در سکوتی که بعد از رفتنش ماند،
گویی جهان برای لحظهای نفسش را حبس کرد..
هر بار که سر مزار تو می آیم نمیدانم چرا
قطره های باران آرام آرام صورتم را خیس میکند و اشک ها را از گونه هایم پاک میکند
گل هایی که سر مزارت میچینم من را یاد روز هایی می اندازد که تو هر بار برای دیدن من شاخه گلی میخریدی و منتظر من بودی تا بیایم و به من
بدهی و خوشحالم کنی
با شاخه گلی تمام غم هایم را میخریدی
آن لحظه در دلم میگفتم چقدر مرد خوبی هستی که حواست به همه چیز هست
قند در دلم آب میشد خوشحالی آن لحظه ام را
که تنها مرا با شاخه گلی شاد میکرد حاضر نبودم با هدیه ای گران بها عوض کنم
قلبم هر بار مثل این گل ها برایت پر پر میشود و میشکند که کاش تنها یک بار دیگر از تو شاخه گلی دریافت میکردم
چه میدانستم جایمان انقدر زود عوض میشود و حالا من برایت گل می آورم
ای کاش خودت بودی و به دستت میدادم نه اینکه به روی مزارت میچیدم
نمیدانم چطور بگویم برایت که دلتنگی امانم را بریده برگرد
چطور به خاکی که سرد است بگویم عزیزم را به من برگردان دلتنگ او هستم 💔🥺
تو که بودی از این عالمیان
که پس از رفتنت این گونه تهی گشت جهان...💔
سرسام آور میشود بعدِ تو
زمزمهِ تنهایی...
بی تو گر نفس دارم هنوز
از سرِ امانتداریست...🕊️
وقتی عقل عاشق شود!
عشق عاقل میشود.
و آنگاه است که شهید میشوی…
ای رفیقی که همه زحمت ما گردن توست ما محال است که دست از سر تو برداریم
آقای کربلا دستمان را رها نکن❤️🩹