#چهره_واقعی_تو
#رمان_۲۱۳
#پارت_۱۵
پدر پاسخ میدهد:
"اره اوضاع موقتیه فقط تا زمانی که شریک دزدم پیدا بشه اونوقت از اینجا میریم..."
مادر حرفش را قطع میکند:
"اره البته دوباره اگه بتونم وگرنه میریممون میشه بمونم خالی...چون تو سه ماه فرصت داری...اگه سه ماه بگذره اون شریک فلان فلان شدت پیدا نشه
تو مجبوری همینجا بمونی و من...از پیشت میرم."
پدر:سر غذا وقت این حرفا نیست...
مادر: پس کی وقتشه ها.
طاقت نمیاورم:
_بب..بسه بسهه ف...قط بسه خس...ته ش..دم(بسه فقط بسه خسته شدم)
آخرین قاشق را میخورم و ظرف خود را جمع میکنم و داخل سینک میگذارم...
مادر:لنا جان! ظرفارو لطفا امروز تو بشور من یکم خستم..
سری تکان میدهم، گونه مادر و پدرم را بوسی میکنم و لهاک هم میبوسم و بهسمت اتاقم میروم.
از ۵ پله خانه کوچکمان پایین میروم...
در اتاق را باز میکنم و برروی تشکی که صبح جمع نکردم،بر روی شکم دراز میکشم!
گوشی ام را برمیدارم و در گوشی بی انتها خود سرکی میکشم؛
اینستاگرام را باز میکنم...
خبر های تمام نشدنی همه همه فقط وقت تلف میکند ولی من درحال حاضر فقط همین وقت را دارم
پدر وارد اتاق میشود.
+لنا اجازه هست بیام تو؟
_اوه ا..ره حت..ما(اوه اره حتما)
_سیده زهرا موسوی.
"هرگونه کپی پیگرد دلی و الهی دارد"
ولی نباید قهوه تلخ بره من دلش رو ندارم..
من خودم اشکم دم مشکم هست این چند روز اونم..رنتوس:)
امشب ناشناسم شلوغ نشد
ولی به هرحال ناشناس ها اینجاست:)
ممنون که پیام دادین:)
شب بخیر.
*ادامه ناشناس ها تو اون کانال
ولی من هیچکس رو ندارم که بهش بسپارم وقتی رفتم کربلا این پیامارو بزاره تو کانالم!
این قشنگترین جمله ای بود که از کارما خوندم:
زندگیت پر از آدمایی میشه که تو برای دیگران بودی.