• میـڪـده •
- در نظربازی ما بیخبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق
دقت کنید به شعر،
به نظر من این غزل مربوط به عصر سوم زندگی حضرت حافظ میشه.
عصر رندی و عشق همون عصری که انسان کاملی رو که خود حافظ در دوره های قبل مطرح کرده بود بهش رسیده.
تو این دوره حافظ به تنعمی که از زندگی میخواست واصل شده و به یک نوع تصوف عشقی رسیده و از تصوف زهدی مرحله اول حیاتش گذر کرده..
و اینه که آدم رو به تحیر وامیداره...🚶🏻♂
• میـڪـده •
دقت کنید به شعر، به نظر من این غزل مربوط به عصر سوم زندگی حضرت حافظ میشه. عصر رندی و عشق همون عصری ک
در بعضی از غزلیات حافظ اشارات و مکنوناتی نهفته که کنایه از تجلی بارقه ای از ذات حضرت دوست(جذبههای الهی) دارد.
این نوع اشعار بسیار زیبا،فنی ورندانه بیان شده و بافت و میزانسن آن کاملا از دیگر غزلیات ایشان و سایر حکمای صحنه ادب و عرفان متمایز است.
به طور کلی انتخاب کلمات هم اینقدر دقیق و بهجاست که انگار جناب حافظ سعی دارد از ساحتی عرفانی و دور از سطح زندگی عادی مردم سخن بگوید..
• میـڪـده •
- در نظربازی ما بیخبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق
در بیت دهم مصراع دوم، ایهام یا شاید هم کژتابی لطیفی هست.
اون هم اینکه آیا دیو از قوم قرآن خوان می گریزد؟ یا دیو به واسطه ی قرآن خواندن از آن قوم می گریزد؟
همچنین در این غزل دو بار به تضاد عقل و عشق اشاره شده که درنوع خودش جذابه،
اینکه آیا واقعا حافظ در این مقطع زمانی از زندگی خود هنوز درگیر ارتباط فلسفی عقل و عشق است؟ یا منظور دیگری پشت این تضاد نهفته؟
در کل مسلما در مقطعی که این شعر سروده شده، مراحل اولیه عرفان برای حافظ تمام شده بوده. زهد و عقل مفاهیمی هستند که حافظ بقول خود، رندانه آنها را به چالش کشیده است.
قطعا اکثر اشعار حافظ برای بسیاری از ما به روشنی قابل فهم نیستند. من در این بین، به ناچار بیشتر سعی میکنم که از مطالعه آنها لذت ببرم.
• میـڪـده •
- در نظربازی ما بیخبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق
به عقیده من این شعر از حافظ از منظر مغهوم خیلی شبیه این شعر سهراب سپهریه که دقیقا توی اون هفت مرحلهی عرفان رو بیان میکنه:
باید کتاب را بست.
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد،
گل را نگاه کرد،
ابهام را شنید.
باید دوید تا ته بودن.
باید به بوی خاک فنا رفت.
باید به ملتقای درخت و خدا رسید.
باید نشست
نزدیک انبساط
جایی میان بیخودی و کشف.
I سهرابسپهری I
-
در آخر همان جمله همیشگیم را میگویم:
ای دوستان من عاشق شوید
زندگی به عشق است...
-
در آن دنیا برای دیدنت شاید مجالی شد
همانا مرگ پایان سرور آمیز دلتنگیست...
I سجادسامانی I
-
• میـڪـده •
- در آن دنیا برای دیدنت شاید مجالی شد همانا مرگ پایان سرور آمیز دلتنگیست... I سجادسامانی I -
-
چشمم آن دم ڪه زِ شوق تو نهد سر به لَحَد
تا دم صبـح قیامـت، نگران خواهد بود...
I میـڪـده I
-
• میـڪـده •
- payamenashenas.ir/Majnun نظر شما چیه..؟ I میـڪـده I -
عرض ادب
ممنون
ارتباطش در این است که حافظ در این شعر در یک وادی تماما عرفانی سیر میکند و تجلی عرفان ناب رو به نمایش میگذارد.
سهراب سپهری هم به همین نحو سعی دارد در پس بیان واژههای به ظاهر ساده هفت مرحلهی عرفان رو بیان کند.
اشتراک هردو شعر در این خصوص است که شاعر قصد دارد قسمتی از عرفان ناب را به نمایش بگذارد.
شعر از حافظ زیاد میخونم و اساتید خوبی داشتم..