eitaa logo
محمد ابراهیم کفیل
2.3هزار دنبال‌کننده
1هزار عکس
902 ویدیو
389 فایل
لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ هُوَ وَلِيُّهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُون انعام/127 ارتباط با ادمین @mekafil1348 @mojtabakafil
مشاهده در ایتا
دانلود
شب هشتم محرم الحرام حضرت علی اكبر (ع) شعر ایرج میرزا مرثیه حضرت علی اکبر (ع) رسم است هرکه داغ جوان دید، دوستان رأفت برند حالت آن داغ دیده را یک دوست زیر بازوی ِ او گیرد از وفا وان یک ز چهره پاک کند اشک دیده را آن دیگری بر او بفشاند گلاب و شَهد تا تقویت کند دلِ مِحنت چَشیده را یک جمع دعوتش به گُل و بوستان کنند تا بر کنندش از دل خارِ خَلیده را جمع دگر برای تسلّای او دهند شرح سیاه کاری چرخ خمیده را القصّه هر کسی به طریقی ز روی مِهر تسکین دهد مصیبتِ بر وی رَسیده را آیا که داد تسلیتِ خاطرِ حسین؟ چون دید نعش اکبرِ در خون تپیده را آیا که غمگساری و اندُه بَری نمود لیلایِ داغ دیدهٔ زحمت کَشیده را بعد از پسر دل پدر آماج تیر شد آتش زدند لانه مرغ پریده را ایرج میرزا علامه طباطبایی ره فرمودند: کاش ایرج میرزا این بیت آخر را به من می داد و من المیزان را به او می دادم( به نقل از آقای علوی بروجردی )
گمان مدار که گفتم برو دل از تو بريدم نفس شمرده زدم ، همرهت پياده دويدم محاسنم به کف دست بود و اشک به چشمم گهی به خاک فتادم گهی زجای پريدم دلم به پيش تو ، جان در قفات ، ديده به قامت خدای داند ودل شاهد است من چه کشيدم دو چشم خود بگشا و سوال کن که بگويم زخيمه تا سر نعش تو من چگونه رسيدم ز اشک ديده لبم تر شد آن زمان که به خيمه زبان خشک تو را در دهان خويش مکيدم نه تيغ شمر مرا می کشد نه نيزه خولی زمانه کشت مرا لحظه ای که داغ تو ديدم هنوز العطشت می زد آتشم که ز ميدان صدای يا ابتای تو را دوباره شنيدم سزد به غربت من هرجوان وپير بگريد که شد به خون جوانم خضاب موی سفيدم کنار کشته تو با خدا معامله کردم نجات خلق جهان را به خونبهات خريدم بگو به نظم جهان سوز ميثم اين سخن از من که دست از همه شستم رضای دوست خريدم حاج غلامرضا سازگار
دارد از جام ولایت باده می‌ریزد زمین ذره ذره داغِ فوق العاده می‌ریزد زمین شبه پیغمبر(ع) ندارد جای سالم در تنش عضو عضوِ این پیمبر-زاده می‌ریزد زمین إرباً إربا یعنی آنجا که گلاب از برگ گل قطره قطره میشود آماده می‌ریزد زمین پاره کرده ضربهٔ نیزه نخ تسبیح را دانه دانه از دلِ سجاده می‌ریزد زمین از نفس افتاده و چشمش سیاهی رفته است جویِ خون از پیکری افتاده می‌ریزد زمین گل که پرپر شد همه گلبرگهایش بی رمق با نسیمی، با تکانی ساده می‌ریزد زمین می‌رساند با سرِ زانو خودش را یک پدر اشک از چشمانِ یک دلداده می‌ریزد زمین می‌رود با دست لرزان…دارد از بین عبا تکه تکه پیکرِ شهزاده می‌ریزد زمین!  شاعره مرضیه عاطفی
شعر شهادت حضرت علی اكبر (ع) هر که از داغ جوان مرد به او حق بدهید هر که از اشک روان مرد به او حق بدهید بار داغ پسر از قد پدر معلوم است هر که از بار گران مرد به او حق بدهید قامتش خم شده تا قد پسر راست شود هر که از قد کمان مرد به او حق بدهید جگرش ریش شده دست خودش نیست که نیست هر که از حزن نهان مرد به او حق بدهید می دود سوی پسر گر شنود آهش را هر که از راه دوان مرد به او حق بدهید ماتم گل طرفی خنده مردم طرفی هر که از زخم زبان مرد به او حق بدهید باید از مرگ جوان آه فقط آه کشید هر که از آه و فغان مرد به او حق بدهید اسماعیل روستائی
