. ✨ .
همون سال با بچه های اکیپ
تصمیم گرفتیم قشنگترین
جشن ولادت امام علی علیه السلام رو،
تو مجمع اسلامی بگیریم و گرفتیم✨
بعدشم هممون شوت شدیم رفتیم
اعتکاف👀✨
.
اونجا دیدم همه بچه های اکیپ
تو یه فاز معنوی و قرآنی و مثبتن،
جز منه خدازده ک به خاطر بهونه های
بنی اسراییلی که آورده بودم،
با بچه ها کلاس حفظ نرفته بودم🙄
.
اماااا از اونجا که خیلی مودی هستم،
یهو جو گرفتتم گفتم منم میام باهاتون
حفظ میکنم(آدمو سگ بگیره جو نگیره😶)
. 🎀 .
من دوران دبستان جز سی و
چهار پنج صفحه اول جز یک رو
حفظ کرده بودم اما دیگه سمت حفظ
نرفته بودم و ادامه ندادم 😪
.
اما خب دیگه اون روز تو اعتکاف
با بچه ها شروع کردم به حفظ؛
حاجی همشون یه جوری از استاد
حفظشون حرف میزدن و میگفتن
اگه حفظ نکنیم استاد میاد میبافمون
که هر کی نفهمه فکر میکنه استاد حفظ،
یزیدی چیزیه😂
من تا اون موقع استاد رو ندیده بودم؛
باور نمیکردم میگفتم برو بابا شماها خیلی
جو الکی میدین🚶🏻♂
تا اینکه استاد یهو زنگ زد به بچه ها
گفت من شب میام اعتکاف پیشتون😶
تصورم از استاد یه خانم مسن،
و خشک و جدی بود که خیلییی سعی داره
خودشو خوب جلوه بده و با اومدنش به اعتکاف و کنار بچه ها موندن بخواد نشون بده که اره من خیلی خوبم میخوام جذبتون کنم😒😂
. 💕 .
شب شد و بالاخره استاد اومد؛
من تو رواق مسجد بودم که بچه ها
به یه خانم جوون اشاره کردن گفتن
یا ابالفضل استاد اومد و هر کدوم
یه جوری در رفتن😂😂
واقعا منم دیدمش حتی از همون دور
که داشت قدم برمیداشت و میومد سمتمون،
ازش یه حس ابهت و جذبه خاصی گرفتم ؛
جوری که یه لحظه گفتم بچه ها حق دارن،
چهره اش بداخلاق نبود؛ اتفاقا وقتی داشت
میومد سمتمون لبخند داشت؛
اما جذبه داشت؛ ابهت داشت ، اقتدار داشت
یه چیزی تو وجودش مشخص بود
که آدم با همون نگاه اول یه حس ترس
خاصی ازش میگرفت؛
اما اون حس ترسه بد نبود ؛
اتفاقا لذت بخش بود . .
نمیدونم کلا چجوری توضیحش بدم؛
اما میدونم هر چی بود بخاطر اون نور
و وجود قرآنی بود که حفظه و شبیهش داره میشه . .
خلاصه که اومد بعدم بچه ها کم کم
یکی یکی پیداشون شد؛
و بعد از احوال پرسی و این حرفا
پرسش و پاسخ ها شروع شد ؛
ناگفته نماند از بس جذابم من
تا نگاهش بهم افتاد کلی باهام
گرم گرفت و همش سعی میکرد باهام دوست شه (آره جونه صدام😂)
.
هیچی دیگه در آخر شب پیشمون موند؛
و نصف شب که بچه ها خوابیدن
من و یکی از بچه ها رفتیم پیشش
ساندویچش رو میخواست بخوره
کل محتویاتش رو ریخت بیرون
نونش رو تیکه پاره کرد بهمون گفت که
حتمااا باید همتون بخورین و حرف اضافی هم موقوف 😐
در واقع در عین اینکه مهربون بود
بهمون رو هم نمیداد که پر رو نشیم 😂
(البته هنوزم همین شکلیه)
بعدم از خاطرات دوره های مشهدش برامون گفت بعدم روضه گذاشت و بعدم
هممونو شوت کرد تا بریم بخوابیم🚶🏻♂
اون شب ازش خیلی خوشم اومد
چون منو ی جورایی یاد حدیث مینداخت😅
. 🇮🇷 .
