ای خالقِ نجیب نوازشگر، اِی حاضرِ ناظرِ همیشه به موقع! ما دُرست توی روزِ مبادا ایستادهایم. هر روز، همهٔ امّیدمان را یککاسه میکنیم و باز به وعدهی «ان مَعَ العُسر یُسرا»یِ تو، نمیرسیم! حالا موقعِ ما رسیده! وقتش شده پیامبری بفرِستی که با ماٰ، برای ما گریه کند و اقیانوسهاٰ را بشکافد و ببرتمان به سرزمینی که در آن «پدرهاٰ دستِ پر به خانه برمیگردند.». ما قبیلهی مردُمانِ متظاهریم. متظاٰهر به خوشبختی. شِکمسیری! که اخیراً در ایفایِ نقشمان هم شکست خوردهایم. در حقیقت مُردهایم و در رؤیاهای موازیِ فرضی و زندگیِ قرضی زندهایم. پولِ نرسیدهی فردا را برای قسطِ نان و رب و شکر کنار میگُذاریم، دمبِ آرزوهامان را میچینیم و به تو که مدّتیست علیالظاٰهر اجابتمان نمیکُنی، هنوز و همیشه، امیدواریم؛
ای امّیدِ یونس در شبهاٰی لاینتهیِ شکمِ ماهی، ای گلستانِ ابراهیم، نجاٰتِ یوسف، ای نجوای «إقرأ بسمِ ربّک الذی» در گوشِ یتیمی اُمّی، ای برهَم زنندهی قواعدِ هَستی، مستجابکنندهی حاجاٰتِ ناشدنی.. به دادِ تنهاییِ قبیلهات برس./
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
یکی از یادداشتهام رو که تقریبا دوسال پیش نوشتم رو دارم بازنویسی میکنم. تا اینجا حجمش چهار برابر شد… خیلی طولانی، خیلی! نمیدونم حوصلهها تا کجا میکشه برای خوندنش. اما حس کردم، چقدر میتونه درخورِ احوالاتِ این روزها باشه…. بخصوص کسانیکه ازدواج کردن. به همین خاطر بااینکه طومار طویلی شد امّا حتی اگر چند نفر با خوندنش توی دلشون بگن:«آخ! یه نفر بلاخره مارو فهمید و از ما نوشت.»
برام کافیه./
گفت:«تو صومِعهی مَنی! پَناهی. تنهاٰ آدمی که به آن سجده میکنم.» بَعد شمعدانیهای ایوان را نایلون پیچید. پرسیدم:«حتیٰ اگر دستم تنگ باشد؟!» خندید. لا به لای نگاهم چرخی به تنش داد و روی پنجه، خودش را رساند و چسباند به سینهام. گفت:«تنگ؟! برای تنِ من که جا دارد..» نخندیدم. به خیالم مردِ بازندهای بودم که حتیٰ شکستِ باشکوهی نداشتم. صُبحِ یک روز بیدار شدم، خبرِ دلار دویست تومانی را چک کردم و دیدم چِقَدَر برای وعدهی «خوشبختت میکنم.» کمام! به انحنای ابروی راستش دست کشیدم. پرسیدم:«حتی با خانهای کُلنگی و اجارهای؟» و بلافاصلهی نرمهی کرکهای طلایی، روی سرشانهی لُختش را بوسیدم.
گفت:«پشت بام را که تازگیها ایزوگام کردیم. دلواپسِ لولههای پوسیدهای؟ نباش! طوری نمیشود! سگ جانند..» بعد با ظرافتی که مخصوصِ خودش بود، از لای دستهام بیرون خزید و حواسش را به باقیِ گلدانها داد. خداوارهای دلرحم در پیکرِ غمگین یک زن بود که بیگلایه دوستم داٰشت و همین صبر و افراطَش در مهربانی، از عمرم کم میکرد. مُلتهب از نحسیِ خودم، گفتم:«بله خب! سگجانند! مثل منِ پفیوز! مثلِ همهٔ این بیپدرمادرهای آواره و لَنگ!» بعد با دست، عابرهای کوچه را نشانش دادم. نشنید! نخواست بشنود. اقلاً برای یک بار و یک شب! تا مجبور نباشد بنشیند و برای (ایران) گریه کند.
برگهای زرد و مُردهای که چیده بود را یک کیسه کرد و از روشنیِ ایوان به دخمهی کوچکمان برگشت. دنبالش به آشپزخانه رفتم. کیسه سیاهِ کثافتگرفته را تِپاند توی سطلِ زیرِ سینک و بلافاصله دستِ شکنندهٔ رنگپریدهاش را آب کشید. گفتم:«روز اوّلی که این کابینتهای فکستنی، توالتِ چرکمور و نقشهی کذاییِ خانه را دیدی، لبت جمع شد! چانهات لرزید. امّا خندیدی و تک پنجرهی کوچکِ آشپزخانه را نشان دادی و گفتی:(همیشه خانهٔ نورگیر میخواستی!)» باز نشنید، نخواٰست بشنود. در عوض چند پَر هِل و چوب دارچین را کوبید و ریخت توی خورشتِ کم گوشتی که میغُلید.
