eitaa logo
شـاید‌ نویسنده:)
543 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
376 ویدیو
9 فایل
[این منم بخشی از خودم که اینجا نشونش میدم☁️⚽️] _شیعه علی ابن ابیطالب:) کپی متون؟ از دل برآمده را کجایش میبرید؟ جوانه زدن؟دوم سومین ماه پاییز هزار چهارصد دو ناشناس:https://abzarek.ir/service-p/msg/4038341
مشاهده در ایتا
دانلود
یکی از حرفهای قشنگی که یکی بهم گفت این بود: "تو تنها کسی هستی که گاهی من رو بهتر از خودم میفهمی"
و این دلتنگی ما ادامه خواهد یافت...
پدراش بی مقدمه میگوید: +دیدی اینجا برات جای کتاباتو گذاشتم؟ خودم بالا نیاوردم کتاباتو چون میخواستم لذت چیدنشو بچشی...گلاتو دوست داری؟ ببخشید سلیقم همینقدره، بیشتر از این ازم بر نمیومد مامانتم خواست بیاد کمک ولی من دلم میخواست با سلیقه خودم برات ردیفش کنم. مادر لنا حرف پدر را قطع میکند و میگوید: _اره هرچی بهش گفتم بزار منم بیام ببینم چیکار کردی، گوش نداد...ولی سلیقش خوبه ها +شک داشتی هلی خانم؟ _نه از همون روز که انتخابم کردی فهمیدم سلیقت عالیه... +حالا به دور از شوخی چطور شده؟ لنا با حیرتی عجیب میگوید: "از نظرم.. این..یکی از بی.. نظیر ترین ا..تفاق زند..گیمه...(از نظرم این یکی از بی نظیر ترین اتفاق زندگیمه). +من خیلی گشنمه ، هلی خانم بریم غذا بخوریم؟ مادر لنا سری از روی رضایت تکان میدهد و لهاک رو در اغوش میکشد و رو به لنا میگوید:"توهم زودبیا" _باشه زود میام. ( از زبان لنا: ) رویم را سمت لیبی میکنم. +قشنگه نه؟ _اره عین تو قشنگه لبخندی از سر ذوق به رویش روانه میکنم... شهر و ساختمان های تمام نشدنی روبه رویمان رخ نمایان میکند  و دلم نمیخواهد پایین بروم.. .. کتاب هایم را در کارتونی میریزم و به سختی به بالا میبرم، به سمت کلبه کوچک ام میروم و مینشینم برروی پتویی که پدر در کلبه انداخته است. _از نظرم خیلی فوق العادست... +هوم نظر منم همینه. _بیا کتابامو بچینیم. +دقیقا چجوری میتونم کمک کنم ها؟ نکنه میخوای کتاباتو رو من بزاری تا من برات بیارمشون تا دم کتابخونت، قصد کشتنمو داری ها؟ اخ اخ این کلبه رو دیدی بیخیال ما شدی؟ اگه کتاب هارو روی من بزاری و بعد من تعادلم رو از دست بدم و از این طبقات بیوفتم پایین چی؟ _وای لیبی چقدر قر میزنی، منظورم این بود بیا نظر بده‌.*با خنده. +هامم پس به نظریه من احتیاج داری ها گفتم بالاخره یه روز به این باور میرسی که سلیقم بهترینه. _وای باز شروع کرد خود تعریفی رو. اصلا شما بهترین،حالا میای کمک یا نه؟ _باشه باشه. شروع میکنم به چیدن کتاب ها در قفسه های کوچکم که با جعبه میوه ساخته شده است. کتاب هارا دانه به دانه از کارتون در میاورم و بر روی هرکدام دستی برروی جلدشان میکشم تا خاک اندکشان از بین برود و به خوبی راهی خانه جدید شوند... _سیده زهرا موسوی "هرگونه کپی پیگرد دلی و الهی دارد"
هیچکس به قطار توی ایستگاه سنگ نمیزنه، همه به قطار درحال حرکت سنگ میزنن! میفهمی دیگه که چی میگم؟
من شاید دلم واسه ادمها تنگ نشه ولی واسه خاطراتم چرا حتی خیلی..:)
درگیر جابه جایی چند کتاب در کتابخانه هستم که صدای پدر و مادر گوشم را قلقلک میدهد. "اهم اهم صاحب خونه مهمون نمیخوای؟" _چرا با ک..مال م..یل خ‌.‌.ونه خود..تونه (چرا باکمال میل خونه خودتونه)*با خنده پدر و مادر در کنار هم به من و لیبی نزدیک میشوند کیک هویجی که بویش همه جا فرا گرفته است در دستشان به من نزدیک میشوند، در داخل کلبه مینشینند و مادر کیک را زمین میگذارد، رو به من میکند و میگوید: "امسال دیگه از وضع مالیمون خبر داری، نتونستیم برات مثل سالای قبل جشن بزرگ بگیریم، امسال حتی نتونستیم برات کیک بخریم،بخاطر همین برات کیک هویج درست کردم،امیدوارم دوسش داشته باشی." بی مقدمه میگویم: _هوم..این عالیه چه بوی خوبی هم میده. +نظرت چیه که شمع بزاریم رو کیک فوت کنی؟! _موافقم،لهاک کجاست؟ +پایین خوابیده... _نمیخواید بیارینش بالا؟ +نه بیدار بشه بدبختمون میکنه. مادر شمع را روی کیک قرار میدهد و پدر شمع تولد ۱۵ سالگی ام را روشن میکند که من با خاموش کردن شمع ۱۵ سالگی ام وارد ۱۶ سالگی شوم... چه سال عجیبی بود؛ سالی که مرا نیز بزرگ کرد سالی که شاید حالا با تمام سختی هایش گذشته است و منتظر است من با لبخندی پایانش را سلام بگویم و زندگی ای جدید را اغاز کنم... _سیده زهرا موسوی "هرگونه کپی پیگرد دلی و الهی دارد"
هدایت شده از .222.
دیگر چیزی برای نوشتن وجود نداشت تنها چیزی که مانده بود،سکوت بود.
نمیدونم چرا ولی از اینکه دیگه ۵۰۰ نیستیم خوشحالم! چون من وقتی ۵۰۰ شدم هی بالا میرفتم و هی ریزش داشتم و حدود ۱۰۰ تا ممبر لف دادن تو همین یک ماه! واسه همین الان حس میکنم هیچوقت ۵۰۰ نشده بودم و میتونم الان شروع جدیدی رو جشن بگیرم!
[نویسنده یعنی خلق کنی اثری رو که تو ذهن هر شخص به یک شکله..]