اون اعتکاف هم تموم شد و منم
قرار شد برم به خونواده بگم که میخوام
برم کلاس قرآن؛ با خونواده مطرح کردم؛
گفتن خیلی عالیه😍
ولیییییی
معلومه که نه🦦
کی میخواد ببرتت کلاس و بیارتت؟! 🔫🤨
این شد که منم بیخیال شدم
و گفتم باشه😕
.
22 بهمن 403 بود ؛
موقعی که رفتم راهپیمایی استاد
رو دیدم گفت تو نمیخوای بیای؟
منم تو رودربایستی گیر کردم
گفتم چرا اتفاقا همین امروز میخوام بیام😂
گفت خب امروز کلاس نداریم
فردا بیا نصفه صفحه ۲۲ هم تا اون
موقع حفظ کن 😎
واکنش ظاهری من: چشمممم حتما ااا خیالتون تختتتت☺️🎀
واکنش باطنی من: فعککک نکنم😂💔
اون روز با نهایت نا امیدی
دوباره رفتم پیش ننه بابام
التماس کردم گفتم تو رو خدااا
منو ببرین کلاس قرآن😂💔
مامانمم گفت باشه خودتو نکش فردا میبرمت 🦦
. 🦋 .
خلاصه که ۲۳ بهمن رفتم کلاس حفظ
لحظه ورود و احوال پرسی
همه چی خوب بود ؛
تا اینکه استاد چندتامونو فرستاد تو
یکی از کلاسا واسه مباحثه ؛
منو احمدی و زینب افتادیم تو یه کلاس ؛
بهمون گفت ساعت چهار و نیم بریم
سر کلاس اما ما گوش ندادیم
و با ۱۵ دقیقه تاخیر رفتیم سر کلاس 🚶🏻♂
وقتی وارد کلاس شدیم؛
در کمال احترام و بدون ذره ای
عصبانیت احمدی و زینب رو،
شُست، رُفت، چروند، پهن کرد رو بند
دوتا گیرم زد بهشون که چرا دیر اومدن
و این وسط در واقع مخاطب حرفاش منم بودم
اما غیر مستقیم 🚶🏻♂
در واقع به در میگفت ک دیوار بشنوه😂💔
.
رفتیم سر کلاس؛ خب من خیلی
استرس داشتم اون لحظه؛ 😅❤️🩹
هم بخاطر استاد؛ هم بخاطر یه موضوع
دیگه که قبل از کلاس باهاش مواجه شدم . .
استاد پرسش و پاسخ رو شروع کرد؛
به من که رسید گفت سوره حمد رو بخون✨
باورتون میشه از شدت استرس،
نتونستم سوره حمد رو بخونم؟! 😂😂💔
استادم برگشت گفت تو اصلا نمازم میخونی؟ 😒
میخواستم بهش بگم نه فقط تو میخونی
ولی از اونجایی که بخشندگی (الکیا) 😂،
یکی از صفات بارز منه چیزی نگفتم و بغضم گرفت😂 ❤️🩹
در واقع استاد به شوخی گفته بودا
من چون خیلی پاستوریزه بودم و استرس
داشتم گریم گرفت . . 🚶🏻♂
هیچی دیگه خلاصه اولین جلسه
تموم شد؛ بعدم با بچه های اکیپ،
شوت شدیم رفتیم کافه🧋☕️🍫✨😁
.
از اون روز به بعد منم شدم
جزیی از خانه قرآن ضامن آهوی برازجان:) 💖
.🪞.
این منم که تقریبا هر جلسه که
میرم خانه قرآن یه عکس تو این
آینه باید بگیرم وگرنه روزم شب نَمشه🦦
نه فقط من بلکه همه بچه ها و حتی خوده
استاد، حداقل ده تا عکس با این آینه دارن😂
.
خانه قرآن مون خیلی خوشگله
و من شر حاسد اذا حسد🧿😂
تازه کجاشو دیدی
از اول تابستون تا الان برامون
دوره وی ای پی هم گذاشتن که خیلی
گوگولیه 😭✨💚
تو پست بعدی میگم چرا گوگولیه😂🚶🏻♂
. ☁️ .
