eitaa logo
مسجدی‌های خمین
4.4هزار دنبال‌کننده
18.1هزار عکس
6.8هزار ویدیو
149 فایل
🍃به نام خدا🍃 سلام👋 خوش آمدید🌼 هدف‌کانال:خادمی‌ان‌شاءالله #کپی‌‌؟ حلال اولسون ارتباط‌با‌ما: 🆔 @Ali_Ali313 #ناشناس https://daigo.ir/secret/658757232
مشاهده در ایتا
دانلود
8.07M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥شاهکار استاد قرائتی وقتی مولوی عبدالحمید جوابی برای گفتن نداشت. 🆔https://eitaa.com/masjedihaye_khomein
✔️یک میلیون تومان هزینه تامین دارو هیئت قاسم ابن الحسن علیهما السلام 🌱 ❤️ 🆔https://eitaa.com/masjedihaye_khomein
بسمه تعالی به مناسبت میلاد امام محمد تقی (علیه السلام) و هم زمانی آن با شروع دهه فجر در روز سه شنبه بعد از نماز مغرب و عشاء مورخ ۱۴۰۱/۱۱/۱۱ جشنی در مسجد فاطمیه شهرستان خمین برگزار وسرانجام با مداحی سید عطاء مدنی وسخنرانی امام جمعه حاج آقا میرصادقی خاتمه پیدا خواهد کرد. از دوستان اهل بیت دعوت می شود در این جلسه با شکوه شرکت فرمایند. مسجد فاطمیه شهرستان خمین 🆔https://eitaa.com/masjedihaye_khomein
💥جشن انقلاب💥 🔴همزمان با شب ولادت امام جواد علیه السلام 🔹مولودی خوانی کربلایی مصطفی نظری مقدم 🔹اجرای سرود و برنامه های متنوع دیگر ☑زمان: سه شنبه 1401/11/11 بعدازنماز مغرب و عشا ☑مکان: مسجد قمر بنی هاشم علیه السلام 🆔https://eitaa.com/masjedihaye_khomein
هدایت شده از مسجدی‌های خمین
به نام خدا 🔊اطلاعیه مراسم جشن 🔰سلام وعرض تبریک ؛ جشن ولادت با سعادت امیرالمومنین علی(علیه السلام)وچهل وچهارمین سالگرد پیروزی باشکوه انقلاب اسلامی ایران برقرار می گردد. سخنران جلسه:حجت الاسلام والمسلمین کاظمی(رئیس محترم تبلیغات اسلامی خمین) بهمراه مولودی خوانی زمان:۱۴بهمن ماه.بلافاصله بعداز نماز مغرب وعشاء مکان:مسجد امام حسن مجتبی (علیه السلام).خیایان کشاورز.کوچه ی انتهای خیابان کشاورز.سمت چپ 🌷در پایان مراسم مهمان سفره ی نذر اهل بیت علیهم السلام هستیم🌷 🆔https://eitaa.com/masjedihaye_khomein
9.19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌🎥 نظر انقلاب درمورد دولت !! 🔺رسانه‌ها اجازه شنیدن واقعیت را به کسی نخواهند داد!! ❗️ آينده بر سر چه موضوعی خواهد بود؟ 🆔https://eitaa.com/masjedihaye_khomein
|﷽| ‌📣 اطلاعیه جشن میلاد امام جواد(ع) ➖•✾••┈➖•✾••┈➖•✾••┈➖•✾••┈ ‌🎙️سخنران : حجت‌الاسلام خسروی 🎙️بانوای : کربلایی محمد جهانشاهی 📆 زمان : چهارشنبه ۱۲ بهمن ماه ۱۴۰۱ ‌ 🕘 شروع جلسه بعداز نماز مغرب و عشا 📍مکان: خیابان طالقانی کوچه شهید رفیعی مسجد امام محمد تقی (ع)، باغلنگه ┈••✾•➖➖➖•✾••┈➖•✾••┈➖•✾••┈ ➖•✾••┈➖•✾••┈➖•✾••┈➖•✾••┈ 🆔https://eitaa.com/masjedihaye_khomein