از عَجزِ خودم و سکوت و تابآوریِ معصومانهی او به ستوه آمدم. اینکه محترماٰنه و پنهانی رنج میکشید و پای حسرتهای پاکَش، یواشکی اشک میریخت؛ درماندهترم میکرد. به دلش سوزن میزدم تا غصهاش نشت کند، بریزد توی قلبِ واماندهی من. هِی خاطراتمان را ناخن میکشیدم تا شاید اقلاً یکبار، زهرِ نشدنها، نرسیدنهاٰ و نداشتههایش را تف کند توی صورتم. گفتم:«حق تو فرو رفتن و سگلرز خوردن در صندلیِ خشکِ پرایدِ اقساطی با بخاریِ خراب نبود! اینکه لباس عروسیات را با گردنکجی از ناهید قرض بگیری و پای سجادهی ترمه که سفرهی عقدت بود بنشینی و بله بگویی، حقِ تو نبود! قول داده بودم غمگین نمیماٰنی. ماندی! ببخش..»
نشنید امّا دهاٰن کوچکش لرزید. مثلِ شب عروسی که جاٰی جواهر، دور گردنِ باریکش نقره بستم و گفتم:«عوَضش کار میکنم و برات، خُرد خُرد، طلا میگیرم.» نگرفتم! نشد. نتوانستم… از آن شب، چهار سال و هزار شب گذشت و دم نزد. مثل حالاٰ که خیار را در ماستِ چکیده رنده میکرد و با تکانِ دست، زنجیرِ کدرِ نقره، روی گلوی شیریاش تاب میخورد. با چند قدمِ پُر و بلند، خودم را سمتش کشیدم، از چانهی گرد و بچگانهاش گرفتم تا باز نگاهش را ندزدد. عاصی و کلافه گفتم:«دِ یک چیزی بگو اقلاً! گله کُن! بدبخت بودنت را هوار بزن! گریه کن. چه میدانم! مثلا بگو که یکی از همین روزهاٰ ترکم میکُنی!..» بلافاصله چشمهای درشت و اشکیاش را توی صورتم دَراند، دستم را پس زد و درحاٰلیکه کلماتش لا به لای گریه گُنگ و محو میشد، گفت:«بله! همهٔ و همهی اینها یادم هست. بعضی روزهاٰ دوبار حمام میکنم تا بتوانم مفصل زیرِ دوش گریه کنم. بله! اینها حقِ من نبود! امّا حق تو هم نبود.. بود؟» بعد در حاٰلیکه قلبش مثل خرگوش میزد، دستهایی که خُردههای سیر و خیار بهشان چسبیده بود را پیچید دور گردنم…
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
گفتم:«بختِ سیاٰه را نمیشود شُست.» و منتظر ماندم خُدا، قهوهٔ دمی را قاطیِ شیرِ چرب کند و بدهد دستم. پرسیدم:«چطور میدانی که قهوه را خامهای میخورم امّا نمیدانی، نمیبینی که دیگر رشته آرزویی نَمانده که ببافم. همهاش پمبه شده! که کلاهم به پسِ معرکه رسیده و آبِ امیدی نمانده که از کفِ دستم بچکد! چطور نمیبینی جوانِ خیرندیدهی درونم که هی در انتظارِ فردای روشن، صبور بود و نجیب، مُرده! که سالخورده و دست به عصاٰ و ترسو شدهام. چندرغاٰز، پولِ حلالم را نمیتوانم خوش خوشان با فکرِ راحت، خرجِ اَتینا کنم. همهاش را میچپانم توی بالشتم، میگذارم زیرِ سرم، تا فردا که فقیرترم آذوقه داشته باشم! بیدل و دماغ و تلخم. هیچ چیز مرگبارتر ازین نیست که دیگر نمیتوانم مادرم را بخندانم و آنقدر بامزه نیستم که او با دوربین پاناسونیک دنبالم بیوفتد تا از شیرینکاریهام فیلم بگیرد!» لیوان را روی میزِ بینمان کوبیدم و بیتوجه به شُره کردنِ شیرداغ روی دستم، بُراق شدم که:«چطور اینهاٰ را نمیبینی؟!» و بعد عاصی و شاکی زُل زُل نگاهش کردم امّا..
امّا دیدم نشسته پای تلویزیون، نوار ویدئوی فیلمهای بچگیام را میبیند و درحالیکه پیپ میکشد، جایِ من، برای من، گریه یواشکی میکند. دستی به پلکهای خشکم کشیدم! اشکهایِ من بود که از چشمهای او بیرون میریخت..
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