زندگی همین روزاست که داره میگذره
منتظر فردا، پسفردا ،سال بعد باشی
امروز رو باختی.
#چهره_واقعی_تو
#رمان_۲۱۳
#پارت_۳۹
(از زبان لنا)
حرفی را دگر نمیتوانم بر زبانم بیاورم، زبانم به سقف دهانم میچسبد ، در گلو ام کمی سوزشی ناشی از بغض حس میکنم، بزاق دهانم را به هر زوری جمع میکنم تا شاید بتوانم بغضم را قورت دهم؛
بغضم را قورت میدهم و سپس لیبی کلماتی بر زبانش روانه میکند:
+ستاره ها قشنگن نه؟!
دوباره با سخن لیبی تمام حرفهای امشبمان یادم میاید،
_توکه بری دوباره تنها میشم!
+نه لنا به دور برت نگاه کن!
تو دیگه دختر ۱۰ ساله نیستی،تو مامانتو داری،باباتو داری،لهاک رو داری،مارنی رو داری،اینا همه باتوئن!
_ولی تو فقط من رو بلد بودی!
+یادت نره؛
این تو بودی که میخواستی من حالت رو خوب کنم،
اگه نمیخواستی من حتی لحظه ای نمیتونستم کمکت کنم!
پلک هایم را پشت سر هم بر روی چشمانم میکوبم تا شاید بتوانم شبه برف پاک کن که شیشه ماشین را پاک میکند، اشکهایم را پاک میکنم،
_به مامان بابام بگم کجا رفتی؟
+نیاز نیست چیزی بگی،
همونطور که خیلی عادی وارد زندگیت شدم
خب خیلی عادی از پیشت میرم،
حالا میتونه یه مرگ طبیعی،یک فرار ساختگی یا هرچیز دیگه باشه، تازه مهم تر از همه به محض رفتنم
از ذهنشون پاک میشم!
_سیده زهرا موسوی
"هرگونه کپی پیگرد دلی و الهی دارد"
دو پارت دیگه رمان تموم میشه،
انشاالله از این چهارشنبه کانال به حالت عادی برمیگرده:)
هدایت شده از جانان :)
آدم است دیگر
هر چقدر هم که قوی باشد
گاهی وقت ها نیاز دارد مچاله شود در آغوش کسی؛
یکی از خوبی های نویسنده شدن اینه که،
سعی میکنی جمله بندیت رو درست کنی و از نشانه های ادبی استفاده کنی..