جمکران باشه
هوا بارون
یه کنج از مسجد
درد دل با امام زمان باشه
اشکی که از چشمامون میباره
چی بهتر از این؟!
اون زنی نبود که به مرد احتیاج داشته باشه
زنی بود که مردا به وجودش احتیاج داشتن...
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
ای عزیز در پرده
زیبای مخفی
آرزوی فقیهان عابد
همنشین جوانان گمنام
عزلتنشین شبزندهدار
گاه فراموشم میشود که تو مردی هستی در قامت مردان دیگر؛ در لباس آدمی؛ میان جمعیت. چقدر عجیب است نه؟ که تو بین جمعیت در میدان ولیعصر تهران از کنار من رد میشوی و میپیچی توی بلوار کشاورز. یا در میدان شهرداری رشت؛ پایینشهر مشهد؛ یا چهارراه تربیت تبریز در پی خانهی دوستی که هیچکس انتظار ندارد او دوست تو باشد. چقدر عجیب است عزیزم. که آن پیرمرد کفاش خیاباننشین نمیدانست مشتری امروزش وقتی به خانه رفت، تمام امور عالم را تدبیر خواهد کرد. کاش میدانست و آن چند اسکناس را همیشه نگهمیداشت. کدامین زن غزاوی میدانست که آن جوان مهربانی که دیشب در اردوگاه آوارگان، کودکان را نوازش میکرد و رد میشد، تو بودی؟ میدانی اینها فکر میکنند در معادلات قرن بیستویک تو هیچکارهای. همه چیز لابد در ید کتشلوارپوشهای مجمعهای بینالمللی است یا اینطرف در دست روحانیان و مبارزان جبهه حق. نه نه. تو اگر اعمال ولایت نکنی، تو اگر اراده نکنی، تو اگر یکهو توی گوش فلان مجاهد نوزدهبیستساله نگویی که برخیز، مگر میتواند از تونل خارج شود و بمب روی مرکاوا بگذارد؟ تو اگر به زانوان آن پاسدار شهرهای زیرزمینی و آن یمنی قایقسوار در برابر ناوهای کفر قوت ندهی مگر میتواند قدمی بردارد؟ ما فکر میکنیم خودمان داریم کار میکنیم. من فکر میکنم خودم دارم مینویسم. مخاطبم فکر میکند شبعیدی اتفاقی با این یادداشت مواجه شده. حتی آن سیاستمدار غربی تصور میکند که خودش همه کاره است. اینها لجم را درمیآورد. نمیدانند تو اگر یکلحظه چشم بر عالم بپوشی سلولبهسلول دنیا متلاشی میشود. تویی که همه مهرهها را برای غلبه طرح آخرالزمانی ات بر جهان حرکت میدهی و خیال میکنند خودشان حرکت میکنند. حتی اگر اوضاع به چشم نزدیکبین ما به نفع جبهه حق بنظر نرسد. تو؛ تو مردی با ظاهر معمولی بین ما که در میدان ولیعصر میپیچی توی بلوار کشاورز. عجیب است عزیزم نه؟
شـاید نویسنده:)
ای عزیز در پرده زیبای مخفی آرزوی فقیهان عابد همنشین جوانان گمنام عزلتنشین شبزندهدار گاه فراموشم م
یکی از علاقه های قلبیم اینه
یه روز مثل ایشون همینقدر خوب بنویسم...
به نظرتون میشه؟!
#پاراگراف
۱۷_حجت ابن الحسن عسگری
سلام
سلام بر تو ای پدری مهربان که سالهاست بر ما نظر داری ما چشم به دیدارت منتظریم...
هرگاه که
مسجادی را که به خواسته شما بنا شده است
پا میگذارم
چشم هایم راگرد میکنم و به دنبال مردی
با قامت رشید پیراهنی اراسته و ساده با ریش هایی جو گندمی در حدود چهل سال که خال زیبایی بر گونه راستش دارد
میگردم!
اما مگر چشم هایم حقیر من توانایی دیدن ظاهر
معنوی شما را دارد؟
خیال است دیگر میگذرد.
دلتنگتیم!
دلتنگ مردی با موهای جوگندمی
که هیچ یک به دیده ندیدیم و انتظار میکشیم...
دلتنگتیم...
میدانم!
میدانم که از ما نیز دلتنگ تر و بیتاب تری
برای امدنت
میدانم منتظر ۳۱۳ لشکرتی
اما عقل حیران میماند
که چگونه در جهان ۸ میلیاردیمان
۳۱۳ نفر یافت نمیشود برای یاری دادن حضرت ما...
اخ چقدر غریبی!
کاش بیایی و یارتان بشویم،
به خیال میروم
که چه میشوم
اگر روزی عین هایم به ظاهرتان منور بشود...
اصلا من به کنار
چه حالی میشویم
روزی که بیایی
و تکیه دهی بر کعبه و فرا بخوانی:
ای عالمیان منم امام قائم
منم منتقم جدم ابا عبداالله
و امتداد رسول الله
منم حجت ابن الحسن العسکری
چه میشود؟
باورمان نمیگنجد که بیایی و
خاتمه دهی به جنگ فلسطین
به جنگ های نرم
به موشک های سخت
باور های کم
...
حجت ما
ظهورت را برسان برایمان
برای بیتابیمان...
_سیده ۲۱۳🌱
شـاید نویسنده:)
#پاراگراف ۱۷_حجت ابن الحسن عسگری سلام سلام بر تو ای پدری مهربان که سالهاست بر ما نظر داری ما چشم به
همینطوری یهویی اومد منم نوشتم...
اینم عیدی امشب شما از طرف من:)
علامَتُهُ أَن یکوُنَ شَیخَ السِّنِّ شَابَّ المَنظَرِ حتّی أَنَّ النّاظِرَ اِلَیهِ یحسَبُهُ اِبنَ اَربعینَ سنةً.
نشانة مخصوص حضرت چهرة جوان بودن او در سن کهولت است به گونهای است که هر کس حضرت را میبیند او را چهل ساله میپندارد.
_امام رضا"ع"
اتفاقاتی
که واسمون اتفاق میوفته
همه میتونه درس باشه
فقط حواستون باشه که
درس بشه و فقط یک زخم نمونه:)
همونطور که یک شخص
میتونه تورو با عشق تمام نگاه کنه
میتونه با یک رفتار اشتباهت تورو
به منفور ترین حالت نگاهت کنه!
_حواست باشه همچی همیشگی نیست
قدر حالت رو بدون