#چهره_واقعی_تو
#رمان_۲۱۳
#پارت_۳۶
لنا مات مبهوت مانده است، احساس میکنم که اگر بخواهد میتواند چشمانش را از حدقه در بیاورد،
اما لحظه ای سخن پدر، جو سنگین جمع را میشکند:
+باید نگران باشم صاحب کارم ورشکست نشه.
این سخن پدر باعث شد همه گوشه لبشان کشیده شود و لبخندی بر روی لبشان بیاید و جو تغییر کند.
+خب بسه من برم بخوابم هلی خانم تشریف نمیارید؟
_بله بله دارم میام، لهاک رو بگیر لطفا.
...
لنا لبخندی زیبا بر روی صورتش دارد ،
به هنگامی که میخندد گونه هایش بیرون میزند.
امشب وقتش بود،وقت گفتن،درست است که نباید حال خوب لنا را خراب کنم ولی مجبورم.
_لنا ، امشب یکم حرف بزنیم؟
+باشه ایده خوبیه، وایستا ظرف هارو ببرم پایین بشورم بعد از شستن بالشت میارم بالا تا دراز بکشیم و ستاره بشمریم و حرف بزنیم!
سعی بر مقدمه چینی میکنم، چه باید بگویم؟
مثلا رک راست بگویم یا ارام ارام؟!
نمیدانم.
..
"از زبان لنا"
با بالشتی در دست که بوی شامپو میدهد و پتو سبز گلدار ام به همراه ملحفه ای به سمت بالا میایم،قدم هایم را طوری بر میدارم که زیر پایم خالی نشود.
لیبی را میبینم که مانند مرغ پر کنده بال بال میزند و قدم میزند،
_لیبی چرا اینقدر راه میری؟
با صدای من میاستد و با چشمانی گرد شده و دهانی باز، خشکش میزند، رو به من میکند و میگوید:
+هوم تو کی اومدی؟
_همین الان،برو کنار میخوام ملحفه پهن کنم و بالشت بزارم.
+شب میخوایم اینجا بخوابیم؟
_اینجا؟نه بابایهو بارون میاد.
ملحفه را پهن میکنم و بالشت را برروی آن جابه جا میکنم، وبر رویش دراز میکشم، لیبی هم چهار زانو مینشیند.
(از زبان لیبی)
مِن مِن میکنم نمیدانم چطور بیان کنم.
+لیبی چیزی شده؟
_نه فقط میخوام یه چیز رو بهت بگم نمیدونم چطوری بیان کنم.
+درمورد این چندوقته که یهو غیبت میشد؟
_از کجا فهمیدی؟
+بگو میشنوم.
_سیده زهرا موسوی
"هرگونه کپی پیگرد دلی و الهی دارد"
تازه فهمیدم روز تولدم، روز کتاب جهانی هست!
میگم چرا انقدر فرهیخته ام دیگه😂
دیدن به سری چیزا باعث میشه قلبت به درد بیاد در حالی که تو هیچکاری نمیتونی براش بکنی..!
#چهره_واقعی_تو
#رمان_۲۱۳
#پارت_۳۷
"_لنا،دلم نمیخواد شب قشنگت رو خراب کنم ولی مجبورم بهت بگم! ببین میخوام تا اخرش فقط گوش بدی و هیچ حرفی نزنی،بیانش واسه خودمم سخته!"
دریک آن تمام حرفهایی که باید بزنم در ذهنم به گردش میوفتد کلمات مانند ریسه بهم میچسبند و چراغی را روشن میکنند:
_لنا من تا یک هفته دیگه میتونم پیشت بمونم!
لنا چشمانش را از اسمان بر میدارد و سرش را به سمت من کج میکند،مردمک چشمانش بزرگ میشود،تعداد شمارش پلک هایش کمتر میشود، پیشانی اش کمی تو هم میرود و بهت زده به چشمانم خیره میشود،درچشمهایش حرف موج میزند اما چیزی نمیگوید!
_ببین تقصیر خودم نیست من مجبورم،یعنی
من یه گربه عادی نیستم،خودتم تاحالا فهمیدی!
فقط جلوتو میتونم حرف بزنم واسه خودت هم همیشه سوال بوده نبوده؟
امشب جوابش مشخص شده، اگه جلو دیگرون حرف بزنم ناپدید میشم برای همیشه!
من یه گربه ام که از سازمان میوز اومده،
از نظر سازمان میوز انسان ها به سه دسته تقسیم میشن:
انسان های عادی،انسان هایی که بخشی از روحشون تبدیل به گربه میشه،انسان هایی که گربه دارن!
انسان های عادی بحثشون مشخصه،
اما انسان هایی که بخشی از روحشون تبدیل به گربه میشه مثل من: اونها هیچ وقت نمیفهمن که سازمان میوزی وجود داره، اونها روحشون به دو قسمت تقسیم میشه ، بخشی تو یک گربه و بخشی خود واقعیشون،اونا ممکنه حتی با روح گربه ایشون مواجه بشن ولی نمیفهمن که خودشونن، انسان هایی که روحشون به دوقسمت تقسیم میشه نسبتا کامل هستن و باید برای خوب کردن حال دیگران باید تلاش کنن!
انسان هایی که گربه دارن انسان های استثنایی هستن!
اونها به دلیل خلعی که توشون ایجاد میشه، بخاطر از دست دادن امید، مشکلات زندگیشون و اسیبی که دیدن،
سازمان میوز تشخیص میده که اونا نیاز به گربه دارن،
اونوقت بخشی از روح حالت انسانی ما جدا میشه تا به کمک شما بیاد و وقتی حال طرف مقابلمون خوب میشه یا وقتی ۱۸ سالش میشه ما باید از اونجا بریم!
من الان ۸ ساله پیش توعم و همه تلاشم رو کردم که حالت رو خوب کنم و خوب کردن حال تو برام لذت بخش ترین حال بود، و وقتی حال رفیقمون خوب میشه ما میتونیم از اونجا بریم!
ولی تو هم ۱۸ سالت شد امشب، هم حالت رو به بهبوده دیگه یاد گرفتی چطوری جال خودت رو خوب کنی.
من از سازمان میوز خواستم یک هفته دیگه بهم فرصت بده،چون میدونم میشناسمت!
من فقط یک هفته دیگه پیشتم:)
سوالی زمزمه میکند:
+یک هفته دیگه تو کجا میری؟
_سیده زهرا موسوی
"هرگونه کپی پیگرد دلی و الهی دارد"
تمام چیزهایی که از تو دل منه به وسعت هزاران کتابه اما تمام اون چیز که از تو توی ذهن منه تو یک جمله خلاصه میشه:
"تو متعلق به من نیستی"