دوره تابستونه اینجوریه که
ما صبح ساعت ۷ باید خانه قرآن باشیم😁
تاااااا ساعت یک ظهر🚶🏻♂
اونجا هم کلاس حفظ داریم✅
هم کلاس تجوید سطح دو داریم✅
هم کلاس صوت و لحن داریم✅
هم کلاس مفاهیم داریم✅
استادامونم خیلی گوگولین😭💖
تازه تایم واسه بازی و استراحت و
خواب و کتابخونی هم داریم✨✅
محدوده سنی این دوره هم
از دخترای دبستانی شروع میشه
تااااااااا حتی مادرا و مادر بزرگا👀
البته هممون کلاسامون جداست
مثلا ما متوسطه دوم و کنکوریا کلاسمون جداست؛
متوسط اول کلاسش جداست
دبستانی ها و بزرگسالان هم همشون
کلاساشون جداست . .
فقط همین؟!
معلومه که نه!
بخش جذابش پست بعدیه😁
.
. ⭐️ .
در کنار همه چیزایی که گفتم
یه اپشن دیگه هم داره؛
اینجوریه که موقع ورود به دوره
و ثبتنامت
یه پتو بالشم میگیری دستت میری
اونجا 🦦
چرا؟!
چون ساعت ۱۱ ظهر تا ۱۲ ظهر
زمان قیلوله است و همه باید خواب باشیم
وگرنه خدا سوسک مون میکنه👀😂💔
اگه هم خدا سوسک مون نکنه
قطعا استاد مورد عنایت قرارمون میده🚶🏻♂
خلاصه که آره
میگیری میخوابی بعدم با نوای خوش
بچه هاااااااا پاشین بیدارشینننننن
وگرنه روتون آب میریزممممم ِ استاد
بیدار میشی😐 (همینه که هست)🦦
این عکسی هم که مشاهده میکنید
پتو بالش منه که از لحظه ورودم به دوره
دیگه تو کمد دیواری خانه قرآنه
و زمان خواب میام دقیقا همین محلی که
تو عکس میبینید میخوابم🦦
مثل قبر میمونه لامصب 😂
ولی خب من عاشق اینجام
بخاطر همین اینجا میخوابم 🚶🏻♂
.
. 💚 .
تازشم اون دفعه نشستیم با هم فیلم نگاه کردیم (کلاس ما فقط) 😌✨
تازه ترِشم اینکه اون روز که ایران و مصر باهم بازی داشتن هم بچه ها ساعت ۶ صبح پاشدن رفتن خانه قرآن با کلی خوراکی و چیز میز فوتبال دیدن✨⚽️
البته اون روز سعادت دیدار روی منو نداشتن و من در جوارشون نبودم😌🚶🏻♂( در واقع داشتم به بعضی اموری که بدبختی تلقی میشدن رسیدگی میکردم😂 💔)
.
ادامه در پست بعدی!
. 📚 .
ممکنه بعضیا مثل گذشته خودم
بهونه بنی اسراییلی بیارن و بگن نههههه
ما درس داریم؛ این دوره باعث میشه که
از درسمون عقب بمونیم که باید به این
افراد بگم:
بابا از منبر بیا پایین سرمون درد گرفت🦦
ما کنکوریا روزانه تایم درسی هم داریم
تو دوره 😁
و این عکسی که مشاهده میکنید
همون عکس دو سه روز پیشه که گذاشتم کانال
و من اون لحظه تو خانه قرآن داشتم درس میخوندم؛ که استاد چون تو عروج حضور داره
فهمید گوشی دستمه و دارم از درس فاصله میگیرم و میزنم جاده خاکی بخاطر همین اومد گوشیمو توقیف کرد و تا آخر اون روز که میخواستم برم خونه بهم نداد😐💔🚶🏻♂
شاید باز یه عده بچه زیادی مثبت درسخون
دیگه بگن ما حواسمون پرت میشه تو شلوغی و نمیتونیم درس بخونیم
که باید در جواب شون بگم
اون تایمی که میریم درس میخونیم،
باقی بچه ها که کنکوری نیستن باید برن
مطالعه غیر درسی کنن و اون ساعت صدای نفس کشیدن کسی هم نمیاد حتی😂💔
.