💠 شب نشینی با طعم کتاب به مناسبت هفتمین سالروز شهادت شهید مدافع حرم علی اکبر عربی، هر شب بُرشی✂️ از کتابِ «من دعا میکنم تو آمین بگو» روایتی از زندگی شهید مدافع حرم علی اکبر عربی در کانال گذاشته میشه تاریخ شهادت ۱۳ بهمن ۹۴ سوریه _ جنوب حلب عملیات آزادسازی شهرک‌های شیعه نشین نبل الزهرا 🆔https://eitaa.com/masjedihaye_khomein
💠 شب نشینی با طعم کتاب 📕✏️من دعا میکنم تو آمین بگو قسمت اول بخاطر اینکه زود ازدواج کرده بودم موقع سربازی رفتنم علی اکبر سه سالش بود. از پاسگاه خبر اورده بودند که موقع سربازی ات شده خودت را زود معرفی کن وقتی از سال 1338 شروع کردم شمردن ، فهمیدم بله 18 سالم تکمیل شده و باید خودم را برای رفتن به خدمت سربازی آماده کنم. کلافه بودم ! دل و دماغ کار نداشتم، سربازی رفتن من با بقیه فرق داشت مشکلم این بود که زن و بچه داشتم دل کندن ازشان برایم سخت بود، علی اکبر تازه سه سالش تمام شده بود نمی دانستم بدون من چه بلایی سرش می اید، چاره ای نداشتم با هر زاجراتی بود دلم را زدم به دریا که خودم را معرفی کنم، زمان شاه بود اگر با زبان خوش خودمان را معرفی نمی کردیم می آمدند آبادی دنبال مان به زورکتک می¬بردنمان. داشتم ساکم را می بستم بی بی اغا نشسته بود گریه می کرد .علی اکبر هم دورمان رژه می رفت وروجکی بود برای خودش، یک جا بند نمی شد. وسایلی که مرتب می کردم را می گرفت می کشید همه را بهم می ریخت علی اکبر و مامانش را اول به خدا بعد به پدرمادرم سپردم و خداحافظی کردم. از خانه که زدم بیرون بروم به سمت درب حیاط بنا کرد به گریه کردن که من را هم با خودت ببر صورتم را اوردم پایین برای اخرین بار یک ماچ ابدار ازش گرفتم به تٌرکی بهش گفتم:«اوغلان صبرِلَه سَنینده نوبتین چاتا جاک گِدن سربازی» پسر جان صبر کن نوبت تو هم می رسه بری سربازی. حالا نوبت اش رسیده بود که برود.آموزشی اش که تمام شد موقع تقسیم افتاد نیرو زمینی سپاه خمین چند ماه از خدمت اش نمانده بود که بهش گفتم ادامه👇 🆔https://eitaa.com/masjedihaye_khomein
ادامه قسمت اول علی اکبر بعد از خدمت برنامه ات چیه می خوای به درس ات ادامه بدی؟ گفت:«بابا سپاه گفته اگر بخواهم می توانم همانجا استخدام بشوم» خودم اوایل جنگ تو سپاه بودم چند ماهی از خدمتم نگذشته بود که به خاطر شلوغی های ایام انقلاب نظم پادگان ها بهم خورد و سربازها فرار کردند که ما هم از جمله همین سربازها بودیم که فرار کردیم به خانه برگشتیم. وقتی جنگ شد و امام خمینی دستور جهاد دادند با بچه های گردان روح الله خمین به جبهه رفتم و به عنوان پاسدار چند سال تو جبهه بودم قطعنامه که امضا شد جنگ تمام شد من هم به روستا برگشتم و از سپاه آمدم بیرون و کشاورزی را شروع کردم. می دانستم کسی که برود تو سپاه جون سالم به در نمی برد یا شَل و پل می شود یا کشته اما با خودم گفتم اون سپاه زمان جنگ بود الان که خبری از جنگ نیست یکم دل چرکین بودم وقتی دیدم خیلی علاقه دارد برود سپاه به نظرش