اگر زیبایی در شخصی دیدید به او یاداوری کنید،
شاید برای همیشه با او باقی بماند..
#چهره_واقعی_تو
#رمان_۲۱۳
#پارت_۳۴
پدر شروع به شمردن میکند:
+خب۱۸،۱۷،۱۶
به لیبی نگاه میکنم که بر روی دوپایش نشسته است و چشم هایش را به کیک دوخته است،لیبی همیشه عاشق کیک هویج بوده است و حالا فقط متتطر است که در یک لحظه لقپخ چپ اش کند،
چشم دوخته به لیبی، چشم هایم را میبندم ثانیه های اخر به شمارش میوفتد،
و من نیز باید ارزو کنم،
چه باید ارزو کنم؟
ارزو های زیادی دارم
اما کدامشان واجب تر است؟
پس در کسری از ثانیه انتخابش میکنم
+۳،۲،۱
_به امید...اینکه.. خان..واده بمو..نیم"به امید اینکه خانواده بمونیم"
و فوت میکنم،
شمع هجده سالگی را نیز خاموش کردم،
پدر و مادر با شنیدن ارزویم ، چشمانشان گرد میشود و بهم نگهی می اندازند.
دو سمت گونه هایم را میبوسند،
مادر میگوید:
"تولدت مبارک جان من..."
وپدر نیز پشت سرش زمزمه میکند:
"۱۸ سالگیت مبارک دختر بابا، امسال چطور بود برات؟ "
_ممنون بابت همچی، سالی پر فراز ن..شیب بود،سختی ها..ی زیادی کشیدیم ولی من ه..مشون رو دوست.. داشتم...خصوصا این لحظه.. اخر رو:)
نظرتون درمورد یه عکس خانوادگیچیه؟
پدر سری تکان میدهد و دوربین گوشی اش را باز میکند و میرود تا دوربین را روبهرویمان جایگذاری کند.
_لیبی...بیا ع..کس بگ..یریم (لیبی بیا عکس بگیریم)
لیبی به سمتم میاید و در کنارم مینشیند،
ثانیه ای نمیگذرد که صدای گریه های لهاک میاید،
مادر بلافاصله میگوید:
"وای لهاک بیدار شد من برم بیارمش"
پدر: "حلال زادست بچم
نمیخواد یه عکس رو جا بندازه."
(از زبان لیبی)
لنا شروع به خندیدن میکند،اندکی بعد مادر لهاک را در اغوش گرفته و به سمت بالا میاورتش.
_سیده زهرا موسوی
"هرگونه کپی پیگرد دلی و الهی دارد"
نمیدونم امام رضا همیشه علاوه بر اینکه مولای من بوده؛
همیشه مثل یه پدر،رفیق،خانواده،حواسش بهم بود و موقع دلتنگی هام دعوتم میکرد و به حرفام گوش میکرد و بعدش مرهم میزاشت رو تموم زخم هایی که انسان ها زدن بهم!
با وجود امام رضا هیچوقت احساس تنها بودن نکردم و امام رضا یه نعمت تو زندگی منه که اصلا نمیتونم توصیفش کنم.
مطمعنا امام رضا تو زندگی خیلیامون همین حکم رو داره،
چه خوبه که امام رضا رو داریم،
چه خوبه که سیدم تا امام رضا عموم باشه:)
شهادت بابا رضا را چنل شاید نویسنده تسلیت عرض میکند.