eitaa logo
عروج
209 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
526 ویدیو
7 فایل
عروجِ روح ، از زندان خاکه! برای رهایی، فرار کن به سمت حسین علیه السلام... عروج، بامِ حسینِ :) 🇵🇸نصرمن‌اللہ‌وفتح‌قریب‌🇮🇷
مشاهده در ایتا
دانلود
. ✨ . همون سال با بچه های اکیپ تصمیم گرفتیم قشنگترین جشن ولادت امام علی علیه السلام رو، تو مجمع اسلامی بگیریم و گرفتیم✨ بعدشم هممون شوت شدیم رفتیم اعتکاف👀✨ . اونجا دیدم همه بچه های اکیپ تو یه فاز معنوی و قرآنی و مثبتن، جز منه خدازده ک به خاطر بهونه های بنی اسراییلی که آورده بودم، با بچه ها کلاس حفظ نرفته بودم🙄 . اماااا از اونجا که خیلی مودی هستم، یهو جو گرفتتم گفتم منم میام باهاتون حفظ میکنم(آدمو سگ بگیره جو نگیره😶)
. 🎀 . من دوران دبستان جز سی و چهار پنج صفحه اول جز یک رو حفظ کرده بودم اما دیگه سمت حفظ نرفته بودم و ادامه ندادم 😪 . اما خب دیگه اون روز تو اعتکاف با بچه ها شروع کردم به حفظ؛ حاجی همشون یه جوری از استاد حفظشون حرف میزدن و میگفتن اگه حفظ نکنیم استاد میاد میبافمون که هر کی نفهمه فکر میکنه استاد حفظ، یزیدی چیزیه😂 من تا اون موقع استاد رو ندیده بودم؛ باور نمیکردم میگفتم برو بابا شماها خیلی جو الکی میدین🚶🏻‍♂ تا اینکه استاد یهو زنگ زد به بچه ها گفت من شب میام اعتکاف پیشتون😶 تصورم از استاد یه خانم مسن، و خشک و جدی بود که خیلییی سعی داره خودشو خوب جلوه بده و با اومدنش به اعتکاف و کنار بچه ها موندن بخواد نشون بده که اره من خیلی خوبم میخوام جذبتون کنم😒😂
. 💕 . شب شد و بالاخره استاد اومد؛ من تو رواق مسجد بودم که بچه ها به یه خانم جوون اشاره کردن گفتن یا ابالفضل استاد اومد و هر کدوم یه جوری در رفتن😂😂 واقعا منم دیدمش حتی از همون دور که داشت قدم برمیداشت و میومد سمتمون، ازش یه حس ابهت و جذبه خاصی گرفتم ؛ جوری که یه لحظه گفتم بچه ها حق دارن، چهره اش بداخلاق نبود؛ اتفاقا وقتی داشت میومد سمتمون لبخند داشت؛ اما جذبه داشت؛ ابهت داشت ، اقتدار داشت یه چیزی تو وجودش مشخص بود که آدم با همون نگاه اول یه حس ترس خاصی ازش میگرفت؛ اما اون حس ترسه بد نبود ؛ اتفاقا لذت بخش بود . . نمیدونم کلا چجوری توضیحش بدم؛ اما میدونم هر چی بود بخاطر اون نور و وجود قرآنی بود که حفظه و شبیهش داره میشه . . خلاصه که اومد بعدم بچه ها کم کم یکی یکی پیداشون شد؛ و بعد از احوال پرسی و این حرفا پرسش و پاسخ ها شروع شد ؛ ناگفته نماند از بس جذابم من تا نگاهش بهم افتاد کلی باهام گرم گرفت و همش سعی میکرد باهام دوست شه (آره جونه صدام😂) . هیچی دیگه در آخر شب پیشمون موند؛ و نصف شب که بچه ها خوابیدن من و یکی از بچه ها رفتیم پیشش ساندویچش رو میخواست بخوره کل محتویاتش رو ریخت بیرون نونش رو تیکه پاره کرد بهمون گفت که حتمااا باید همتون بخورین و حرف اضافی هم موقوف 😐 در واقع در عین اینکه مهربون بود بهمون رو هم نمیداد که پر رو نشیم 😂 (البته هنوزم همین شکلیه) بعدم از خاطرات دوره های مشهدش برامون گفت بعدم روضه گذاشت و بعدم هممونو شوت کرد تا بریم بخوابیم🚶🏻‍♂ اون شب ازش خیلی خوشم اومد چون منو ی جورایی یاد حدیث مینداخت😅
