شـاید نویسنده:)
بعد دوستم اومده میگه:
[من مطمعن بودم تو اینو لایک کردی
چون میشناسمت،
نگاه که کردم
دیدم بلههه تو لایک کردی]
بعد میگه :
[چون توهم ممکنه ازمون بپرسی سومین رنگ مورد علاقه ات چیه:)؟ ]
هدایت شده از متنِسبز!
شاید الان از یه سال پیش بهتر بنویسم، ولی اون موقع خلاقیت داشتم و الان ندارم. این افتضاحه. اه.
هدایت شده از 『 مأمول 』
https://eitaa.com/maybe_writer
چشمهایت را باز کردی. نسیم آرامی از پنجرهی نیمهباز میوزید و بوی کاغذ کهنه در هوا پیچیده بود. اطرافت را نگاه کردی... کتابخانهی قدیمی محله بود. همان که سالها کنج ساکتش را میشناختی. قفسههای بلند چوبی، ساکت و سنگین، مثل دیوارهایی از راز در اطرافت ایستاده بودند.
بیهدف راه افتادی. صدای قدمهایت روی زمین چوبی میپیچید. ناگهان مکث کردی. قفسهای در انتها... و میان کتابهای رنگورورفته، جلد آبی رنگی به چشم آمد. براق نبود، اما انگار نفس میکشید.
دستی روی جلد کشیدی. لایهای از گرد و خاک بالا رفت و در سینهات نشست. سرفهای کردی و خواستی کتاب را باز کنی که...
صدایی از پشتت آمد.
کتاب از دستت افتاد. برگشتی. پیرزنی کوتاهقد با صورتی گرد و گونههای گلانداخته، روبهرویت ایستاده بود.
لبخند زد و با صدایی کهنه اما مهربان گفت:
ـ میخوای بازش کنی؟ میدونی با باز کردنش وارد دنیای دیگهای میشی؟
نفس در سینهات گیر کرد. فقط سرت را تکان دادی. خم شدی، کتاب را از زمین برداشتی، و آرام نگاهی به عنوان آن انداختی.
زیر لب، نامش را زمزمه کردی. چیزی درونت لرزید.
و بعد... کتاب را باز کردی.
「@MAMOL_ir」
شـاید نویسنده:)
https://eitaa.com/maybe_writer چشمهایت را باز کردی. نسیم آرامی از پنجرهی نیمهباز میوزید و بوی کا
چقدر زیبا:)))
فکر کنم اون پیرزن یا خانم بزرگم هست
یا ننجون درونم:)))
سپاس فراوان*