نویسنده ها آدم های تنهایی هستن.
گاهی ساعتها،روزها،ماهها یا شاید هم سالها توی یه اتاق میشینن و به ساختار داستان ها و شخصیت هایشون فکر میکنن،بدون اینکه حتی کلمه ای رو بنویسن!
_قهوه سرد اقای نویسنده
#چهره_واقعی_تو
#رمان_۲۱۳
#پارت_۱۴
پدرش...پدرش دستش را گچ گرفته است و سرش هم باند بسته.
+اوه ننن...هه...پد..ر(اوه نه پدر)
زیر دست پدر را میگیرد و به سمت مبل روانه اش میکند.
پدرش میگوید: "خوبم خوبم چیزیم نیست."
لنا رو به صورت پدر برروی زمین مینشیند.
اشک در چشمانش حلقه میزند و اشکش به هنگام...
_چییی...شد...ددد..ههه!(چیشده)
مادرش وارد میشود و دست لهاک را گرفته است و سپس پاسخ میدهد:
"تو راه داشت میومد انقدر دستپاچلفتیه که با دوچرخه به یک ماشین برخورد کرد..."
+خب به..تر نبو...ود بیماا..رستااا..ن می..موند؟(خب بهتر نبود بیمارستان میموند؟)
مادرش پشتش جواب میدهد:
"ببخشید استاد اما همینجوری خرج خونه رو نمیرسه بده اونوقت هزینه بیمارستان رو کی میخواست بده؟
نگران نباش حالش خوبه، فقط دستش رو گچ گرفتیم.."
پدر لنا پاسخ میدهد:
+خوبم دخترم نگران نباش
_اخ..ه بب..ابا...(اخه بابا)
+اخه بابا نداره سالم سالمم
میخوای بلند شم بپرم؟
لنا اشکش بر روی لبخندش میچکد و دستی برروی صورتش میکشد و آن را پاک میکند.
+نه نمننمیی..خواد...(نه نمیخواد)"
..
پدرش را در اغوشش میفشارد...
ومن باز نگرانم
او دوباره لکنتش عود کرده است...
(از زبان لنا:)
اغوشش چقدر گرم است، آرامش را مهمان میکند
کاش میشد تا ابد در اغوشش بمانم و در امان باشم از این دنیا بی رحم که گونه ای به من لطف ندارد،این احساس امنیت فقط در اغوش او حس میشود احساس کودکیم را برایم تازه میکند...
چقدر نیازمند اغوش بودم اما نه اغوش دوست نه اغوش فلک نه فقط
دلتنگ اغوش پدرم:)
کاش فلکی آغوش پدرش را از دست ندهد...
...
(هنگام ناهار)
مادر : مدرسه چطور بود؟!
_طب..ق همی..شه...کس..ل کنن..ده(طبق همیشه کسل کننده)
مادر: بچه هاش چجورین؟
_همش...ون بی م..زه ان...(همشون بی مزن)
مادر :عادت میکنی خب این هم به لطف پدرته که...ولش کن... به هر حال همیشه که قرار نیست اینجا بمونیم...جک اینطور نیست؟!
_سیده زهرا موسوی
"هرگونه کپی پیگرد دلی و الهی دارد"
چنل شاید نویسنده مدال برنز بانو ایرانی و مدال طلای مرد ایرانی را تبریک عرض میکند!