. 🇮🇷 . اون اعتکاف هم تموم شد و منم قرار شد برم به خونواده بگم که میخوام برم کلاس قرآن؛ با خونواده مطرح کردم؛ گفتن خیلی عالیه😍 ولیییییی معلومه که نه🦦 کی میخواد ببرتت کلاس و بیارتت؟! 🔫🤨 این شد که منم بیخیال شدم و گفتم باشه😕 . 22 بهمن 403 بود ؛ موقعی که رفتم راهپیمایی استاد رو دیدم گفت تو نمیخوای بیای؟ منم تو رودربایستی گیر کردم گفتم چرا اتفاقا همین امروز میخوام بیام😂 گفت خب امروز کلاس نداریم فردا بیا نصفه صفحه ۲۲ هم تا اون موقع حفظ کن 😎 واکنش ظاهری من: چشمممم حتما ااا خیالتون تختتتت☺️🎀 واکنش باطنی من: فعککک نکنم😂💔 اون روز با نهایت نا امیدی دوباره رفتم پیش ننه بابام التماس کردم گفتم تو رو خدااا منو ببرین کلاس قرآن😂💔 مامانمم گفت باشه خودتو نکش فردا میبرمت 🦦
میرم، میام بعد ادامشو میگم👍
. 🦋 . خلاصه که ۲۳ بهمن رفتم کلاس حفظ لحظه ورود و احوال پرسی همه چی خوب بود ؛ تا اینکه استاد چندتامونو فرستاد تو یکی از کلاسا واسه مباحثه ؛ منو احمدی و زینب افتادیم تو یه کلاس ؛ بهمون گفت ساعت چهار و نیم بریم سر کلاس اما ما گوش ندادیم و با ۱۵ دقیقه تاخیر رفتیم سر کلاس 🚶🏻‍♂ وقتی وارد کلاس شدیم؛ در کمال احترام و بدون ذره ای عصبانیت احمدی و زینب رو، شُست، رُفت، چروند، پهن کرد رو بند دوتا گیرم زد بهشون که چرا دیر اومدن و این وسط در واقع مخاطب حرفاش منم بودم اما غیر مستقیم 🚶🏻‍♂ در واقع به در میگفت ک دیوار بشنوه😂💔 . رفتیم سر کلاس؛ خب من خیلی استرس داشتم اون لحظه؛ 😅❤️‍🩹 هم بخاطر استاد؛ هم بخاطر یه موضوع دیگه که قبل از کلاس باهاش مواجه شدم . . استاد پرسش و پاسخ رو شروع کرد؛ به من که رسید گفت سوره حمد رو بخون✨ باورتون میشه از شدت استرس، نتونستم سوره حمد رو بخونم؟! 😂😂💔 استادم برگشت گفت تو اصلا نمازم میخونی؟ 😒 میخواستم بهش بگم نه فقط تو میخونی ولی از اونجایی که بخشندگی (الکیا) 😂، یکی از صفات بارز منه چیزی نگفتم و بغضم گرفت😂 ❤️‍🩹 در واقع استاد به شوخی گفته بودا من چون خیلی پاستوریزه بودم و استرس داشتم گریم گرفت . . 🚶🏻‍♂ هیچی دیگه خلاصه اولین جلسه تموم شد؛ بعدم با بچه های اکیپ، شوت شدیم رفتیم کافه🧋☕️🍫✨😁 . از اون روز به بعد منم شدم جزیی از خانه قرآن ضامن آهوی برازجان:) 💖
.🪞. این منم که تقریبا هر جلسه که میرم خانه قرآن یه عکس تو این آینه باید بگیرم وگرنه روزم شب نَمشه🦦 نه فقط من بلکه همه بچه ها و حتی خوده استاد، حداقل ده تا عکس با این آینه دارن😂 . خانه قرآن مون خیلی خوشگله و من شر حاسد اذا حسد🧿😂 تازه کجاشو دیدی از اول تابستون تا الان برامون دوره وی ای پی هم گذاشتن که خیلی گوگولیه 😭✨💚 تو پست بعدی میگم چرا گوگولیه😂🚶🏻‍♂
. ☁️ . دوره تابستونه اینجوریه که ما صبح ساعت ۷ باید خانه قرآن باشیم😁 تاااااا ساعت یک ظهر🚶🏻‍♂ اونجا هم کلاس حفظ داریم✅ هم کلاس تجوید سطح دو داریم✅ هم کلاس صوت و لحن داریم✅ هم کلاس مفاهیم داریم✅ استادامونم خیلی گوگولین😭💖 تازه تایم واسه بازی و استراحت و خواب و کتابخونی هم داریم✨✅ محدوده سنی این دوره هم از دخترای دبستانی شروع میشه تااااااااا حتی مادرا و مادر بزرگا👀 البته هممون کلاسامون جداست مثلا ما متوسطه دوم و کنکوریا کلاسمون جداست؛ متوسط اول کلاسش جداست دبستانی ها و بزرگسالان هم همشون کلاساشون جداست . . فقط همین؟! معلومه که نه! بخش جذابش پست بعدیه😁 .
