از نظر من دارک رومانس ژانری که هم خوب توش هست هم نابودکننده. بستگی داره چی بخونی.
مثلا هانتینگ آدلاین جلد نیم و جلد یکش واقعا بده. با این حال من دوسش دارم چون جلد دومش یه حقیقت پنهانی رو تو آمریکا داره نشون میده و جلد ۲.۵ش هم شخصیت زن خیلی قوی و مستقلی داره و خبری از تجاوز توش نیست.
_
موافقم
#دارکرومنس
سلام یلدای عزیز امید وارم حالت خوب باشه ❤️
اگه میشه پی دی اف شعله اهنین و طوفان عقیق رو یک بار دیگه بزار آخه اونایی گذاشی برای من بالا نمی یان🥲
_
چون بدون سانسورن نمیتونم بزارم ایدیتو بده برات بفرستم
چندتا رمان جنایی روان شناختی خوب معرفی کن
_
در قفل شده
نجوا گر
اعترافات در ساعت ۷:۴۵
هیچوقت دروغ نگو
حاجی شکار ادلاین چرا اینجوریه حالم به هم خورد😐😑
هیچ داستانی نداره فقط صحنه ست🙄
_
هشدار های اولشو نخوندی؟😔✨
یه سوال
زبان پرنسسی و ایتاج و باب اسفنجی رو از کجا دانلود کردین؟ من ایتی رو دارم تو کانال فنی ایتا دانلود کردم
_
من فقط ایتاجو دارم
به جز هانتینگ ادلاین و غریبه کوچولو چه دارک رومنس دیگه ای داری؟
_
شرور را ببوس ( بی ال )
مجموعه ی میراث خدایان
مجموعه ی زخم های نقاشی شده
خب دوستان همه ی ناشناسارو جواب دادم الان میخوام براتون متنای اون دوستمون رو که برام تو پیوی فرستاده بود بزارم نظر بدید🌿؛
.
ناراحت بودم ، چون رودخانه ی مورد علاقه ام خشک شده بود ، گوشه ای نشستم و برای از بین رفتن تنها کسی که به حرفهایم گوش میداد گریه کردم ، ولی باخودم گفتم نمیشود همینطور دست روی دست گذاشت و فقط برای رفتن او گریه کرد!
خودم دوباره او را میسازم.!.
حیف است که تمام اشک هایم بریزد و از بین برود ، آن هارا جمع میکنم و به آغوش خالی دشت که زمانی رودخانه را در خود داشت هدیه میدهم.
از این فکر بسیار شاد بودم البته در زندگی ام پس از اولین باری که عشقم را دیدم این دومین باری است که در زندگی ام احساس شادی میکنم.
ولی کمی که فکر کردم دیدم نمیتوانم تمام غم هایم را که مانند باران از چشم هایم میچکد به رود هدیه کنم. چون اینگونه او هم مانند من غمگین میشد ، پس تمام شادی ام از دست رفت ، تنها دلخوشی ام از دست رفت ، چون لیاقت خوشی را ندارم.
پس من ماندم و فراغ دوستی قدیمی من ماندم و دشت که هردویمان با قلبی شکسته و یاد دوستی قدیمی و آغوشی خالی که به ناچار نفس میکشیم.
_نویسنده ناشناس
𝓡𝓮𝔂𝓱𝓪𝓷𝓮𝓱
میدانید ، در طول عمرم انقدر تنها نبودم ، یعنی نه که کسی دور و برم نباشد ، نه.
اتفاقا خانواده ام و افراد زیاد دیگری دور و برم هستند ، ولی...ولی باز هم حس تنهایی میکنم ، فکر کنم نفرین شدم ، به هرکس نزدیک میشوم فرار میکند ، کم کم دارم فکر میکنم گرینه یا خون آشام هستم که همه از من فرار میکنند.هاهاها !چه اندیشه ی خنده داری!
شاید برایتان سوال باشد که وقتی نیاز دارم خودم را خالی کنم چه میکنم.
من ، یک دوست دارم ، یک دوست عجیب و غریب!
خودش میگوید صد سالش است اما من باور نمیکنم ، آخر چگونه توانسته صد سال عمر کند و از بین نرود ؟
حالا از این وراجی ها بگذریم، دوستم شنونده ی بسیار خوبیست!
به تمام حرف هایت گوش میدهد و وسط حرفت نمیپرد ، قضاوتت هم نمیکند، تازه ، دربرابر این دنیای فانی از من مراقبت میکند.
کمی از گذشته ی دوستم برایتان بگویم ، او به گفته ی خودش ، صد سال از که از این بالا تمام روستامان را زیر نظر دارد.
او یک داستان از زندگی خودش برایم تعریف کرد ، داستانی که به داستان خودم خیلی شباهت داشت:« یک روز از روز های پاییز پرستویی بسیار زیبا روی شانه ام نشست ، به خاطر توفان آن روز ، بالش زخمی شده بود ، داشت از درد به خودش میپیچید!
نمیدانی چقدر نگران بودم نکند که دیگر نتواند بالش را تکان دهد!
