ولی توی یکی سن های مهم زندگیم... بزرگترین ضربه رو خوردم...
از از دست دادن عزیزانم
از مادر بزرگم که دیده بودم و آغوشش رو چشیده بودم...
تا رهبرم؛
که حسرت ملاقاتش...حسرت اون نامه ای که چند ماه بود میخواستم براش بفرستم تا ابد به دلم می مونه...
و تمام شهدای عزیز این کشور.
و حتی جدا شدن از آدمایی که فکر می کردم می تونیم دوست باشیم...
هرچند ازشون ممنونم که با آسیب هاشون بزرگ ترین درس ها رو بهم دادن...
و یه چیز مهم یادم افتاد،
دلیل اصلی اینکه این سن برام دومین سن مقدسم شد...
چون ام ابیها {سلام الله علیها} در این سن مبارک به شهادت رسیدن...
دلم میخواست توی این سن یه مایه افتخار باشم... و خیلی برام ارزشمند بود این سن...
اگه حسرتی داشته باشم اینه که محبوبیت این سن برای خودم از یادم رفت و غفلت کردم...
و چه کار ها که برای رشد خودم و دیگران می تونستم انجام بدم و ندادم...
اما برکتی که این سن برای من داشت مثال زدنی بود