احترام گذاشتم و گفتم باشه باباجان! خوبه همانجا بمان! ظهر تاسوعای سال 55 وقتی قابله قنداقه اش را دستم داد و گفت:« مش خلیل چشم روشنی بده که خدا بهت عصای دست داده فهمیدم که اولین بچه ام پسر است پشتم گرم شد حس کردم خون تازه ای در رگ هایم جاری شده و خدا به زانو هایم قوت داده ، با خودم لب می جنباندم که :«خلیل عصای روزگار پیری و کهنسالی هم از راه رسید دیگر خیالت راحت باشد که یکی هست دستت را بگیرد» به همین خاطر اسمش را علی اکبر گذاشتیم که لذت جوانی اش را ببرم عصای دست ام باشد. روز و شب بچه گی اش بازی می کرد، می خندید و گریه می کرد یکبار هم به خاطر شیطنتی که کرده بود تنبیه اش کردم. پشت لبش سبز نشده بود که متوجه تغییراتی در رفتارش شدم نمازهایش را شروع کرد به خواندن کم کم به دایی های شهیدش وابستگی بیشتری پیدا کرده بود، پاتوق اش شده بود گلزار شهدای روستا و کوه بی بی حمیده خاتون از وقتی به سپاه رفت یه آدم دیگری شده بود هرموقع باهم راه می رفتیم متوجه می شدم که نمیخواهد از من جلوتر راه برود سرعتش را طوری تنظیم می کرد که پشت سرمن باشد. کربلا که رفته بودند تو مسیر پیاده روی نجف تا کربلا دم اولین عمود یکی از همسفرانش ازش سوال کرده بود که چه احساسی داری علی اکبر گفته بود فقط حسرت می خورم کاش پدرم را آورده بودم حتی اگه شده روی کول ام سوارش می کردم تا این مسیر را برود. اما از کربلا که برگشت می گفت بابا زیاد دعا کردم سال دیگر با خودم می برمت. تو خانه مسئول مدیریت بحران بود هر موقع مشکلی پیش می آمد سریع مدیریت می کرد و اوضاع را راست و ریس می کرد. عصای دست خوبی بود هر کجا بود اخرهفته خودش را به روستا می رساند تا کمکم کند می گفت :« مش خلیل پا در رکابیم هر کاری داری بگو» دورهم که جمع می شدیم انقدر خوش و بش می کردیم که دیگه ساعت از دوازده یک شب می گذشت اما اولین نفر بود که برای نماز صبح بیدار می شد نمازش را که میخواند می رفت با سر و کله بقیه ور رفتن انقدر اذیت می کرد تا خواب شان بپرد و نمازشان را بخوانند می گفت:«وقت برای خوابیدن زیاده پاشید نماز بخونید که خدا منتظره» تو خنکای سحر صدای خروس و پرنده ها که تو ابادی می پیچید می گفت:«پاشید نگاه کنید همه دارن تسبیح خدا را می گن نکنه ما خواب بمونیم» بعد از شهادت علی اکبر وقتی رفقایش و کسانی که او را میشناختند از من سوال می کردند که چه طور این پسر را تربیت کردی من در جوابشان فقط یک جمله می گفتم علی اکبر را خدا خودش تربیت کرد نه من! راوی: پدرشهید 🆔https://eitaa.com/masjedihaye_khomein
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 مراسم ولادت امام محمد تقی علیه السلام چهارشنبه 12 بهمن ساعت 20:30 ادرس بلوار شهید بهشتی بعد از میدان بسیج کوچه شهید حسین خسروی پلاک ۲۹ منزل آقای اسکندری 🆔https://eitaa.com/masjedihaye_khomein