همیشه براش سوال بود که چرا من
چرا من همیشه باید توی گِل گیر کنم
چرا من همیشه باید انقدر اذیت شم
چرا من همیشه باید توقعات دیگران رو برآورده کنم
چرا من همیشه باید اون آدم بده باشم
چرا من همیشه باید همه چیو تحمل کنم
چرا من همیشه باید بدون هیچ اعتراضی سر کنم
چرا من همیشه باید به حرف همه گوش بدم
چرا من همیشه باید خودمو اونطور که بقیه میخوان تغییر بدم
چرا من همیشه باید...
اون زندگی اونقدرا رقت انگیزی هم نداشت
گاهی ذوق میکرد
گاهی هم میخرید
گاهی هیجان زده میشد
گاهی از شدت خوشحالی نمیدونست چیکار کنه
ولی نه با دیدن آدمای واقعی و نه حتی براشون اون همش میخواست از واقعیت فرار کنه ولی تا کی شاید تا ابد
اون توی یه بیثباتی عبدی گیر کرده بود اون فقط میتونست با خودش خوشحال باشه...
اون گاهی پرحرف میشد، ولی نه با آدم های واقعی،گاهی هم گریه میکرد ولی نه تو بغل آدم های واقعی
چرا نمیتونست فقط تمومش کنه، دیوار کشیدن دور خودشو و حبس کردن خودش برای ابد توی اون...
اون خیلی وقت بود واقعیت رو فراموش کرده بود، اون داشت فرار میکرد ولی همش داشت انکارش میکرد
اینکه بفهمی از یه جای به بعد تو داری بیشتر از آدما به زندگی خودت گند میزنی
تقریبا داری تباهش میکنی