#چهره_واقعی_تو
#رمان_۲۱۳
#پارت_۳۱
لنا چشمهایش را باز میکند و من صورتم را به سمت صورت لنا میچرخانم!
چشمان لنا برقی میزند، برقی که تا اندی پیش کمتر شاهد اش بودم،خوب میتوانم درک کنم که کلبه ای را که همیشه آرزویش را داشت، در این دوره از زندگی و روز تولد ۱۸ سالگی اش چقدر میتواند خوب باشد.
برقی در چشمانش است که نشانگر خوشحالیست،
مدت ها بود که اورا با این چشمها ندیده بودم...
_ای...ن...
نفس نفس میزند، نفس نفسی از روی شوق.
_این فوق العادست...چیزی در برابرش نمیشه گفت...
مادر لنا بی مقدمه میگوید:
"لنا دقت کردی که لکنتت خیلی وقته که بهتر شده..."
_اره ولی...گاهی..بر..میگرده مث...ل همین ا..لان(اره ولی گاهی بر میگرده مثل همین الان)
و خود را با عشقی از جان به سمت کلبه قدم برمیدارد.
انقدر قدم هایش استوار به نظر میرسد که احساس میکنم در جای قدم های لنا شکوفه سبز شده است!
از بغل اش به سمت پایین میپرم.
دستی بر روی پتوس ها میکشد و رویش را برمیگرداند
به سمت مادر و پدرش، در اندی از لحظات میدود و خود را در اغوش پدر و مادر اش میاندازد ونفسی عمیق از عمق وجود میکشد و برای چند ثانیه ای در ان بغل ارام میماند...پدر لنا طوری این سه نفر را در اغوش خود فشرده که انگار مدت هاست دلتنگ این لحظه است...مادر،لهاک و لنا از اغوش پدر بیرون میایند و پدر با یکی از دستهایش به طوری که لنا و مادرش نبینند اشکهایش را پاک میکند.
_سیده زهرا موسوی
"هرگونه کپی پیگرد دلی و الهی دارد"
یکی از حرفهای قشنگی که یکی
بهم گفت این بود:
"تو تنها کسی هستی که گاهی
من رو بهتر از خودم میفهمی"
#چهره_واقعی_تو
#رمان_۲۱۳
#پارت_۳۲
پدراش بی مقدمه میگوید:
+دیدی اینجا برات جای کتاباتو گذاشتم؟ خودم بالا نیاوردم کتاباتو چون میخواستم لذت چیدنشو بچشی...گلاتو دوست داری؟
ببخشید سلیقم همینقدره، بیشتر از این ازم بر نمیومد
مامانتم خواست بیاد کمک ولی من دلم میخواست با سلیقه خودم برات ردیفش کنم.
مادر لنا حرف پدر را قطع میکند و میگوید:
_اره هرچی بهش گفتم بزار منم بیام ببینم چیکار کردی، گوش نداد...ولی سلیقش خوبه ها
+شک داشتی هلی خانم؟
_نه از همون روز که انتخابم کردی فهمیدم سلیقت عالیه...
+حالا به دور از شوخی چطور شده؟
لنا با حیرتی عجیب میگوید:
"از نظرم.. این..یکی از بی.. نظیر ترین ا..تفاق زند..گیمه...(از نظرم این یکی از بی نظیر ترین اتفاق زندگیمه).
+من خیلی گشنمه ، هلی خانم بریم غذا بخوریم؟
مادر لنا سری از روی رضایت تکان میدهد و لهاک رو در اغوش میکشد و رو به لنا میگوید:"توهم زودبیا"
_باشه زود میام.
( از زبان لنا: )
رویم را سمت لیبی میکنم.
+قشنگه نه؟
_اره عین تو قشنگه
لبخندی از سر ذوق به رویش روانه میکنم...
شهر و ساختمان های تمام نشدنی روبه رویمان رخ نمایان میکند و دلم نمیخواهد پایین بروم..
..
کتاب هایم را در کارتونی میریزم و به سختی به بالا میبرم،
به سمت کلبه کوچک ام میروم و مینشینم برروی پتویی که پدر در کلبه انداخته است.
_از نظرم خیلی فوق العادست...
+هوم نظر منم همینه.
_بیا کتابامو بچینیم.
+دقیقا چجوری میتونم کمک کنم ها؟
نکنه میخوای کتاباتو رو من بزاری تا من برات بیارمشون تا دم کتابخونت، قصد کشتنمو داری ها؟
اخ اخ این کلبه رو دیدی بیخیال ما شدی؟
اگه کتاب هارو روی من بزاری و بعد من تعادلم رو از دست بدم و از این طبقات بیوفتم پایین چی؟
_وای لیبی چقدر قر میزنی، منظورم این بود بیا نظر بده.*با خنده.
+هامم پس به نظریه من احتیاج داری ها
گفتم بالاخره یه روز به این باور میرسی که سلیقم بهترینه.
_وای باز شروع کرد خود تعریفی رو.
اصلا شما بهترین،حالا میای کمک یا نه؟
_باشه باشه.
شروع میکنم به چیدن کتاب ها در قفسه های کوچکم که با جعبه میوه ساخته شده است.
کتاب هارا دانه به دانه از کارتون در میاورم و بر روی هرکدام دستی برروی جلدشان میکشم تا خاک اندکشان از بین برود و به خوبی راهی خانه جدید شوند...
_سیده زهرا موسوی
"هرگونه کپی پیگرد دلی و الهی دارد"