به میدان مثل حیدر آمد و طوفان به راه انداخت یکی بود و عجب ترسی به جان یک سپاه انداخت! به خود لرزید لشکر، یک قدم حتی عقب تر رفت به خیل جمعیت وقتی که چرخید و نگاه انداخت پیمبرصورت و سیرت، علی هیبت، حسن طینت سران جنگ را هم اینچنین در اشتباه انداخت کسی در پاسخ “هل من مبارز؟” نیست، حرکت کرد خروشید و یکایک دست و پا در بین راه انداخت به لشکر زد، رجز می خواند و می چرخید با شمشیر صد و هشتاد سر را با کلاه و بی کلاه انداخت! چنان طوفان پاییزی که در جنگل به پاخیزد سر و دست یلان خیره سر را مثل کاه انداخت کسی با او نمی جنگید رو در رو، پلنگی پست کمین از پشت کرد و نیزه بر پهلوی ماه انداخت الهی بشکند دستی که از بالای زین او را میان گرگ های زخم خورده، بی پناه انداخت هزاران تیغ بالا رفت، پایین رفت، بالا رفت … تصور کن عجب جنگی علی اکبر به راه انداخت! پدر این صحنه را طاقت نمی آورد، زود آمد علی را دید و خود را بر زمین از اسب، آه… انداخت  علی سلیمیان
یک دم روضه.mp3
زمان: حجم: 1.9M
شب جمعه، یک دم روضه الله مقتلی سیدالشهدا علیه السلام😭 •بند ۱ اشک دریا رو درآوردن صبر صحرا رو سرآوردن تو کجا و گودی گودال؟ تن تو کجا و پا خوردن... به نیت کشت زدن،خنجرو از پشت زدن اونا که دست خالین،به صورتت مشت زدن پناه داره مگه؟ غیر نیزه آخه تکیه گاه داره مگه؟ یه مرد اونجا نبود؟ بگه دست و پا زدن نگاه داره مگه؟ حبیبی حسین... خیلی خیلی خیلی غریبی حسین
🔻آخرین آمار طلاب و روحانیون شهید: 🌷۱۲ شهید طلبه در جمع شهدای جنگ تحمیلی ۱۲روزه+ اسامی 🔹 سازمان بسیج اساتید، طلاب و روحانیون کشور: در این جنگ تحمیلی، روحانیت ۱۰شهید طلبه برادر و ۲ طلبه شهید خواهر تقدیم ایران اسلامی کرد و این یکی از افتخارات بزرگ روحانیت است. 🔻اسامی این شهدای والامقام: ۱- شهید حجت‌الاسلام‌والمسلمین رمضانعلی مهرعلی‌تبارفیروزجایی ۲- شهید حجت‌الاسلام‌ امین‌عباس رشید ۳- شهید حجت‌الاسلام‌والمسلمین ابوالفضل نیازمند به همراه همسر و سه فرزندش ۴- شهید حجت‌الاسلام‌والمسلمین علی ترکاشوند ۵- شهید حجت‌الاسلام‌ احد اقدسی به همراه دو فرزندش محمدرضا و محدثه ۶- طلبه شهید روح‌الله رحمتی ۷- طلبه شهید علی قناعت‌کار ماوردیانی ۸- طلبه شهید محمدمعین نظری ۹- طلبه شهید محمدرضا توکل ۱۰- طلبه شهید محمدمهدی نظری ۱۱- طلبه شهیده الهه‌سادات میرشفیعیان ۱۲- طلبه شهیده الهام فرحمندنوشهر ┄┄┅┅┅❅🇮🇷❅┅┅┅┄┄
ایمان و عمل صالح. مراسم چهلم حاج علیرضا.mp3
زمان: حجم: 24.5M
سخنرانی در مراسم چهلم برادر عزیز حاج علیرضا زارعی روستای ارباب شهرستان کوار ۱۴۰۴.۴.۱۲
شب نهم اباالفضل العباس علیه السلام   * علقمه موج شد، عکس قمرش ریخت به هم دستش افتاد، زمین بال و پرش ریخت به هم   تا که از گیسوی او لختۀ خون ریخت به مشک گیسوی دخترک منتظرش ریخت به هم   تیر را با سر زانوش کشید از چشمش حیف از آن چشم که مژگان ترش ریخت به هم   خواهرش خورد زمین، مادر اصغر غش کرد او که افتاد زمین، دور و برش ریخت به هم   قبل از آنیکه برادر برسد بالینش پدرش از نجف آمد، پدرش ریخت به هم   به سرش بود بیاید به سرش ‌ام بنین عوضش فاطمه تا دید سرش، ریخت به هم   کتف‌ها را که تکان داد حسین افتاد و دست بگذاشت به روی کمرش ریخت به هم   خواست تا خیمه رساند، بغلش کرد ولی مادرش گفت به خیمه نبرش، ریخت به هم   نه فقط ضرب عمود آمد و ابرو وا شد خورد بر فرق سرش، پشت سرش ریخت به هم   تیر بود و تبر و دِشنه، ولی مادر دید نیزه از سینه که ردّ شد، جگرش ریخت به هم   به سر نیزه ز پهلو سرش آویزان بود آه با سنگ زدند و گذرش ریخت به هم
