اون زندگی اونقدرا رقت انگیزی هم نداشت
گاهی ذوق میکرد
گاهی هم میخرید
گاهی هیجان زده میشد
گاهی از شدت خوشحالی نمیدونست چیکار کنه
ولی نه با دیدن آدمای واقعی و نه حتی براشون اون همش میخواست از واقعیت فرار کنه ولی تا کی شاید تا ابد
اون توی یه بیثباتی عبدی گیر کرده بود اون فقط میتونست با خودش خوشحال باشه...
اون گاهی پرحرف میشد، ولی نه با آدم های واقعی،گاهی هم گریه میکرد ولی نه تو بغل آدم های واقعی
چرا نمیتونست فقط تمومش کنه، دیوار کشیدن دور خودشو و حبس کردن خودش برای ابد توی اون...
اون خیلی وقت بود واقعیت رو فراموش کرده بود، اون داشت فرار میکرد ولی همش داشت انکارش میکرد
اینکه بفهمی از یه جای به بعد تو داری بیشتر از آدما به زندگی خودت گند میزنی
تقریبا داری تباهش میکنی
اون گاهی احساس میکرد شکسته درحالی که درد نداشت احساس میکرد همه چیز خیلی مبهمه اون گاهی نمیتونست بفهمه چشه فقط انگار توریش بود انگار خودش نبود انگار فقط داشت انعکاس کار های یکی دیگه رو انجام میداد ولی کی؟
آروز های زیادی داشت ولی انگار مجبور بود آرزو های اونو برآورده کنه در حالیکه در خفا برای آرزو های خودش میجنگید.