می خواستم کاری برایش کنم تا بالش زود تر خوب شود ، پس... پس یکی از پارچه هایی که به من به عنوان درخت آرزو ها بسته بودند کندم و بالش را پانسمان کردم ، به مرور زمان حالش بهتر شد و دیگر میتوانست پرواز کند.
یک روز صبح که از خواب بیدار شد ، بدون وقفه شروع به پرواز کرد ، باخودم فکر کردم که حتما به دنبال غذا رفته است ، همیشه وقتی به دنبال دانه میرفت یک ساعت بعد باز میگشت اما این دفعه خیلی طول کشید ، نگرانش بودم ، با خودم گفتم نکند گربه ای به او حمله کرده باشد و بالش را زخمی کرده باشد!
در همین افکار بودم که یک بوته ی بی برگ هرز که همین تابستان رشد کرده بود گفت:« آهای آقای بلوط ، حال و احوالت تغییر کرده! نکند عاشق آن پرستوی جوان سر به هوا شدی ؟»
به حرفش که فکر کردم دیدم ریشه های عشق در وجودم جوانه زده.
پرستو تا شب هم بر نگشت ، حتی تا فردا و هفته ی بعد!
دیگر داشتم امیدم را از دست میدام.
ولی هنوز چشم به راهش بودم.
بهار سال بعد امیدی در دلم جوانه زد و حس کردم امسال بر میگردد ، حسم دروغ نبود ، برگشت!
وای... وای ؛ نمیدانید چقدر از دیدنش خوشحال بودم!
امد و روی یکی از شاخه هاین نشست. گفتم برگشتی! وای عزیزکم تو برگشتی!
پرنده ای که کنارش نشسته بود با حالت سوالی به من مینگریست و خودش هم با تعجب به من نگاه میکرد ، فهمیدم دیگر مرا به یاد نمیآورد.
حالم آن لحظه مانند کسی بود که تمام مدت انتظار آمدن بهار میکشید اما در روز آخر زمستان مرده بود.
قلب چوبی ام که برای او میتپید یک لحظه ایستاد ، قلبم آتش گرفت و خاکستر شد.
میدانید آن روز فهمیدم که او ، پرستویی که عاشقش بودم خودش به فرد دیگری دل بسته بود اما ، حالا که او عشقش را در کنار خودش داشت دیگر احساس ناراحتی نمیکرم ، او در کنار عشقش شاد بود و منم از شادی او شاد بودم ، حالا چندین سال از آن زمان میگذرد و احتمالا آن دو پرستوی عاشق بچه دارند.»
داستان او مانند داستان من غم انگیز است اما او با همه ی این اتفاقات شاد است ، اما من خاکستر شده ام و فقط وقتی شب ها به او فکر میکنم میتوانم لبخند بزنم.
آری ، تمام شب ها به او فکر میکنم و کل روز هم به او فکر میکنم ، در رویا هایم میبینم که سرش را روی پایم گذاشته و برایم از آن زندگی اش میگوید من نیز با اشتیاق به تو گوش میدهم ، به این فکر میکنم که هیچ وقت او را ندیدم که دست در دست فرد دیگری ، میخندد و شاد است ، فکر میکنم آن فرد من هستم که دستش را گرفته ام و داریم به چیز هایی که او تعریف میکند میخندیم.
اینها همه شان فکر و خیال اند او هیچ وقت مال من نمیشود من فقط میتوانم او را از دور ، دست در دست عشقش ببینم و حسرت بخورم...
_نویسنده ناشناس
𝓡𝓮𝔂𝓱𝓪𝓷𝓮𝓱
.
داشتم با یکی از آشنایانم حرف میزدم که میگفت:« عشقم بیخبر مرا ول کرد و رفت ، حالا که رفته دیگر حسی به او ندارم وقتی که پیشم نمانده چرا باید دوستش داشته باشم؟ »
خنده ام گرفت ، با خودم فکر میکردم که آخر احمق ، او را عشقم صدا میکنی ؟ اگر عاشقش بودی که وقتی رفت چشم انتظارش میماندی.
به یاد خودم افتادم ، به یاد زمانی افتادم که عشق زندگی ام ، کسی که بیش از هر کسی دوستش داشتم این همه به من زخم زد ، به تمام زخم هایم فکر میکردم ، به تک تک شان ، به همه ی حرف های شیرین دروغی ای که زد فکر کردم ، به حرف هایی که قبل از رفتنش زد فکر میکنم ، آخر... آخر چطور دلش آمد به منی که عاشقش بودم ، به منی که دیوانه اش بودم همچین حرفهایی زد ؟
اما حالا هم که رفته خون ریزی آن زخم ها تمام نمیشود ، اما خون که نه، تمام وجودم از آن زخم ها بیرون میریزد ولی... ولی هنوزم هم چشم انتظارش هستم ، هنوز هم منتظرم یک روز صبح بیاید بالای سرم و بگوید من برگشتم.!
اما افسوس که اینها تماما خیال اند او رفته و هیچ وقت باز نمیگردد.
و من میمانم و قلبی که خاکستر شده ، من می مانم و آغوشی که تا ابد به انتظار آمدن او خالی خالی میماند...
-نویسنده ناشناس
𝓡𝓮𝔂𝓱𝓪𝓷𝓮𝓱