. ⭐️ . در کنار همه چیزایی که گفتم یه اپشن دیگه هم داره؛ اینجوریه که موقع ورود به دوره و ثبتنامت یه پتو بالشم میگیری دستت میری اونجا 🦦 چرا؟! چون ساعت ۱۱ ظهر تا ۱۲ ظهر زمان قیلوله است و همه باید خواب باشیم وگرنه خدا سوسک مون میکنه👀😂💔 اگه هم خدا سوسک مون نکنه قطعا استاد مورد عنایت قرارمون میده🚶🏻‍♂ خلاصه که آره میگیری میخوابی بعدم با نوای خوش بچه هاااااااا پاشین بیدارشینننننن وگرنه روتون آب میریزممممم ِ استاد بیدار میشی😐 (همینه که هست)🦦 این عکسی هم که مشاهده میکنید پتو بالش منه که از لحظه ورودم به دوره دیگه تو کمد دیواری خانه قرآنه و زمان خواب میام دقیقا همین محلی که تو عکس میبینید میخوابم🦦 مثل قبر میمونه لامصب 😂 ولی خب من عاشق اینجام بخاطر همین اینجا میخوابم 🚶🏻‍♂ .
. 💚 . تازشم اون دفعه نشستیم با هم فیلم نگاه کردیم (کلاس ما فقط) 😌✨ تازه ترِشم اینکه اون روز که ایران و مصر باهم بازی داشتن هم بچه ها ساعت ۶ صبح پاشدن رفتن خانه قرآن با کلی خوراکی و چیز میز فوتبال دیدن✨⚽️ البته اون روز سعادت دیدار روی منو نداشتن و من در جوارشون نبودم😌🚶🏻‍♂( در واقع داشتم به بعضی اموری که بدبختی تلقی میشدن رسیدگی میکردم😂 💔) . ادامه در پست بعدی!
. 📚 . ممکنه بعضیا مثل گذشته خودم بهونه بنی اسراییلی بیارن و بگن نههههه ما درس داریم؛ این دوره باعث میشه که از درسمون عقب بمونیم که باید به این افراد بگم: بابا از منبر بیا پایین سرمون درد گرفت🦦 ما کنکوریا روزانه تایم درسی هم داریم تو دوره 😁 و این عکسی که مشاهده میکنید همون عکس دو سه روز پیشه که گذاشتم کانال و من اون لحظه تو خانه قرآن داشتم درس میخوندم؛ که استاد چون تو عروج حضور داره فهمید گوشی دستمه و دارم از درس فاصله میگیرم و میزنم جاده خاکی بخاطر همین اومد گوشیمو توقیف کرد و تا آخر اون روز که میخواستم برم خونه بهم نداد😐💔🚶🏻‍♂ شاید باز یه عده بچه زیادی مثبت درسخون دیگه بگن ما حواسمون پرت میشه تو شلوغی و نمیتونیم درس بخونیم که باید در جواب شون بگم اون تایمی که میریم درس میخونیم، باقی بچه ها که کنکوری نیستن باید برن مطالعه غیر درسی کنن و اون ساعت صدای نفس کشیدن کسی هم نمیاد حتی😂💔 .