ممنون که مثل همیشه ناشناس رو با شکوه کردین..
شبتون خوش.
چنل ناشناس ها:https://eitaa.com/joinchat/43320165C2326b639c8
بابام امروز میگفت:
یا وارد کاری نشو
یا اگه وارد شدی
تا تهش برو و نزار کسی از سبقت بگیره!
خیال بودنت به وسعت یک کتاب شد،اما افسوس که نبودنت در یک جمله خلاصه میشود
'تو متعلق به من نیستی'
"أَنِ اشْکُرْ لِلَّهِ وَ مَن یَشْکُرْ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَن کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنىٌِّ حَمِیدٌ"
'شکر خدای را بهجای آور که هرکس شکر خدا را بهجا آورد به سود خود سپاس گفته است و هرکس کفران کند خدا بینیاز و ستوده است'
_ سوره لقمان/۲۷۷
#چهره_واقعی_تو
#رمان_۲۱۳
#پارت_۱۳
مادر لنا به سمت لهاک میدود لباسی بر تن لهاک میکند. درهنگام پوشیدن لباس لهاک،زیر لب زمزمه میکند:
_دست پا چلفتی...بلد نیست خودشو جمع کنه...
اون از اوندفعه که نزدیک بود مارو به کشتن بده این از ایندفعه.
دست لهاک رو میگیرد و بلند میشود و سپس به سمت ماشین میرود.
چه اتفاقی میتواند افتاده باشد؟
ل..لن..لنا یعنی...
اوه اگر حال لنا بد باشد که طبق قوانین سازمان میوز من باید دراز به دراز اینجا افتاده باشم،
پس چه شده که انقدر مضطرب است...
...
معده ام قارقور شدیدی میکند لنا تا به حال من را بدون غذا رها نکرده است... نمیدانم شاید هنوز از دیشب ناراحت است.
در خانه باز میشود.
به سمت لنا میدوم:
_اوه لنا سلام...
+سلام
کیفش را به سمت راست پذیرایی پرت میکند و بر روی کاناپه طوسی قدیمی لم میدهد.
_تو هنوز از دست من بخاطر دیشب ناراحتی؟
+نه فراموشش کن
_اخه امروز وقتی بیدارم نکردی گفتم شاید شاید...
+شایدی نداره گفتم بیشتر بخوابی:)
نگران نباش من هیچوقت به خودم اجازه نمیدم که از تو ناراحت بشم،تو انقدر مراقبم بودی که بدونم هیچوقت دوست نداری ناراحتم کنی:)
_خوبه:)
_مدرسه چطور بود؟
+خیلی عادی ... هیچ دعوایی هم پیش نیومد نگران نباش...راستی مامان، بابا و لهاک کجا ان؟
_من،من نمیدونم
اتفاقا میخواستم از تو بپرسم! به تو نگفتن کجا رفتن؟
+نه نمیدونم من که تازه رسیدم!
به طرف تلفن میرود و نمره تلفن مادرش را میگیرد...
+اِشغاله
_دوباره تماس بگیر
+بازم میگه اشغاله...کی از خونه رفتن بیرون؟
_حدود دوساعت پیش یکی به خونه زنگ زد،
مامانتم با عجله لهاک رو برداشت و بُرد.
+نفهمیدی کی بود؟
_اوم نه فقط مامانت گفت کدوم بیمارستان.
+چی..
_نمیدونم گفت کدوم بیمارستان
+نفهمیدی اسم بیمارستان رو؟
_نه...مگه پشت تلفن بودم که بفهمم.
لنا مضطرب نمره تلفن را پشت هم نیگیرد،دستهایش میلرزند و از پس سرش عرق سرازیر میشود!
لنا درحال شماره گرفتن است که در خانه باز میشود.
لنا تلفن را رها میکند و به سمت در میدود!
_سیده زهرا موسوی
"هرگونه کپی پیگرد دلی و الهی دارد"
نویسنده ها آدم های تنهایی هستن.
گاهی ساعتها،روزها،ماهها یا شاید هم سالها توی یه اتاق میشینن و به ساختار داستان ها و شخصیت هایشون فکر میکنن،بدون اینکه حتی کلمه ای رو بنویسن!
_قهوه سرد اقای نویسنده