eitaa logo
شـاید‌ نویسنده:)
539 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
376 ویدیو
9 فایل
[این منم بخشی از خودم که اینجا نشونش میدم☁️⚽️] _شیعه علی ابن ابیطالب:) کپی متون؟ از دل برآمده را کجایش میبرید؟ جوانه زدن؟دوم سومین ماه پاییز هزار چهارصد دو ناشناس:https://abzarek.ir/service-p/msg/4038341
مشاهده در ایتا
دانلود
شـاید‌ نویسنده:)
بعد دوستم اومده میگه: [من مطمعن بودم تو اینو لایک کردی چون میشناسمت، نگاه که کردم دیدم بلههه تو لایک کردی] بعد میگه : [چون توهم ممکنه ازمون بپرسی سومین رنگ مورد علاقه ات چیه:)؟ ]
هدایت شده از متنِ‌سبز!
شاید الان از یه سال پیش بهتر بنویسم، ولی اون موقع خلاقیت داشتم و الان ندارم. این افتضاحه. اه.
تاحالا از اینکه مهربون بودین پشیمون شدین؟!
هدایت شده از 『 مأمول 』
https://eitaa.com/maybe_writer چشم‌هایت را باز کردی. نسیم آرامی از پنجره‌ی نیمه‌باز می‌وزید و بوی کاغذ کهنه در هوا پیچیده بود. اطرافت را نگاه کردی... کتابخانه‌ی قدیمی محله بود. همان که سال‌ها کنج ساکتش را می‌شناختی. قفسه‌های بلند چوبی، ساکت و سنگین، مثل دیوارهایی از راز در اطرافت ایستاده بودند. بی‌هدف راه افتادی. صدای قدم‌هایت روی زمین چوبی می‌پیچید. ناگهان مکث کردی. قفسه‌ای در انتها... و میان کتاب‌های رنگ‌ورورفته، جلد آبی رنگی به چشم آمد. براق نبود، اما انگار نفس می‌کشید. دستی روی جلد کشیدی. لایه‌ای از گرد و خاک بالا رفت و در سینه‌ات نشست. سرفه‌ای کردی و خواستی کتاب را باز کنی که... صدایی از پشتت آمد. کتاب از دستت افتاد. برگشتی. پیرزنی کوتاه‌قد با صورتی گرد و گونه‌های گل‌انداخته، روبه‌رویت ایستاده بود. لبخند زد و با صدایی کهنه اما مهربان گفت: ـ می‌خوای بازش کنی؟ می‌دونی با باز کردنش وارد دنیای دیگه‌ای می‌شی؟ نفس در سینه‌ات گیر کرد. فقط سرت را تکان دادی. خم شدی، کتاب را از زمین برداشتی، و آرام نگاهی به عنوان آن انداختی. زیر لب، نامش را زمزمه کردی. چیزی درونت لرزید. و بعد... کتاب را باز کردی. 「@MAMOL_ir
شـاید‌ نویسنده:)
https://eitaa.com/maybe_writer چشم‌هایت را باز کردی. نسیم آرامی از پنجره‌ی نیمه‌باز می‌وزید و بوی کا
چقدر زیبا:))) فکر کنم اون پیرزن یا خانم بزرگم هست یا ننجون درونم:))) سپاس فراوان*
شب بخیر ادم ساده:)
داشتم به این فکر می‌کردم که چرا همه چیز قدیمیش زنده تره، و بعد گفتم شاید چون تو دلش خاطره هارو نگه داشته، نه؟ تو چی فکر می‌کنی؟