این پهلوان با وفا آخر زمین خورد قطعا در آن ثانیه که اکبر زمین خورد من که شنیدم تیر تا بر مشک او خورد از شرم روی مادر اصغر زمین خورد هرگز نمی فهمم چنین مرد رشیدی با آن همه هیبت چرا با سر زمین خورد افتاد پای فاطمه از روی مرکب انگار در محراب خود حیدر زمین خورد افتادن بی دست بد دردی ست والله لشکر که دید او از همه بدتر زمین خورد وقتی زمین افتاد آنجا خوب فهمید که حضرت زهرا کنار در زمین خورد وقتی علمدار حرم از اسب افتاد دیدند بین خیمه یک خواهر زمین خورد صد مرتبه از نیزه ها افتاد عباس هر دفعه که افتاد یک دختر زمین خورد چون قصه دستان او فهمید مادر میگفت که چشمش زدند آخر زمین خورد مهدی نظری
** من کیم چون پاکبازان در ره پاکان مکینم غم ندارم چونکه با اهل حقیقت همنشینم گاه گاهی چون نسیم صبحگاهان با صفایم گاه گاهی چون کلام عشقبازان دلنشینم گاه در سوز و گدازم گاه در راز و نیازم گاه در اوج معانی گاه در بحر یقینم مرغ روحم ز آشیان صدق در پرواز آمد یافتم بینای خلق اولین آخرینم جمله موجودات را دیدم که در فخرند باهم هریکی می گفت در فضل و شرف من بی قرینم خاک گفتا :من حسین بن علی را گرد راهم آب گفتا :مهر زهرا بام نور خامسینم باد گفتا :من غلام و جان نثار کوی اویم نار گفتا: دشمنش سوزم به قهر آتشینم مهر گفتا: گرد راه مرکبش را چهره سایم ماه گفتا: توسنش را بوسه زن بر صدر زینم گفت جبرائیل هستم بنده دربار آن شه خواند میکائیل مدحش گفت عبدش را معینم سُفت اسرافیل دُر از لب که او را جان نثارم گفت عزرائیل با خصمش گه مردن به کینم بعد ازآن گفتند ای انسان تودر عشقش چه کردی گفت من صاحب وصال عشق آن، عشق آفرینم روز عاشورا به موجودات بانگ اخرجوا زد جـز مرا، کز مرتـبت در کـاخ اجـلالـش مَـکیـنم دست دادم جسم دادم فرق دادم چشم دادم تا فدا گردیده جان در راهِ آن نورِ مبینم آن یکی بوسید دستش دیگری بوسید پایش این یکی گفتا که برگو کیستی ای نازنینم گفت من ماه بنی هاشم سرور قلب زهرا شبل حیدر ،زاده آزاده ام البنینم تک سوار یکه تاز عرصه میدان عشقم جان نثار سید العشاق فخر راستینم خوانده یزدانم زلطف و مرحمت، باب الحوائج دست گیر کل خلق از اولین تا آخرینم معنی درس وفایم فانی راه بقایم جرعه نوش چشمه علم امیرالمومنینم دست دادم در ره حق تا که یزدان داد بالم با همه قدوسیان طیار در خلد برینم روز مردی گر بیارم خم به ابروی کمانم آیه نصرمن الله نقش بندد بر جبینم ای عزاداران بشارت باد زهرا روز محشر آورد بهر شفاعت دستهای نازنیم تشنه لب در آب رفتم این سخن با خویش گفتم من چگونه آب نوشم شاه را عطشان ببینم مشک را پرکردم از آب و به خود گفتم که باید راه نزدیکی برای خیمه رفتن برگزینم راه نخلستان گرفتم لیک از شمشیر دشمن قطع شد دست علم گیر از یسار و از یمینم فکر کردم دست دادم آب دارم غم ندارم سر فرازم ساقی اطفال شاهنشاه دینم ناگهان دیدم که در ره ریخت آب و سوخت جانم تیر زد بر مشک آن خصمی که بود اندر کمینم دیگر از دیدار اطفال حرم شرمنده بودم تیر زد دشمن به چشمم تا که طفلان را نبینم گفتم اکنون خوب شد خوب است بر گردم به خیمه ناگهان بر سر فرود آورد عمود آهنینم