ساری: بعضی وقتا نازی یه جوری زود سین میزنه حس مکنم باتی چیزیه🤓😂
چقد به چیزای بی اهمیت، اهمیت میدی🤷♀
نازی:عشقمیکی اینکه ساری پینه
دو اینکه ساری اهمیتی ک برا من داره رو خودش میدونه
و میدونه ک ابجیم میدونمش و جفتمون آنقدری راحت هستیم باهم و برا همدیگه ثابت شدیمک به این چیزا اهمیت ندییم
ساری: ای قربون تو بره ساری🦕🥲
هرکی با یه دیدگاهی راجبم نظر میده حالا میتونه خوب باشه میتونه بد باشه
اونقدری اهمیت ندارن عشقم🌑
منم قراره تا قیامت این حرفه تورو یادم باشه🦕🌑
نازی:قربونت برمم عشق منی❤️✨
ساری: خب..
عملا من بعد از فوت بابابزرگم تو زندگیم برای اولین بار طمع کمبود رو چشیدم
برای اولین بار فهمیدم یه جای خالی تو زندگی چقد سخته و برای اولین بار یه چیز رو خواستم و فراهم نشد..
و به معنای واقعی بعد از فوت بابابزرگم خانواده ما تغییر کرد
یه تغییره نامطلوب که هرروز داره بیشتر به چشم میاد