شـاید نویسنده:)
او فرق داشت
حتی هنگامی که برخودم ویران بودم
او تنها آبادی وجود من بود:)
من از از حسد میمردم
که آیا نمیتاج هم با همین
لحن و جان صدایش میکند؟!
_بامداد خمار
عزیزم؛
برد و من کردم که بعد پایان دادن رفاقتم باتو
هرکی دید گفت:
وای چقدر خوب کردی از اون جدا شدی!😂
فکر میکنی میتونی به من آسیب بزنی؟!
من روز متولد شدنم توی بیمارستان
با بدن خونی و بدون لباس با گریه متولد شدم
درحالی که همه داشتن بهم میخندیدن!
https://eitaa.com/108274301/1803
وقت برای غمگین شدن نداشت
شبها برای غمهایش سوگواری میکرد و
روزها برای زندگیش تلاش:)
آدم چقدر زندگیش قشنگ میشه
|وقتی میدونه یکی دوستش داره
یکی بهش امید و اعتماد داره
یکی مراقبشه
یکی منتظرشه و نبودش رو حس میکنه:))|
شـاید نویسنده:)
من احساس کردم که تو شاید دوستم داری؛ همین برای یک عمر احساس خوشبختی کافیست:)
و در آخر یکی وارد زندگیت میشه
که تایپت نیست ولی تو دوستش داری:)