کار کردم نتونستم رگ پیدا کنم ... آخر سر، گریه همه در اومد ... دیگه هیچکی نذاشت ازش رگ بگیرم ... تا بهشون نگاه می کردم مثل صاعقه در می رفتن... - اینکه ناراحتی نداره ... بیا روی رگ های من تمرین کن ... - جدی؟ لای چشمش رو باز کرد ... - رگ مفته ... جایی هم که برای در رفتن ندارم ... و دوباره خندید ... منم با خنده سرم رو بردم دم گوشش ... - پیشنهاد خودت بود ها ... وسط کار جا زدی، نزدی ... و با خنده مرموزانه ای رفتم توی اتاق و وسایلم رو آوردم ... 💚 💔 🖤🍃 🍃 @masirshahid 🍃🖤
دعامون کنید🙏
شبتون نورانی به نور امام حسین علیه السلام
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
❣ قرارسینہ هاے بیقرارما نمی آیی؟ گل نرگس امیدحضرٺ زهرانمی آیی؟ شمردم روزهاراتامحرم درهواے تو عزاے جدمظلومٺ رسیدآیا نمی آیی؟ 😔 💚 💔 🖤🍃 🍃 @masirshahid 🍃🖤
🏴قرار صبحگاهیمون دست به سینه روبه حرم ارباب بی کفن😭
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا